ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٩ - گل نرگس
آفتاب به وسط آسمان شهر بغداد رسيده بود. نرجس همان دوشيزه مليكه، مدّتى بود كه از كاخ امپراتورى روم، اينك در لباس كنيزان و با نام مستعار، در خانهاى در شهر بغداد مهمان بشربن سليمان، نماينده امام هادى (ع) بود.
در فاصله چند ساعتى كه براى استراحت كنار مسافران سامرا در اين خانه قرار داشت، همواره نامه را مىبوييد و به سينه مىچسباند و اشك مىريخت و لحظهاى آن را از خود دور نمىكرد.
بشر، عرقچين را از سر برداشت و با تعجب رو به نرجس پرسيد:
- چگونه نامهاى را مىبوسى كه صاجبش را نمىشناسى؟ نرجس، بىقرار و ناآرام گفت:
- اى عاجز از معرفت اولاد پيامبران! خوب گوش كن و به گفتارم دل بسپار تا به حقيقت راهيابى.
- بشر روى پله كنار حياط خانه نشست و به برخى از مسافران كه به خانه داخل مىشدند، نگريست و گفت:
- من مىشنوم، بگو تا آگاه شوم.
- من مليكه، دختر يشوعا، نوه قيصر روم هستم ... و همچنان سرگذشتش را تعريف كرد تا رسيد به اينجا كه: پس از ديدن خواب و اينكه پدربزرگ بر اسيران مسلمان آسان گرفت، من طورى وانمود كردم كه گويا حالم بهتر شده تا آنكه دو هفته بعد از ديدن خواب اوّل، خواب طلايى ديگرى را مشاهده نمودم.
- در عالم رؤيا ديدم كه سرور زنان دو جهان، حضرت فاطمه (س) در حالىكه حضرت مريم و هزار تن از خدمتگزارن بهشتى ايشان را همراهى مىكردند به ديدار من تشريففرما شدند. حضرت مريم به من فرمود:
- اين بانوى دو جهان و مادر شوهرت- ابومحمّد- است. من به دامن حضرت فاطمه (س) آويختم و گريستم و از اينكه ابومحمّد به ديدار من نمىآيد، شكوه كردم.
حضرت فاطمه (س) فرمود:
تا هنگامى كه تو مشرك هستى، پسرم ابومحمّد به ديدار تو نخواهد آمد. اين خواهرم مريم، دخت عمران است كه از آيين تو به پيشگاه حضرت احديت بيزارى مىجويد. اكنون كه خواهان خشنودى خدا و مسيح و مريم هستى و اشتياق ديدار با ابومحمّد (ع) را دارى بگو:
«أشهد أن لااله الّا الله و أشهد أنّ محمّدً رسول الله»
چون دو گواهى را بر زبان راندم، حضرت فاطمه مرا به سينه خود چسبانيد و مرا دلشاد ساخت و فرمود:
- از حالا، انتظار ديدار ابومحمّد را داشته باش. من او را به نزد تو خواهم فرستاد. بيدار شدم و در انتظار ديدن ابومحمّد ثانيهشمارى مىكردم و چه بسيار كه به ديدار او مشتاقم و از شب بعد تا اكنون، هيچ شبى مرا از ديدار خود محروم نساخته است و همه شب چشمانم به ديدارش روشن و دلم از محبت او گرم مىشود.
در شب اوّل ديدار به او شكايت بردم كه اى حبيبم! چرا پس از آنكه در دلم جاى گرفتى، بر من جفا كردى و اين مدت به ديدار من نيامدى و ايشان فرمود:
- ترديد من در ديدار تو به سبب شرك تو بود و اكنون كه به راستى اسلام آوردى، همه شب به ديدار تو خواهم آمد، تا روزى كه خداوند در بيدارى ما را به يكديگر برساند. بشر شگفتزده پرسيد: پس چگونه اسير شدى و سر از بغداد درآوردى؟
نرجس در حالىكه نقاب بر چهره داشت، ادامه داد:
- امر مولايم ابومحمّد بود. او به من فرمود: در همين ايّام پدر بزرگت، لشكرى به جنگ مسلمانان گسيل مىدارد و خود نيز از پى لشكريان روان مىشود، تو نيز به طور ناشناس و در لباس خدمتگزاران همراه ديگر زنان از فلان راه به آنها ملحق شو. و من نيز همه را مو به مو، اجرا كردم. وقتى نرجس به اينجا رسيد، اشك از چشمانش سرازير شد و احساس دلتنگى كرد، دوستداشت تا هرچه زودتر تيزى آفتاب ظهر بغداد بگذرد تا به زودى راه سامرا را پيش گيرد.
... اينك نرجس به همراه بشربن سليمان، در محضر امام هادى (ع) حضور يافته بود؛ در خانهاى محقّر امّا نورانى. اشك چهره معصومانهاش را دائماً شستوشو مىداد. پس امام هادى (ع) به او فرمود:
عزّت اسلام و ذلت مسيحيت و شرف خاندان عصمت و طهارت را چگونه يافتى؟
نرجس با وقار و متانت پاسخ داد:
- اى پسر سول خدا! چيزى را كه شما از من به آن آگاهتريد، چگونه براى شما وصف كنم؟ پس امام هادى (ع) فرمود:
مىخواهم به تو پاداش بدهم، آيا ده هزار دينار طلا براى تو خوشتر است يا مژده آى كه در آن شرف جاودانه است؟
مژده باد تو را به فرزندى كه خاور و باختر گيتى را به ملك خويش درآورده و جهان را از عدل و داد آكنده سازد. پس از آنكه از ظلم و جور آكنده باشد ..
نرجس شرمگينانه، در حالىكه قطرات عرق از پيشانىاش را پوشانده بود، پرسيد: پدر اين مواود فرخنده كيست؟
- همان كه پيامبر اكرم (ص) در فلان شب از فلان ماه از تو را براى او خواستگارى كرد.
- از حضرت مسيح و وصى او؟
- آرى، حضرت مسيح وصى او، تو را به عقد چه كسى درآوردند؟
- فرزند گرامى شما، ابومحمّد (ع). امام هادى پرسيد:
- آيا او را مىشناسى؟ نرجس بغض كرد و گفت: چگونه نشناسم، در حالىكه از شبى كه به دست بانوى بانوان جهان- حضرت زهرا (س) به شرف اسلام مشرف شدم، شبى را بدون او به صبح نرساندم.
تازه فهميد چقدر دلش براى او تنگ شده است. سوزشى سراسر وجودش را فراگرفت. فكر كرد گويا لحظهاى بدون او نمىتواند زندگى كند، گريست، ... آنقدر كه همه صورت جوانش خيس شد و حتى حكيمهخاتون، خواهر امام هادى (ع) براى نخستين بار او را به سينه چسبانيد و او را بوسيد، باز هم مىگريست ...
زمان مىگذشت و اينك همان بانوى معهود، نرجس خاتون در محضر حكيمهخاتون مىرفت تا فرائض دينى و سنن اسلامى را به نحو شايسته بياموزد و با همسرى ابومحمّد، امام حسنعسكرى (ع) خود را براى مادر شدن فرزند موعود، آماده كند.