ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٧ - ماه
در اين خانه را بزند و حاجتش را نگيره. نااميد نباش كه خدا، بنده نااميد را دوست نداره».
ننه زهرا بدنش را روى دو دست جلو كشيد و قاشق چوبى را از كاسه مسى برداشت و گوشت و پيازداغ را هم زد.
- خدا هيچ بنده اى را از چارستون بدن محروم نكند؛ هر دوايى- را كه گفتند خوردم، هر طبيبى كه گفتند رفتم، اما كو افاقه؟ حالا اگه آقايم حسين هم نظر لطفى نيندازد، پس بميرم بهتره.
دايه رو ترش كرد:
- از ولايت آمده اى كه توى اين ماه عزيز، كفر بگى؟ استغفرالله بگو! بعد رو كردم به مريم كه پاگرد آشپزخانه ايستاده بود و به آنها گوش مى داد.
- بدودختر جان، تا آقا جانت نرفته، بگو ديگ مسى پنج منى يادش نره، كه براى نذرى پزون مى خوام.
مريم با دلى فشرده، از مطبخ بيرون آمد. راستى، ننه زهرا، چرا يك شب خوابيده و صبح ديگر نتوانست راه برود؟
حياط، مملو از جمعيت بود. با زنجيرى، قسمت زنانه از مردانه جدا شده بود.
چراغ هاى زنبورى و پايه بلند، خورشيد هاى شب شده بودند. پاسبان، جلوى در بچه ها را مى راند.
مردها، به آقاجان كه صاحب مجلس بود، سلامى مى گفتند و جلوى فرش ها، كفش ها را هم جفت مى كردند و تنگاتنگ هم، روى دو زانو مى نشستند. آقا بر آخرين پله منبر نشسته بود و مى خواند.
مريم كه در قسمت زنانه خدمت مى كرد، سينه به سينه دايه درآمد.
- به ننه زهرا سر زدى؟
از اولين شب روضه خوانى آن شب، كه سه شب گذشته بود، ننه در اتاقك كنار حياط، بست نشسته بود؛ بى آنكه چيزى بخورد. مريم، از راهروى باريكى كه در حصار گل ها بود گذشت و به اتاقك خاموش خيره شد. دست ها به لبه پنجره، خود را بالا كشيد.
- ننه زهرا، ننه زهرا، چيزى نمى خواى؟
- ننه بگذار به درد خود بميرم.
مريم آهسته دست ها را رها كرد و خود را به آبدارخانه رساند. لحظه اى بعد، يك استكان چاى و دو حبه قند، لب پنجره بود.
صبح بود و حياط به هم ريخته. زنان ميهمان، براى گرفتن اجر بيشتر، جارو از دست هم مى قاپيدند و بر سر شستن استكان ها، اصرار مى كردند. در گوشه حيات، اجاق، خاكستر سردش را به دست باد سپرده بود. بچه ها با برگ هاى سوزنى كاج، ياس ها را به بند مى كشيدند و هياهويى به راه انداخته بودند. دايه در حالى كه نفس زنان، سبد بزرگ ظرف هاى شسته را به مطبخ مى برد، از مريم پرسيد: «از ننه زهرا چه خبر؟»
- خبر ندارم.
- بدو دختر!
مريم با عجله به طرف اتاقك دويد. چفت در، افتاده و سايه قفلى برنجى، از پس شيشه، نمايان بود. دست ها را به لبه پنجره گرفت: بدنى تكيده، در زير لحاف، حجم كوچكى ساخته بود. استكان يخ كرده چاى و دو حبه قند، هنوز در آنجا بود.
«خيمه ها مى سوزد و شمع شب تار عزاست؛»
كربلا ماتم سراست ...
شام غريبان بود و آقا بر منبر مى خواند.
مردها به پيشانى مى زدند و زن ها شيون مى كردند. عطر گل ها، بيهوش شدگان را به حال مى آورد.
مريم سر بلند كرد؛ ماه چه با وقار مى تابيد!
از راهروى باريكى كه در حصار گل ها بود گذشت. از منبع سياه پوش شده پر از شربت، پياله اى گرفت و پاورچين، از ميان زنان كه تنگاتنگ نشسته بودند گذشت. در باز بود و پنجره نيمه باز. چشم ها را در زاويه دو لنگه در، ميزان كرد:
آه ... در آن سياهى شب، ماه در اطاق نشسته بود.
ننه زهرا، او را ديد، با پاهاى سالم به سويش آمد تا پياله را بگيرد.
صداى فرياد بلند شد.
- ننه زهرا، شفا گرفت! مجلس يكباره به هم خورد.