ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٦ - ماه
ماه
- الله اكبر، الله اكبر ....
آقاجان بود كه اذان مى گفت و صدايش هميشه بالاتر از كاج هاى هميشه سبز، مى شكفت، مى ايستاد، مى لرزيد و بر محله مى باريد.
مريم پلك ها را باز كرد: آسمان، آبى لاجوردى تا فيروزه اى بود بوى گل ها موج در موج از فراز سرش مى گذشت.
- اشهد ان لااله الا الله.
- ستاره سحرم، بلند شود و نمازت را بخوان!
دايه بود كه گفت و گذشت.
مريم بيدار شد. خفته هاى ديگر هم به نوايى كه جان مى بخشيد، از جا برخاستند و براى گرفتن وضو، به سر حوض رفتند. كف حياط، با فرش هاى دستباف پرنقش و نگار پوشيده بود و ديوارها با كتيبه هاى پر از شعر.
- «خورشيد آسمان و زمين، نور مشرقين».
چشمى ديد و دلى خواند.
- زودتر دختركم؛ الّان آفتاب مى زند!
مريم از رختخواب كنده شد.
به سر حوض رفت. ماهى سرخ بالا جهيد و بلور آب شكست. مريم خم شد و به موج خنديد.
- خدا قبول كنه.
دهانى گفت و گذشت. پولك آب بر سجاده اش مى پاشيد وقتى كه به نماز ايستاد.
\*\*\*
ننه زهرا، در حالى كه اشك مى ريخت، رو به دايه كرد و گفت: «اگر نتونم مرادم را از آقايم حسين بگيرم، مى فهمم كه سگ روسياهى بيش نيستم».
دايه، همان طور كه لپه ها را حاضر مى كرد، گفت: «دايه فدايت، تا حالا كسى نبوده كه با دلى آرزومند