ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - پايان يك شروع
- صدف جان! بيشتر توضيح بده، چه جور زمينى بود؟
- مثل همه زمينها، چيز خاصّى نداشت، وقتى قدم بر روى آن زمين گذاشتم، احساس كردم وارد حصار امن و حائلى خاص شدهام. هوا، نه سرد و نه گرم بود و نه صاف. همه چيز بسيار لطيف و دلنشين بود. خوب كه دقت كردم، وسط آن زمين خاكى، اتاقكى خشتى را ديدم كه چند خانم، با چادر مشكى بر سر، دور هم نشسته بودند و مشغول خواندن قرآن بودند. همين كه سرم را به عقب برگردانم چشمم افتاد به چاهى كه جمعيت چون نگينى آن را در بر گرفته بود. خاله گوش مىكنى؟
- آره عزيزم، بگو، دارم مىشنوم.
بعضى افراد كنار چاه، شنيدم كه مىگفتند، چاه، خيلى وقت است، خشك شده، نزديكتر رفتم. دستانم را به لبه آن گرفتم. نگاهم از ديوارههاى آن تا انتها پايين رفت. اما راستى، حتى قطره آبى هم نداشت. گويا آئينه كوير بود و نگاهم تشنهتر از چاه بالا آمد. وقتى سر بلند كردم با تعجب عمه سعيده را كنار چاه ديدم كه نشسته.
صدف به اينجا كه رسيد، زبانش بند آمده بود. گويا، تصاويرى را مىديد كه قادر به بيان و توصيفش نبود. نفسى تازه كرد و ادامه داد:
- همين كه عمه سعيده، سر در چاه خشكيده كرد، ناگهان آب، خنك و زلال از درون چاه فوران كرد. بالا آمد. چاه پر آب شد. پر آب، عمه با خنده رو به من كرد و گفت:
- صدف! من شفا گرفتم ... شفا ...
هق هق گريه صدف از پشت تلفن، خاله پرى را هم گريان كرده بود. پس بريده بريده ملتسانه پرسيد:
- خاله پرى! تعبير اين خواب خوبه؟ مگر نه؟
- معلوم است عزيزم. كاملًا واضح است. انشاءالله كه عمهات شفا گرفته است.
- پس تو را به آن كسى كه دوستش دارى، خاله! بگو چه دعايى كردى؟
- چرا فكر مىكنى كه حتماً من دعا كردم. شايد مادرت، خودت؟
صدف حرفش را قطع كرد و گفت:
- شما خودتان ديشب تو ماشين از بابا قول گرفتيد، ...
خاله پرى كه لرزش صدايش، از گريستن او خبر مىداد، گفت:
- آخر، صدف جان! من كى باشم كه بخواهم شفاى مريضى را بگيرم، هر چه هست به مهربانى مولا برمىگردد. راستش، ديشب وقتى شما مرا به خانه رسانديد و رفتيد. وضو گرفتم و كمى با آقايم، صحبت كردم. به آقا و سرورم گفتم: كه: من نزد تو هيچ آبرويى ندارم. اما با اين حال از تو خواهشى دارم و آن اينكه به خاطر اسلام و براى اثبات حقانيت حضور خودت و اينكه زنده هستى و ناظر بر اعمال ما، سعيده را شفا بدهى.
گفتم: آقاجان! يا صاحبالزّمان (عج)! اگر شفا بدهى يا نه، تأثيرى در امامت و آقايى شما ندارد و ذرّهاى از ارادت ما به تو كم نخواهد شد. اما از تو مىخواهم تا به بهانه عنايت و لطف تو، يك نفر به جمع شيعيان تو افزوده شود و هم ما كه معتقد به توييم از پرتوهاى نوازشگرت، بهرهمند شويم.
صدف جان! من كسى نيستم. تنها با امامم، راحت حرف دلم را گفتم. اينكه من اتمام حجتها را كردهام و حالا نوبت توست كه دست در راه ماندهاى را بگيرى و از زندگى بىقيدى كه گرفتارش شده، رهايش بخشى.
ديگر نتوانست ادامه دهد. ذكر توسّل، كارخودش را كرده بود ...
\*\*\*
سالن پذيرائى از عطرگل نرگس و ذكر نام حضرت ولىعصر (عج)، لبريز شده بود. پدر از وقتى در بيمارستان با تعجب دكترها و پرستارها، روبرو شده بود و گفته بودند، گويا دستى از غيب حال سعيده را بهبود بخشيده و اينكه خود سعيده از وقتى كه بيمارستان را به مقصد خانه ترك مىكرد، چندين بار گفته بود:
- نمىدانيد، خودم هم باورم نمىشد، فقط مىتوانم همين را بگويم كه يك دفعه، احساس سبكى كردم. مثل كبوتر، سبكبال و آزاد شدم: فقط دوست داشتم، به اين سو و آن سو بروم. حالم دگرگون شد. پلكهايم باز و چشمم روشن شد ...
- خاله پرى و مادر كنار هم نشسته بودند و دود اسفند، تمام محوطه حياط، بالكن و اتاق خوابها را پر كرده بود ... پدر و عمه سعيده روى صندلى روبهروى مادر و خاله، نشسته بودند، هر كسى ازچيزى صحبت مىكرد. صدف در قسمت نشيمن سالن بود. روى كاناپه لم داد و آرام گوشى را برداشت و همانطور كه شماره مىگرفت، تصوير چشمان گريان پدر همراه با صحبتهايش توجهاش را جلب كرد:
- مىبينيد، پرى خانم! بيش از بيست سال پيش وقتى با كمونيستى آشنا شدم و نماز خواندن را كنار گذاشتم. احساس كردم، پشتم به يكباره خالى شد. اما آن را گذاشتم به حساب ترك عادت چندين ساله. و وقتى رفته رفته، همه چيز زندگىام را روى حساب لامذهبى، بنا مىكردم. هيچ گاه فكرنمىكردم، زمانى برسد كه به خط پايان آن راه برسم. و امروز با عنايتى از طرف حضرت صاحبالزمان (عج) به پايان آن شروع اشتباه رسيدم. به پايان ظلمت و گمراهى. صدف شماره را گرفت و منتظر ماند تا پس از شنيدن بوق، پيام خود را براى مريم ارسال كند.
- الو، مريم جان، سلام! صدف هستم. مىخواستم لطف كنى و براى اردوى جمكران اسم مرا هم بنويسى. اگر خدا بخواهد مىآيم، البته با يك رضايتنامه كتبى از پدرم ...
پىنوشت:
اين داستان بر اساس ماجرايى واقعى نوشته شده است.