ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٥ - غزل انتظار
بيا اى گل نرگس
|
بيا! كه شيشه دلها زِ غم شكسته كنون |
شفق، دو دستِ فلق را، زِ پشت، بسته كنون |
|
|
به بندِ سردِ زمستان، بهار، زنجير است |
بيا كه فرصتِ فردا به آمدن، دير است |
|
|
شبانِ برفى قطب ارچه سرد و تاريك است، |
اميد دار به دل، كان سپيده نزديك است |
|
|
امان ازين دلِ بىتاب و بُغضِ تنهايى |
چه مىشود ز افقهاى دور بازآيى؟ |
|
|
تمامِ دلخوشىام در خزان، گُلِ قالىست |
و جايت اى گلِ نرگس درين خزان خالىست |
|
|
دو چشمِ منتظر امّا، غريب مىدهمت |
قسم به پاكى «امّن يُجيب» مىدهَمَت! |
|
|
به كوچه، دست جفا، دردناكى سيلى |
به ميخ و آتش و پهلو، به صورتِ نيلى |
|
|
به صبح و سجده، به محراب، تيغ و خون و به سر |
به جامِ زَهر، به تشت و به پارهپاره جگر |
|
|
به سر، به نيزه، به قرآن، لبانِ تشنه، به خون |
سه شعبه تير و گلو، اوجِ خشم كين و جنون |
|
|
به دستهاى بريده، به جُرمِ مشكى آب |
به زلفهاى پريشانِ دخترى بىتاب |
|
|
به اشكهاى يتيمان، به نالههاى نزار |
به كربلا كه هر آيينه مىشود تكرار |
|
|
بيا كه بر دل انسان، قرار مىآيد |
و با تو- اى گل نرگس!- بهار مىآيد |