ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٠ - پايان يك شروع
سكوت چون پردهاى اتاقك ماشين را فرا گرفته بود و كسى جرئت بر چيدن آن را نداشت ... ماشين پشت چراغ قرمز، نيش ترمزى كرد و همين كه دوباره به حركت درآمد، سعيد آه جانسوزى بيرون داد و گفت:
- خواهر بيچاره من! كى فكر مىكرد سِل بگيره و آرزوى ازدواج و بچه را به گور ببرد؟
- سعيد! اين چه حرفيه، هنوز كه طورى نشده؟
- وقتى مُرد و رفت زيرخاك، آنوقت معلوم مىشود كه طورى شده؟ بله؟
صدف به كمك مادر شتافت:
- مادر راست مىگويد، پدر! دعا مىكنيم، شايد خدا خواست و عمه خوب شد.
نگاه خشمگين سعيد از توى آئينه به روى صدف پاچيده شد؛
- شماها هم كه تا حرف مىشود، زود مىگوييد دعا ... دعا ... خواهر من سل گرفته. مىدانيد يعنى چه؟ يعنى مرگ. او تا همين الان به لطف داروها زنده است. اى واى كه اگر مىدانستم چه شده، زودتر از اينها مىبردمش خارج از كشور.
- نه سعيد! قبول كن كه خواست خدا بوده كه هنوز زنده است. خيلى از بيماران لاعلاج بودهاند كه تا دم مرگ رفتند و شفا گرفتند ... سعيد خشمش را سر دنده خالى كرد. پا روى گاز فشار داد و گفت:
- خُب، پس چرا سعيده شفا نمىگيرد؟
- مصلحت نيست.
- همين؟ اگر سعيده بميرد، حتماً مصلحت خداى شما بوده، كه او بميرد، آره؟
مادر نفس عميقى كشيد، فكر كرد بحث كردن با او، حتى در اين موقع، بى فايده است. نگاهش را به مغازههايى كه با فرا رسيدن شب، خود را زير لامپهاى نئونى، جذاب مىكردند، خيره شد. اما طولى نكشيد كه سكوت حاكم، شكسته شد و اين بار با كلام خاله پرى.
- آقا سعيد! اگر من شفاى سعيده خانم را بگيرم چى؟
نگاهها روى خاله پرى، نشست. سعيد از توى آئينه، چهره آرام خاله را ورانداز كرد و با پوز خندى پرسيد:
- پس شما مىخواهيد سعيده را شفا بدهيد؟
- نه، من فقط دعا مىكنم، متوسّل مىشوم. شفا دادن با كس ديگرى است.
- خيلى خوب شفا بدهيد.
خاله پرسيد:
- خُب، در عوض شما چه مىكنيد؟
- نمىدانم. براتون يه ماشين مىخرم، نمىدانم. اگر زيارت دوست داريد، همه شما را به سفر مىبرم، همان امام رضايى كه قبولش داريد خوبه؟
مادر با دلخورى گفت:
- نه، سعيد، نخواستيم ما را جايى ببرى. فقط من و صدف را راحت بگذار به اعتقاداتمان برسيم.
صدف هم از فرصت استفاده كرد:
- هم ببر مشهد، هم جمكران، هم كارى به كار من و مادر نداشته باش.
پس همه نگاهها روى لبهاى خاله، كشيده شد.
- نه، شرط من اين است كه اگر سعيده خانم، خوب شد، شما بايد مسلمان شويد و خودتان اهل نماز و زيارت شويد.
سعيد نيش ترمزى كرد. صداى بوق ماشينهايى كه از كنارمان رد مىشدند و چپ چپ داخل ماشين را نگاه مىكردند، شنيده مىشد. همه حواسمان متوجه خاله و پدر شده بود.
- من نمىفهمم، شما به مسلمانى يا نامسلمانى من چكار داريد؟ اگر مشهد نمىخواهيد، يه جاى ديگر، مكّه خوبه؟
- نه آقا سعيد! من گفتم: اگر، سعيده شفا گرفت، اگر ضمناً حاضر نيستيد، به خاطر سعيده خانم ...
- سعيد فكرى كرد و گفت:
- خيلى خوب باشد. اگر مىشود يك شبه، حال يك بيمار بدحال را با مسلمانى من خوب كرد، چرا كه نه؟ اين يك ريسك است. با اين بهانه، عقيده شما را هم محك مىزنم.
ماشين بار ديگر به حركت درآمد.
\*\*\*
آسمان صاف تنها با چند تكه ابر سفيد، چشم انداز زيبايى بود كه چشم هر بينده اى را به خود جلب مى كرد. اشكهايش را پاك كرد و پنجره اتاقش را باز كرد تا صورتش در مسير حركت نسينم صبحگاهى نفسى تازه كند. پس به سمت تلفن رفت، سالن سكوت دلهرهآورى داشت ... گوشى را برداشت. نمىخواست صحبتش را با گريه شروع كند، آب دهانش را فرو برد. و دكمه حافظه را فشار داد:
- الو! سلام خاله پرى!
- سلام صدف جان! حالت خوبه؟
نتوانست خودش را كنترل كند و زد زير گريه؟
- عمهام، عمهام.
- صدف جان! حرف بزن، پس چرا گريه مىكنى؟ عمه ات طورى شده؟
- نه، يعنى نمىدونم. مامان و بابا از صبح زود رفتند بيمارستان. راستش، ديشب كه آمديم خانه، پدر همهاش به فكر حرف هاى شما بود. مادر مىگفت تا نصف شب بيدار بود. آخر هم، دلش طاقت نمىآورد و نيمه شب زنگ مىزند بيمارستان، كه مىگويند، حال عمه خيلى بد شده و بردنشCCU .
- خب انشاءالله خوب مىشود، تو چرا گريه مىكنى؟
- مىدانى، خاله پرى، من ديشب، خواب عجيبى ديدم. خيلى سعى كردم، جلوى خودم را بگيرم و گريه نكنم. اما حتى نتوانستم كمى صبر كنم، مرا ببخشيد و بىآنكه منتظر جواب بماند، شروع كرد به تعريف خوابش.
- خواب ديدم ميان انبوه جمعيتى قرار گرفته بودم كه همگى به سوى نقطهاى نامعلوم مىدويدند. من هم متأثر از آنها، همچنان كه چادر گلدار نمازم را بر سر داشتم، شروع كردم به دويدن. تا اينكه، مقابلم زمينى را ديدم كه به من الهام شد، آن زمين متعلّق به صاحبالزمان (عج) است. با آمدن نام حضرت (عج)، خاله پرى بغضآلود پرسيد: