ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٠ - بهترين مهمان
بهترين مهمان
اكرم ملابيگى (شهر بابك)
برادرم، محمد، در عمليات «والفجر پنج» پاى چپش را از دست داد. او هر ساله- نيمه شعبان- جشن كوچكى مى گرفت و دوستانش را دعوت مى كرد. نيمه شعبان سال گذشته هم مثل سال هاى پيش براى «آقا» جشن گرفت. اما چون در مسجد محل، هم زمان جشن مفصل و باشكوهى برگزار شده بود، دوستانش به منزل ما نيامدند. حالِ محمود را در آن روز از زبان خودش بشنويد:
«دم غروب بود. نسيم خنكى مى وزيد. روى ويلچر نشسته بودم و با چشمانى اشك بار و دلى گرفته، به كوچه نگاه مى كردم. از دور كسى مى آمد. نزديك تر كه شد ديدم جوانى خوش رو و با چهره نورانى و محاسن مشكى و لباس سبز رنگ بسيجى است.
از اين كه بالاخره يك نفر آمده تا از شيرينى امام زمان (ع) تناول كند، خوشحال شدم. هر چه آن جوان به من نزديك مى شد، عطر خوش ياس و گل محمدى به مشامم مى رسيد. جلوتر آمد و سلام كرد. گفتم: سلام از ماست. حالم را پرسيد. صدايش گرم و دلنشين بود. خواستم بروم برايش شيرينى و شربت بياورم، كه نگذاشت. خودش برخاست، يك شيرينى برداشت و جرعه اى شربت نوشيد. آمد، نزديك نشست و گفت: شما جانبازيد؟ گفتم: بله. دستى بر پايم كشيد و گفت: بلند شو! با تعجب گفتم: برادر! من جانبازم، نمى توانم روى پا بايستم و راه بروم. دوباره گفت: يا على بگو و بلند شو. گفتم: برادر نمى توانم، به خداى مهدى (ع) نمى توانم! گفت: چطور قسم به خداى مهدى مى خورى اما به فرمان مهدى گوش نمى دهى؟
زبانم بند آمده بود. دستم را گرفت و بلندم كرد. هيچ دردى در پايم حس نمى كردم. رو به من كرد و گفت: هر سال براى امام زمانت جشن بگير. اگر هيچ كس هم در خانه ات را نزد، او خود در جشنت شركت مى كند. بر پيشانى ام بوسه اى زد و رفت. ديدم كه چون كبوترى سبك بال فرش را به قصد عرش ترك مى كند. فرياد زدم: نرويد آقا! خواهش مى كنم نرويد ...
بله! در اين لحظه من و پدر و مادرم، محمد را ديديم كه در وسط كوچه ايستاده و گريه مى كند. ابتدا هيچ كدام متوجه شفا يافتن محمد نشديم. به سويش دويديم و علت گريه اش را جويا شديم. در حالى كه به شدت مى گريست. گفت: «من امروز بهترين مهمان را داشتم، اما ميزبان خوبى نبودم.» در همين هنگام من متوجه پاى محمد شدم و فرياد زدم: «محمد! پايت پايت ...»
پدر و مادرم كه تازه موضوع را فهميده بودند، تعجب كردند. مادرم از حال رفت و پدرم از محمد خواست كه جريان را برايش تعريف كند ...
محمد از آن پس، هر نيمه شعبان، جشن كوچكى براى آقا مى گيرد، حتى اگر كسى به مهمانى اش نيايد ...