ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٨ - پيشانى بند
پيشانىبند
ريحانه مازندرانى
نمى دانم ديده اى آن پيشانى بند سبز رنگ را كه روى آن نام مقدس تو نوشته بود. آن بهترين هديه اى كه روز جشن تولدم گرفتم. وقتى كه برادرم به جبهه رفت، پيشانى بند را به او دادم تا آن را با خود ببرد. حالا مى گويند كه برادرم شهيد شده و رفته پيش خدا اما نمى دانم چرا پيشانى بند را با خود نبرد. شايد خدا يكى قشنگ تر از اين را به او داده است.
وقتى پيشانى بند را كنار عكس برادرم روى طاقچه غبارگرفته اتاقم مى بينم به ياد تو مى افتم و تو را در خيالم با اسبى سفيد و پيكرى نورانى مى بينم. مى گويند كه لباست سبز رنگ است و من به همين خاطر آن پيشانى بند سبز رنگ و تمام مدادرنگى هاى سبز را دوست دارم چون مى توانم با آن تمام نقاشى هايم را سبز كنم.
برادرم مى گفت: وقتى كه همه جا پر از ظلم و ستم شود مى آيى، هر چه زودتر بيا. چون بچه ها با من دعوا مى كنند و نمى گذارند با آنها بازى كنم. دوست دارم هر چه زودتر بيايى و مرا سوار بر اسب كنى و همراه با تمام بچه هايى كه دوستشان دارم به كوه و دشت برويم و شاد باشيم. دوست دارم حلقه اى از گل محمدى را به گردنت بيندازم.
من به تمام بچه ها مى گويم كه لباس هاى شان را بپوشند و منتظر آمدنت مى شويم و آن قدر مى مانيم كه سوى چشمان مان از ميان برود وديگر تاب تماشايت را نداشته باشيم.