ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٥ - نجات از مرگ حتمى
نجات از مرگ حتمى
آقاى شيخ على يزدى حائرى در كتاب الزام الناصب مى نويسد: در سال معروف به «غريقيه» ١ من هم با عيال و اثاثيه زيادى به همراه عموى خود به نام «حاج عبدالحسين» از كربلاى معلا خارج شديم و تا نزديكى سدى كه به دستور مرحوم «حاج عبدالحسين شيخ العراقين (ره)» بنا شده بود، رفتيم.
ناگهان هوا دگرگون شد و بادهاى سخت و شديدى وزيدن گرفت. گرد و خاكى ايجاد شد و ابرهاى قطعه قطعه در هوا نمايان گشته و سپس متراكم شدند. رفته رفته نم نم باران، باريدن گرفت تا آن كه باران شديد شد و به تگرگ مبدل گرديد. هر دانه تگرگى كه از آسمان مى آمد به اندازه نارنج كوچك يا گردوى بزرگى بود!
بلا بر ما نازل، وضعيت ما وخيم و دنيا بر ما تنگ شده بود. مطمئن شده بوديم كه هلاك خواهيم شد. بسيارى از چهارپايان از آن تگرگ، مردند و همه مردم مضطرب شدند. بعضى از آن تگرگ ها كه به سر افراد مى خورد، آن ها را به هلاكت مى رساند. بعضى از مردم هم منتظر بودند تا ببينند چه وقت تگرگ به سرشان برخورد مى كند. عده اى هم مثل ديوانگان به اين طرف و آن طرف مى دويدند، به اميد آن كه از اين مهلكه جان سالم به در برند.
سرما به حدى شديد شده بود كه دست و پاى همگى مثل چوب خشك گرديد و چهارپايان از حركت بازماندند. به عمويم گفتم كارى كن كه به مركز «سليمانيه» برسى. بعد به جايى كه قايق ها توقف مى كنند برو و صاحبان آن ها را خبر كن، شايد بيايند و ما را ببرند و از هلاكت رها شويم.
عمويم- حاج عبدالحسين- به هر كيفيتى بود خود را به «سليمانيه» رساند اما در آن جا هيچ قايق و قايق رانى نديده بود. و از شدت نااميدى توان بازگشت به سمت ما را نداشت.
به هر حال؛ بال هاى مرگ بالاى سر ما پهن شده و چنگال خود را به ما نشان مى داد. در اين اثنا به حضرت ولى عصر (ع) متوسل شدم. ناگاه ديدم قايقى در آب و در نزديكى هاى ما ظاهر شد. سيدى ميان آن بود، فكر كردم كه از اهالى كربلا باشد. ايشان با صداى بلند و به فارسى صدا زد: اين حاج شيخ خودمان است. بعد هم با ما تعارف نمود و دستور فرمود كه من و همسرم وارد قايق شويم.
دستور آن سيد جليل را اطاعت نموده و هر طور بود خود را با اثاثيه و عيال و اطفال به او رساندم. ايشان هم حركت كردند تا اين كه ما را به سليمانيه رساندند. حدود پانصد نفر از زوار به سبب تگرگ ها از دار دنيا رفتند. من هم تا مدت ها متوجه توسل و استغاثه خود نشدم، مگر پس از مدتى كه فهميدم و دانستم كه آن سيد، همان بزرگوار (ع) بوده است.[١]
پى نوشت:
\* بركات حضرت ولى عصر (ع)، ص ١٤٤؛ العبقرى الحسان، ج ٢، ص ١٩٨.
[١]. در آن سال نزديك به پانصد نفر از زوار اميرالمؤمنين (ع) كه در مسير كربلا به نجف اشرف، براى درك زيارت روز مبعث آمده بودند در شط كوفه غرق شدند.