ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٩ - سرباز امام زمان (ع)
سرباز امام زمان (ع)
در يكى از روزهاى گرم تابستان سال ٦٦ كه يگان ما در غرب سرپل ذهاب مستقر بود، همراه تعدادى از بچه ها، براى انجام عمليات شناسايى به اطراف رودخانه الوند رفتيم. پس از انجام مأموريت، به سمت بنه يگان حركت كرديم. وقتى به تپه مشرف به يگان رسيديم، ستونى از خودروهاى تانك بر را كه در جاده خاكى مجاور يگان در حركت بودند، مشاهده كرديم. اين امر تعجب ما را برانگيخت. هيچ كس حرفى نمى زد. شور و حال بچه هاى يگان و بعضى شواهد، نويد عمليات جديدى را مى داد طولى نكشيد كه فرمان حركت صادر شد. به سرعت مقصدى كه هنوز برايمان نامعلوم بود به راه افتاديم. در ميان راه اطلاع يافتيم كه دشمن بعثى از محور ميمك اقدام به تك كرده است. ساعتى بعد به منطقه عملياتى رسيديم اما به خاطر آتش پر حجم مزدوران بعثى نتوانستيم تانك ها را به منطقه درگيرى برسانيم لذا تانك ها را در منطقه اى پياده كرديم و منتظر رسيدن بقيه بچه ها شديم. وقتى بقيه بچه ها به ما ملحق شدند با اولين تانك به سوى منطقه درگيرى حركت كرديم و پس از بالا رفتن از يال ميمك به نيروهاى خودى پيوستيم. گرماى سوزان منطقه و ساعت هاى درگيرى، بچه ها را كاملًا خسته كرده بود. با اين حال به محض مشاهده اولين تانك، بچه ها نيرو و توان مضاعف يافتند و فرياد شادى سردادند. ديگر درنگ جايز نبود لذا به سرعت به سكوى تيراندازى حركت كردم و پس از شناسايى هدف ها شروع به تيراندازى نمودم.
طولى نكشيد كه تانك هاى ديگر نيز وارد معركه كارزار شدند. بچه ها بى وقفه تلاش مى كردند و عزمشان را جزم نموده بودند تا به هر نحو، مناطق اشغال شده، خصوصاً تپه شهدا را از مزدوران بعثى بازپس گيرند. آتش دشمن بعثى نيز هر لحظه شدت بيشترى مى يافت. با وجود آن كه نيروهاى تازه نفس زيادى به يارى ما شتافته بودند، اما هنوز تصرف هدف ها ميسر نشده بود و درگيرى سختى در اين چند روز داشتيم.
يك روز بعد ازظهر، همراه تعدادى از دوستان كنار تانك ايستاده بوديم و به سخنان فرمانده عملياتى كه براى بالا بردن روحيه پرسنل سخن مى گفت، گوش مى داديم. در همين بين جوانى خوش سيما با لباسى كه مشخص نبود ارتشى است يا بسيجى، از جاده خاكى كنار يگان بالا آمد و به جمع بچه ها پيوست. او پارچه سبز رنگى بر پيشانى خود بسته بود و با سن كمى كه داشت در ميان سايرين جلب توجه مى نمود. به محض اين كه چشم فرمانده عمليات به وى افتاد، او را صدا زد و پرسيد: «از كدام واحد هستى و اين جا چه كار مى كنى؟» نوجوان خوش سيما نيز با ادب و در كمال متانت و خون سردى پاسخ داد: «من سرباز امام زمانم و آمده ام تا تپه شهدا را آزاد كنم». بعد هم به سوى خط مقد م به راه افتاد. فرمانده عمليات نيز هر چه كرد نتوانست مانع رفتن او بشود. نوجوان هم چنان رفت تا از نظر ما ناپديد شد. حدود ٢ ساعت از ماجرا گذشته بود كه ناگهان از طريق بى سيم به فرماندهى اعلام شد كه دشمن سركوب شده و اقدام به عقب نشينى نموده و تپه شهدا نيز به تصرف نيروهاى اسلام درآمده است. بچه ها از خوشحالى سر از پا نمى شناختند و يكديگر را در آغوش مى گرفتند. نيم ساعت پس از كسب اين پيروزى با حيرت مشاهده كرديم كه همان جوان خوش سيما از سوى خط مقدم به طرف ما مى آيد. هيچ كس باور نمى كرد كه از ميان آتش پر حجم و سنگين دشمن بعثى، جان سالم به در برده باشد.
همه بچه ها ساكت و خاموش به او چشم دوخته بودند و او بى توجه به اطرافش به سمت نفربر فرماندهى مى رفت و خطاب به فرمانده علميات گفت: «تپه شهدا را آزاد كردم» و بدون معطّلى از آن جا دور شد و از آن پس ديگر كسى او را نديد.
پى نوشت ها:
برگرفته از: دلاوران حاج عمران، به نقل از استوار زرهى على اكبر على احمدى