ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢١ - فعاليت هاى مارتين
(١٢٢٦. ق) با معرفى و كمك سر جان ملكم- از كارگردانان كمپانى هند شرقى كه پيش از اين تاريخ، بارها به ايران آمده بود- به ايران آمد و در شيراز اقامت گزيد. وى از حمايت سرگور اوزلى، سفير انگليس در ايران، و نيز از حمايت برخى ايرانيان مرتبط با مقامهاى انگليسى برخوردار گرديد. مارتين در شيراز و تهران و هرجا كه فرصت يافت، بحثهايى را بر ضدّ اسلام و به سود مسيحىگرى به راه انداخت. وى پس از تصحيح ترجمه فارسى عهد جديد به شيوهاى روان و شيوا، كتاب مذكور را توسط سرگور اوزلى به فتحعلىشاه تقديم كرد. مارتين براى بحث و جدل و پديدآوردن سرگردانى فكرى و عقيدتى در ديگران، از جمله جوانان تازهكار و زودباور، زمان و مكان نمىشناخت. وى همين كه از كلكته پاى بر كشتى نهاد و به سوى ايران راه افتاد، با همسفران عرب به مباحثه پرداخت. در همان سفر، گرماى توانفرساى دريا كه امكان خواب و آسايش را از مسافران سلب كرده بود، كشتىها را ناگزير ساخت چند روزى در مسقط توقف كنند. در آنجا هم مارتين به جاى استراحت، به عادت هميشگى خود، از پى مردم مىشتافت و به بحث و گفتوگو مىپرداخت.
فعاليتهاى مارتين
الف- اظهار نفرت و دشمنى نسبت به ايرانيان: هنرى مارتين در زمان اقامت در هندوستان، مردم هند را به چهار دسته مسلمانان، كاتوليكهاى وابسته به رم، بتپرستان و كافران تقسيم كرده بود و همه آنها را چهار چهره از اهريمن به شمار مىآورد. وى هنگامى كه به ايران آمد، بر اساس همين باور تعصبآميز، اظهار داشت كه بيشتر سرشناسان خاورزمين آدمكش هستند. اين بددلى هنرى مارتين نسبت به همه انسانهاى غيرپروتستان، در مورد مسلمانان به شيوهاى چشمگيرتر، ژرفتر و گستردهتر خودنمايى كرده است تا جايى كه آشكارا مىگويد:
من هنوز بر اين باور هستم كه سرشت انسانى، در پستترين جلوه خود يك مسلمان است.
و از خدا مىخواهد كه بهزودى قلمرو نفرتانگيزشان نابود گردد. بدونشك ايرانيان مسلمان از جمله مردمى بودند كه هنرى مارتين بهويژه نسبت به آنان ابراز بيزارى مىكرد. وى درست يك ماه پس از ورود به ايران، يعنى درحالىكه از ميهماننوازى گرم ميزبان خود بهره مىبرد و هنوز تلخىهاى ناشى از رويارويى با روحانيان شيراز و تهران را هم نچشيده بود، در نوشتهاى از سرزمين فارس و مردم آن يكسره اظهار بيزارى نموده است.
ب- معرفى ويژه مارتين به ذىنفوذان ايرانى: هنرى مارتين توسط ملكم به سرگور اوزلى، سفير وقت انگليس در ايران، معرفى شد. اسناد تاريخى بهخوبى دشمنى اين سه فرد را نسبت به ايران روشن كردهاند. مارتين خود به دشمنى اوزلى نسبت به ايران گواهى مىدهد و اعتراف مىكند اوزلى نيز همانند او از ايران يكسره بيزار بوده است. اين پيوند تنگاتنگ ميان كارگردانان سياست انگليس و نمايندگان رسمى كيش مسيح، بهروشنى از يكىبودن خواستها و آرمانهاى كليسا و استعمار حكايت دارد و در واقع كليسا و كارگزاران آنرا جز به عنوان ابزار استعمار نمىتوان بهدرستى شناسايى كرد. نامهاى كه ملكم درباره هنرى مارتين به اوزلى نوشت، دربردارنده نكات پرمعنى و مهمى است. ملكم در ظاهر در مورد خوى جدلى مارتين به اوزلى هشدار مىدهد اما درواقع با يادآورى اين نكته به اوزلى گفته است كه مارتين بههرروى بساط بحث و جدل خويش را در ايران نيز خواهد گسترد و سياست استعمارى انگليس در ايران بايد در اين زمينه به او يارى رساند. اوزلى به عنوان سفير رسمى و بسيار تواناى پادشاه انگلستان در دربار فتحعلىشاه، از موضع و نفوذ گسترده سياسى و ديپلماسى خود براى كمك به آرمان هنرى مارتين بهرهبردارى كرد. اوزلى حتى هنگامى كه در شيراز بود و هنوز دوستى و يكرنگى فتحعلىشاه را به خود جلب نكرده بود- تاجايىكه شاه به وى بنويسد در ايران به شيوهاى كار كن كه گويى اين كشور از آن تو است- مارتين را زير حمايت خود قرار داد و به مارتين قول داد وى را به حاكم شيراز و دستيارانش معرفى نمايد و به سود او توصيه كند و نيز فهرست پرسوجوهاى مارتين درباره ايران و آنچه را كه وى مىخواست در ايران انجام دهد، با خود ببرد تا براى او راهنمايىهايى بسنده بهدست آورد. اوزلى به مارتين وعده داد به گاه سفر او (مارتين)، براى وى نگهبان خواهد فرستاد. هنرى مارتين از همكارى و دوستى نزديك ديگر كارگردانان استعمار كه تحت سرپرستى اوزلى در ايران كار مىكردند، مانند موريه و دارسى نيز برخوردار بود. مارتين در نوشتههاى خود آشكارا به فعاليتهايش در هماهنگى با شبكه جاسوسى موجود در ايران اشاره كرده است.
ج- فعاليت در شيراز: مارتين به محض ورود به شيراز، كار معمولى خود، يعنى بهراهانداختن بحثهاى مذهبى را آغاز كرد. او با افراد گوناگون ايرانى، از روحانى و غيرروحانى، به جدل مىنشست و در بحثهاى خود، بهويژه درخصوص نبوت پيامبر اسلام (ص) و اعجازهاى او ايجاد ترديد مىكرد. سخن درباره «نبوت پيامبر اسلام» از جمله بحثهايى بود كه با تجربه ملكم در ايران چندان بىپيوند نبود. ملكم و همراهانش در سال ١٨٠١. م (١٢١٦. ق) در راه بازگشت از ايران به سوى هند، در كرمانشاه به منزل آقامحمدعلى كرمانشاهى، عالم روحانى پرآوازه آن روزگار، رفتند. در آن گردهمايى، سخن از دين و آيين پيش آمد كه دستاورد آن يك «رساله نبويه» بود كه آقامحمدعلى براى ملكم و دوستانش به رشته نگارش درآورد. اينكه ملكم در يك نشست كوتاه با يكى از علماى برجسته ايران در يك گفتوگوى بنيادى مذهبى (مسئله نبوت) درگير شد و او را به نوشتن رسالهاى واداشت، آشكار مىسازد كه علماى آن روزگار هم به جدل و بحثهاى مذهبى با مخالفان اسلام بسيار دلبستگى و براى آن آمادگى داشتند؛ ضمن آنكه ملكم هم بهعنوان نماينده بانفوذ كمپانى هند شرقى انگليس مىخواست اصولًا پيامبرى اسلام در سرزمين اسلامى ايران مورد پرسش و شك قرار گيرد و علماى ايران و خودبهخود مردم ديگر در اين زمينه سرگرم بحث و جدل شوند. بهنظر مىرسد اين روند، از ديدگاه ملكم، دستكم در