ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤١ - كاش تو را شناخته بوديم
كاش تو را شناختهبوديم
غلامرضا آبروى
در عرفات نشسته بوديم. دوستم گفت: «آن جوان را ببين چه قدر چهره اش آشناست؛ هر چه فكر مى كنم نمى دانم او را كجا ديده ام.» به جايى كه اشاره مى كرد، نگاه كردم. در چند قدمى ما جوانى زيبا و خوش رو نشسته بود و نگاه صاف و زلالش را به ما دوخته بود. ردايى به تن داشت و نعلين زردى در پايش بود. همان طور كه دوستم گفته بود، چهره اش رنگ و بوى آشنايى داشت؛ اما هرچه فكر مى كردم، نمى توانستم او را به جا بياورم.
همان طور كه محو تماشايش شده بوديم، مرد گدايى به ما نزديك شد و از ما كمك خواست. در آن چند روز از بس گدا در اطراف حرم ديده بوديم و آنها با سماجت از ما پول گرفته بودند، به او توجهى نكرديم. دوستم گفت: «خدا بدهد» و او را رد كرد.
مرد گدا از ما نااميد شد و به طرف جوان رفت. دستش را مقابل او دراز كرد و گفت: «براى رضاى خدا كمك كنيد!»
جوان دست روى زمين برد. سنگريزه اى برداشت و در كف دست او گذاشت. مرد گدا دستش را بالا آورد و با تعجب به آن نگاه كرد. ناگهان چيزى ميان دستش درخشيد.
من و دوستم از ديدن شىء نورانى در دست او شگفت زده شديم. مرد گدا در حالى كه به دست خود زل زده بود، به راه افتاد. ناگهان متوجه شديم كه جوان از آن جا رفته است؛ اما عجيب بود. ما رفتن او را نديده بوديم. گويى از جلوى چشم مان غيب شده بود.
هر دو به طرف مرد گدا دويديم و از پشت او را صدا زديم. ايستاد و با نگاه مات و چهره مبهوتش به ما خيره شد. فكر كرد مى خواهيم چيزى را كه در دست دارد، از او بگيريم. دستش را در ميان لباسش پنهان كرد.
به او گفتم: «نترس! ما با تو كارى نداريم. فقط مى خواهيم بدانيم آن مرد جوان به تو چه داد؟»
دستش را با ترديد از ميان لباسش بيرون آورد. با شك نگاهمان كرد و مشتش را كه سخت به هم فشرده بود، آرام باز كرد. يك سنگريزه طلايى در كف دستش مى درخشيد.
با تعجب به دوستم گفتم: «تو هم به همان چيزى كه من فكر مى كنم مى انديشى؟»
سرش را با تأسف تكان داد و گفت: «آرى، ما چقدر بدبختيم. امام و مولاى ما مهدى (ع)، در چند قدمى ما نشسته بود و ما او را نشناختيم ...»
مرد گدا دوباره دستش را مشت كرد و در لباسش فرو برد. بعد آرام از ما دور شد. با نااميدى و حسرت به اطراف دويديم. نگاهمان در ميان زائران به دنبال امام مى گشت، اما به هر سو مى رفتيم هيچ نشانى از او نبود. خسته و نفس زنان به طرف جاى قبلى برگشتيم. دوستم در حالى كه اشك از چشمش سرازير شده بود، با صدايى بغض آلود گفت: «اى كاش تو را شناخته بودم ...»
هر دو با دلى گرفته، سر جايمان نشستيم و به جاى خالى امام خيره شديم. گويى هنوز اميد داشتيم كه او برگردد و يك بار ديگر ما را به نگاه گرم و تبسم شيرينش مهمان كند.