ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٨ - حج
شايد روزى فرش زير پاى او شود ...
وادى السلام
قبرستانى است در شهر نجف اشرف، محل آمد و شد ارواح پاكان و عرش نشينان. وجود قبر دو پيامبر هود و صالح گواهى بر قدمت آن دارد.
اين جا گورستان نيست و نورستان است. نورستانى كه استغاثه افروخته! و تو اگر درمانده اى مقام او خوش مكانى است. براى عرض حال ناخوشت، براى گفتن اين كه داغان شده اى، خرد شده اى، پوشيده اى! بايد براى غربت او ناليد، براى شكايت اين كه از نارفيقان عقب مانده اى و دلت پر مى زند براى يك قطره شفقت فراموش شده! اين جا جاى ابراز اين زخم هاست! همه را نثار قدومش كنى. كه در اينجا مقامى است به نام او.
اين جا گورستان نيست، نورستان است و هرگز از او بعيد نيست يك شبه همه اين ليالى ظلمانى تو را منور كند ...
مسجد جمكران
در فراسوى اين ديار در نزديكى شهر قم مسجدى است كه به دستور امام زمان و «توسط حسن بن مثله جمكرانى» ساخته شده است و او ما را به سوى خود فرا مى خواند و مى گويد كه اين جا را گرامى داريد كه زمين شريفى است. خداوند آن را از ساير زمين ها برگزيده و به آن امتياز داده است.
هر روز كه اين تن خرد و خسته را به دوش مى كشى و به كوچه و بازار مى برى، وقتى باز مى گردى انبوهى از دود آلودگى به سر و صورتت نشسته. نمى دانى اين دردها را كجا معالجه كنى و كدام طبيب دارويى به تو مى دهد كه به دردت بخورد! اين بى نشانى او تو را فرسوده است. تنها او درد آشناى توست و نه هيچ كس ديگر!
اما تو مى خواهى به كجا بروى و حرف هايت را بزنى؟ كدام در است كه نيمه شب به رويت گشوده شود و تو را مزاحم نداند؟ من راهش را بلدم او در بيابانى برايت معبدى ساخته تا دستان نرمش را دور از دسترس ندانى و براى نجوا با او سرگردان نشود ... «إِيَّاكَنَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» و اگر جز خدا و وليش به استعانت ديگرى مطمئن باشى محكومى به شكست.
قصه كمان قامتى را بايد در حريم غريم گفت، غريمى كه غرامت ديده است از رنج هاى سابقه دار!
سيمرغ تو بر قله قاف نيست، همين نزديكى هاست! به آسمان ها نرفته فقط نشانى آشيانش معلوم نيست! پس او را بخوان به گفت وگوى خودمانى، اكنون كه درمعبد موعوديانى!
حج
حج يعنى پا نهادن در مخاطره اى بزرگ يعنى به پيكار رفتن با آلايش ها، يعنى كندن از ظواهر يعنى رجوع به درون ...
همه زينت ها و زيورها را دور مى ريزى و خودت را پنهان مى كنى ميان معصوميت احرام. اين جا بايد پايان همه تباهى ها باشد و ابتداى زيبايى ها. اين جا بايد سكوى پرواز به ملكوت باشد و فرودگان عادت خاك! و همه اين ها مگر بدونزانو زدن در پيشگاه حجت خدا تحقق مى يابد؟ حجتى كه حال و هواى او را نداشته باشد حج جاهلى است.
وقتى اين جامه به بر مى كنى انگار بال درآورده اى، مى خواهى تا دوباره به دام نيفتاده اى هر طور كه شده خودت را به او برسانى و بگويى چقدر دوستش دارى! بگويى كارى كند تو هميشه محرم ميقاتش باشى و محرم ميعادش. عشق را با او وعده كنى و اشتياق را معاهده بندى.
مطمئنى به گفته نايب او كه سوگند خورده، او هر سال به حج مشرف مى شود و مردمان رؤيتش مى كنند. «اما يرونه و لا يعرفونه؛ او را مى بينند ولى نم شناسند» ولى با همين يك حرف ماتم گرفته اى كه او مرئى باشد اما ناشناس! و تويى كه همه اين سفر را به خاطر او آمده اى و از شناسايى اش محروم بمانى ...
اگر به طواف مى روى به گرد وجود او مى گردى و اگر حجر را مى بوسى زبان حال توست براى لحظه ديدار.
و عرفات وادى دل سوختگان آفتاب وجودش كه اين جا و آن جايش را پرپر مى زنى و «تمام الحج لقاء الامام كمال حج، ديدار امام»[١]
و خوشا به حالت اگر لقاى او را دريابى كه دُر يافته اى.
پى نوشت:
[١]. كلينى، كافى، ج ١.