ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٦ - گل نرگس
داستان
گلنرگس
شيداسادات آرامى
استاد عرق پيشانىاش را پاك كرد و گفت:
- دوشيزه «مليكه» به گمانم ديگر كافى باشد. شما هر روز صبحگاه، پاى درس عربى حاضر مىشويد. جسارت است مىتوانم بپرسم اين هه رغبت براى چيست؟
دوشيزه «مليكه» لبخند مليحى زد و در حالى: كه كاغذهاى پوستى را روى هم مىگذاشت، دوات و قلمش را در جاى مخصوص قرار داد. پس به صندلى بزرگى كه در اتاقش بود، تكيه داد و گفت:
- من از طرف نسل مادرىام به جناب «شمعون» وصى حضرت عيسى (ع) مىرسم و از حواريون كه شاگردان عيسى مسيح بوده آند، درسهاى فراوانى آموختهام. از جمله آنكه بايد، هر چيز را به نحو شايسته آن بياموزم و چون تو را چون خواهر خويش مىدانم، بايد بگويم علاقه من به آموختن زبان عربى، شايد به اين دليل باشد كه امپراتورى بزرگ روم بارها با مردم سرزمينهاى شرق دنيا- خصوصاً اعراب- وارد جنگ شدهاند. بخشى از زندانهاى ما را همين عربهاى مسلمان تشكيل مىدهند. پس بهتر است به سفارش پدر بزرگم- جناب قيصر روم- عمل كنم و براى ارتباط با اقوام و ملل مختلف، از زبانشان نيز آگاه باشم، با اشاره دوشيزه مليكه، كنيزكى با سينى كه جامهاى بلورين شربت را روى خود مىكرد، وارد شد. پس دوشيزه مليكه، جرعهاى از شربتى را كه از شيره گلهاى وحشى بود، نوشيد و پرسيد:
- جناب استاد، چند روز ديگر تا پايان درس عربى باقى مانده؟
- تا دو سه- روز آينده، تمام مىشود. خصوصاً كه اين روزها بايد خود را براى امر مبارك ديگرى هم مهيا كنيد.
... ساعاتى بعد، پس از رفتن مترجم امپراتور روم- قيصر- دوشيزه مليكه، موقرانه در اتاقش كه با پردههاى حرير زيبايى تزيين شده بود، چند قدم برداشت، پس همچنان كه پيراهن بلندش روى زمين كشيده مىشد، كمى آن را بلند كرد و به حياط بيرونى كاخ كه باغ سرسبز و خرمى بود، دم گذاشت. باغ پر بود از درختان سربه فلك كشيده زيبا و زمينى پوشيده از چمنهاى تازه و خوشبو. دوشيزه مليكه غرق انديشه به روزهاى آينده، شروع كرد به قدم زدن، گرچه سيزده سال از عمرش را سپرى نكرده بود امّا تحت تربيت پدربزرگ- جناب قيصر روم- از رشد جسمانى و تحت تربيت اقوام مادرى به رشد و بالندگى اخلاقى خوبى دست پيدا كرده بود و حالا به صلاحديد پدربزرگ، بايد خود را براى مراسم ازدواج آماده مىكرد. كمى دويد، پس ايستاد هميشه از اين كار لذت مىبرد، دويدن آن هم در هواى صاف و معطر باغ، روحشرا شادابتر و با نشاطتر مىكرد. ناگهان ايستاد و به بوته گلى كه از پشت درختى سرك كشيده بود، خيره شد. نزديكتر رفت و بر