ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٣ - خاطرات يك جاسوس
دائمى بين عشاير آن منطقه، به شدت جريان داشت. روزى نبود كه افراد عشيره اى به غارت و چپاول اموال عشيره ديگر نپردازند، و چند نفر در اين ميان كشته نشوند. نادانى و بى خبرى به صورت وحشت انگيزى سراسر عراق را در خود گرفته بود، و اين اوضاع تأسف بار دوران استيلاى كليساى قرون وسطى را بر شهرهاى اروپا به خاطر مى آورد. جز طبقه علماى دين كه در نجف و كربلا مقيم بودند، و تعداد كمى از طلاب، يا كسانى كه با علما نوعى رابطه و پيوستگى داشتند، از هر هزار نفر، يك نفر پيدا نمى شد كه خواندن و نوشتن بداند و تقريباً همه بى سواد بودند. اقتصاد عقب مانده، عامل بيمارى، فقر، بى سوادى و بدبختى هاى شديد مردم متوسط بود. شيرازه امور از هم گسيخته و هرج و مرج همه جا را فراگرفته بود. مردم و حكومت به يكديگر سوءظن داشتند، و با چشم دشمنى به هم نگاه مى كردند. از اين جهت هيچ گونه همكارى و تفاهمى وجود نداشت. علماى دين چنان سرگرم مسائل الهى بودند كه زندگى اين دنيا را به كلى از ياد برده بودند.
بيابان ها غالباً خشك و لم يزرع بود. دو رودخانه دجله و فرات، بى آن كه به مصرف آبيارى كشت زار ها برسد، هم چون مهمانى از وسط اراضى تشنه به سرعت مى گذشتند و در دريا فرو مى رفتند. اين اوضاع آشفته و اين فساد و هرج و مرج، نمى توانست قابل دوام باشد و يقيناً تحولى را به دنبال داشت.
كوتاه سخن آن كه، چهار ماه در كربلا و نجف ماندم، در شهر اخير به بيمارى سختى مبتلا شدم تا بدان جا كه از بازگشت سلامت خود نوميد گرديدم. سه هفته بيماريم به طول انجاميد، ناگزير به پزشكى در آن شهر مراجعه كردم. او داروهايى تجويز كرد كه پس از مصرف آن ها، تدريجاً سلامت خود را به دست آوردم. آن سال، تابستان گرمايى توان فرسا همه جا را فراگرفته بود، و من در مدت بيمارى در سرداب زيرزمينى كه بالنسبه هواى خنك داشت به سر مى بردم. صاحب خانه من در آن مدت، با پول كمى كه به او مى دادم در تهيه غذا و دواى من اهتمام داشت. او بر اين عقيده بود كه خدمت گزارى زائران على (ع) سبب نزديكى به خدا مى شود. در روزهاى اول بيمارى، غذايم سوپ ساده مرغ بود، ولى بعداً با اجازه طبيب از گوشت آن و برنج هم استفاده مى كردم. پس از بهبودى نسبى عازم بغداد شدم، واز آنجا گزارش مفصلى از مشاهدات خود و رويدادهاى كربلا، نجف، حله، بغداد، تقريباً صد صفحه، براى وزارت مستعمرات نوشتم، و نامه را به نماينده وزارت مستعمرات در بغداد تسليم كردم تا به لندن ارسال دارد و در انتظار دستورات جديد مبنى بر اقامت بيشتر در عراق، يا عزيمت به لندن، در بغداد ماندم.
ناگفته نگذارم كه اشتياق فراوانم به مراجعت لندن، زايدالوصف بود، زيرا زمان سفرم طولانى شده، علاقه به شهر و ديار و خانواده ام فزونى يافته بود. مخصوصاً اشتياق ديدن «راسپوتين» پسرم كه اندكى پس از سفرم به عراق، به جهان آمده بود، مرا ناشكيبا مى داشت. اين بود كه از وزارت خانه خواسته بودم، دست كم، براى مدت كوتاهى اجازه دهد تا به لندن مراجعت كنم، و ضمن تقديم گزارش حضورى، مدتى را به رفع خستگى و استراحت بپردازم، زيرا اقامت در عراق، سه سال به طول انجاميده بود. نماينده وزارت مستعمرات در بغداد، اصرار داشت به او مراجعه نكنم، زيرا سبب سوءظن مردم مى شد. ناگزير، اتاقى در يكى از كاروان سراهاى مشرف به دجله، اجاره كردم تا سوءتفاهمى روى ندهد. نماينده مستعمرات گفته بود، همين كه جوابى از لندن برسد مرا در جريان خواهد گذاشت.
در روزهاى اقامتم در بغداد، تفاوت چشم گيرى كه وضعيت عمومى اين شهر، با پايتخت حكومت عثمانى «قسطنطنيه» داشت، عجيب بود و حكايت از آن مى كرد كه عثمانى ها در خراب و كثيف نگه داشتن شهرهاى عراق، به علت دشمنى و سوء ظن نسبت به اعراب، تا چه اندازه، اصرار ورزيده اند.
چند ماه بعد، كه از بصره به كربلا و نجف، عزيمت كردم، از بابت «شيخ محمد عبدالوهاب»، سخت نگران بودم. چندان به ثبات و پابرجايى او در راه و روشى كه برايش تعيين كرده بودم، اعتماد و اطمينان نداشتم. تلون