ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٠ - روزى روزگارى، آن پير، آن رسول
وارد اتاق شد كسى رفتنش را باور نمىآورد. چشمها بىفروغ، دستها فرسوده و دل در حسرت ايام رفته.
و او ديگر نبود.
گويا اصلًا نيامده بود. همچون برگى زرد و خشكيده در رهگذر پاييز.
او هم بر كرانه هستى بر مدار خويش آمدن را به تجربه نشسته بود و رفتن را در دورى و دايرهاى ناگزير. وقتى كه مىرفت از خانه همسايه هلهله تولدى ديگر همه صحن و سرا را پركرده بود.
او رفته بود امّا زندگى جارى بود. حياتى و بودنى بلند در ميانه كوى و شهر و بيابان كه صدها بدر و هلال را با او ديده بود و شصت پاييز و بهار را. شايد او هم چونان بسيارى ديگر نمىخواست باور كند كه زندگىاش چون هزارها هزار آدمى در گوشه زمين، آمدنى و رفتنى دارد. نه او، نه پدرِ او و نه پدرِ پدرِ او هم كه اينك از او جز سنگى فرسوده در ميانه گورستان باقى نبود هم نمىخواست باور كند كه چونان روز در ميانه ماه، بهار در ميانه سال، سال در ميانه دورههايى كه مىآيند و مىروند تولدى دارد و مرگى. بهارى و پاييزى.
سالهاست كه بهار ديروزيان را به شادى مىنشينيم و از پاييز و زمستانشان مىگوييم، بىآنكه خود بدانيم در كدامين فصل از حيات خوديم. در كدامين ساعت از روزى كه در آن به سر مىبريم.
از كجا كه روزى و روزگارى، آيندگان روزگار ما را به ياد آورند و بهار و تابستان و پاييز ما را؟
هر روزگارى روزى معلوم و روزىاى معلوم دارد.
هر روزگارى چون خورشيد طلوعى و غروبى دارد.
هر روزگارى در كنار روزگارى ديگر، روزگاران را مىسازد.
هر روزگار شناسنامهاى، معنىاى، قدى، قوارهاى و سيمايى دارد كه با روزگار ديگر و قد و قواره و سيمايش فرق مىكند.
روزها در كنار هم ماه، ماهها همسايه با هم فصل، فصلها همدوش هم سال، سالها قرين با هم روزگار، را مىسازند و هر روزگار دورهاى است و هر دورهاى دورى دارد كه دايرهوار مىآيد و مىرود.
هر روز خاصيتى دارد. و هر ساعتى از روز.
هر روز بويى دارد و ذكرى مخصوص خود.
هر ساعتى از روز نيز بويى. مثل بوى ظهر، بوى صبح و بوى عصر روز جمعه.
هر ماه خاصيتى دارد و هر فصل، حتى اگر نخواهيم باور بياوريم.
هر فصل رنگى دارد و نمودى و هر ماه از فصل نيز مثل بوى بهار، رنگ تابستان، نمايش پاييز و خاصيت زمستان. هر روزگار هم خاصيتى دارد، بويى، رنگى، نمودى و نمايشى، نشانى و روزىاى.
واى اگر از فصل بهار، رنگ و بوى زمستان را بخواهى. مثل اينكه بخواهى سيب، همه رنگ و بو و خاصيت پرتقال، داشته باشد!
پرتقال در پرتقال بودن زيباست.
واى اگر از جوانى، پيرى را بخواهى و از پيرى جوانى را!
مثل اينكه بخواهى جوانى همه رنگ و بوى پيرى را داشته باشد.
جوانى در جوان بودن و پيرى در پير بودن معنى مىيابد. جوانى بىجوانى كردن مثل پرتقالى است بىبو، بىرنگ و بىطعمِ پرتقال.
واى اگر از روزگارِ دورى و غربت و جدايى، وصل و قربت و خويشى را طلب كرده باشى!
وقتى دانسته باشى در كدامين ساعت از روز، كدامين ماه از سال، كدامين فصل از روزگار سير مىكنى، همان مىكنى كه بايد. و وقتى ندانى به سختى مىافتى، به كشمكشى پايانناپذير.
وقتى دانسته باشى تنها آن روز و روزگاران رنگ زمستان را نخواهد ديد كه» روح بهار «را با خود داشته باشد، همان را مىطلبى كه بايد.
روزى، روزگارى آن پير، آن رسول گفته بود!
در ميانه روزى بىسايه و روزگارى جوان و سرسبز.
روزى، روزگارى آن پير آن رسول گفته بود!
از بلنداى منبرى كه همه روز و روزگاران را به تماشا مىنشست.
همه آمدنها و رفتنهاى پيش از خود، همعصر با خود و آينده را كه هيچ كس از آن هيچ چيز نمىدانست.
روزى روزگارى آن پير، آن رسول گفته بود؛
روى به جماعتى و مردمى كه چشم در چشم او را به نظاره نشسته بودند:
روزى مىآيد كه شما ...
آن روز، آن رسولِ نور از پاييز گفته بود و از زمستانِ سخت و از وقتى كه خورشيد به غروب مىنشيند.
آن روز، آن رسول گفته بود كه در زمستانِ روزگارِ خود، خانه سرد و تاريك را با ياد بهار، با خاطره طلوع و عكس شكوفهها و خورشيد كه در سينه داريد گرم كنيد.
آن روز آن پير گفته بود كه از انتظار تكيهگاهى براى ايستادن بسازيد، قبل از آنكه شبِ روزگاران سرد و فسردگى، شما را از پاى درآورد. چه؛ هيچ شامى ابدى نمىماند و هيچ زمستانى.
هر شامى را سپيدهايست و هر زمستانى را بهارى كه چون نسيمى آرام و بىصدا مىآيد، در وقتى كه هم هست و هم نيست. امّا هست و مىآيد.
روزى روزگارى آن پير، آن رسول گفته بود ....