ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٧ - ارتباط پروتستانتيزم با تفكّر يهودى
غذاى چند مترى مى چينند و خواب آن ها بسيار طولانى است. انسان كامل [مطابق برداشت انحرافى] مسيحيان كسى است كه ازدواج نمى كند. نه مريم ازدواج مى كند، نه حضرت مسيح (ع) و نه حضرت يحيى (ع). و دنيا. كلًا منفور مسيحيت است. درون كليساها هم بسيار تاريك است و معمارى اش تيز و تند است و به سوى آسمان رفته است كه نشانى از فرياد و جيغ انسان است از تاريكى اين دنيا و اگر كسى بخواهد از اين ظلمت رهايى يابد بايد هيچ گونه لذتى نبرد و لذت جنسى هم يك نوع تخلف محسوب مى شود. آن ها حتى اعتقاد دارند كسى كه يك بار ازدواج كرده است نمى تواند كشيش شود.
در قرن ١٥ ميلادى مردم با نگاهى يهودى مجدداً به بررسى «كاتوليسيسم» مى پردازند و چون در عهد عتيق انسان بر خدا مقدم مى شود مانند غلبه يعقوب بر خدا، عهد جديد را هم اين گونه تفسير مى كنند كه انسان بر خدا مقدم مى شود. حال كليسايى كه مانند خدا بر درون و بيرون انسان ها مسلط است از تخت به زير كشيده مى شود و پروتستانتيزم تفسير يهودى مسيحيت است و در همين جا «اومانيسم دينى» در مسيحيت به وجود مى آيد. البته افرادى كه داراى نبوغ بودند با پول كليسا تجسد خدا در انسان را ترسيم كردند و مجسمه ها و نقاشى هاى عريانى را كشيدند مانند «مجسمه داوود» ميكلانژ كه آلت تناسلى اش را هم كوچك درست كرده اند تا بگويند ما به بعد جنسى او توجهى نداريم بلكه فقط به بعد جسمانى او توجه داريم، چون خدا در اين جسم تجسد يافته است. حتى در آلمان مجسمه هاى عريان حضرت عيسى و حضرت مريم وجود دارد كه نشانگر اين است كه براى آن ها تجسد مهم است.
در طى اين چند سال مسيحيت به دينى بر ضد خودش تبديل گشت و عملًا «پروتستانتيزم» معتقد است، نيازى نيست نيايش حتماً داخل كليسا صورت پذيرد و آن ها ديگر پاپ و حتى مسيح را در حد خدا قبول ندارند و تا جايى پيش رفتند كه گفتند مسيح فرزند يوسف، شاگرد زكرياى نجار و مريم است و بعد از چند سال عملًا پروتستانتيزم تبديل به فلسفه كانت شد و كانت در حقيقت تجسد فلسفى «فردگرايى دينى» است و غرب امروز توسط كانت بنيانگذارى شده است. يعنى اگر كسى بتواند كانت را رد كند، غرب را هم رد كرده است. امروزه مسيحيت قرون وسطايى باز در حال نيرو گرفتن و مقابله با فلسفه كانت است. و اگر هگل را نقاد كانت بدانيم به اين معناست كه هگل به وسيله فلسفه مسيحى به فلسفه يهودى هجوم برده است و فلسفه هگل عرفان فلسفى است مانند ملاصدرا در ميان ما و از همين طريق به مولوى نزديك مى شود و خودش نيز مى گويد كه حرف هاى من در دوره هاى پيش نيز گفته شده است و به مولوى و پيامبر اكرم (ص) اشاره مى كند و داستان مقابله با يهود «هيتلر» از همين بحث شروع مى شود.
قرن ١٨، قرن عقل گرايى است و قرن ١٩، هجوم هگل بر كانت و قرن اومانيسم و عرفان و در دوره بعد از هگل يهود مستقيماً وارد ميدان مى شود و از «فويرباخ» تا «ماركس» همه يهودى هستند و بعد از آن دوباره طرفداران هگل نيرو مى گيرند؛ يعنى اگر فويرباخ نبود، دوركيم هم به وجود نمى آمد تا جامعه شناسى جديد را به وجود بياورد در نتيجه با پروتستانتيزم ما وارد علوم انسانى جديد مى شويم و قرن ٢٠ قرن علوم انسانى است.
حال جالب است كه جسمانيت و تجسد خدا در جسم انسان به وسيله يك يهودى ديگر به نام «فرويد» تبديل به جنسيت و بعد جنسى انسان گرديد كه داستان بسيار مفصلى دارد. فرويد به شدت با مباحث مسيحى مقابله مى كند، يكى در مورد هبوط اوليه آدم و ديگر اينكه معتقد است هر چه انسان برهنه تر باشد بهتر است، دقيقاً بر خلاف عقايد مسيحيان كه پوشيدگى را بهتر مى دانند. و انقلاب جسمانيت در اين جا توسط فرويد به انقلاب جنسيت تبديل مى شود. در حال حاضر جنسى ترين كشورهاى اروپا، كشورهاى كاتوليك مانند فرانسه و اروپا هستند و يهود آنقدر در كشورى مثل فرانسه تسلط دارد كه مى توانند قانون منع حجاب را به راه بيندازد و تبليغات و فيلم هاى سكسى حتى تجارت انسان و ... در دست يهوديان مى باشد. با آن كه تنها ٥/ ٠ درصد جمعيت كل جهان يهودى است ولى ٣٠ درصد اقتصاد به صورت مستقيم در دست يهود مى باشد.
بنابراين يكى از شاخصه هاى پروتستانتيزم نشاندن انسان در جايگاه خداست و اين ما هستيم كه فكر مى كنيم نه خدا، دكارت مى گويد: «من فكر مى كنم پس هستم.» يعنى انسان فاعل است و جهان كلًا مفعول مى باشد و اين اولين قدم ايجاد فلسفه است كه عرفان با آن مبارزه مى كند. اين عرفان هم در مسيحيت وجود دارد و هم در اسلام. جنگ عقل و عشق يا