ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧ - على، جمع اضداد
در غدير بود كه
حمزه كريمخانى
غدير، سفرهاى است كه براى تمامى گلها پهن كردهاند.
غدير، گلبانگ عاشقانه و جاودانه هستى است.
غدير، يك اتفاق ساده نيست؛ يك گزينش رحمانى است.
غدير، يك كلمه نيست، يك بركه نيست؛ يك درياست؛ رمزى است بين خدا و انسان.
غدير، گل هميشه بهار زندگى است. دريايى بىكرانه است؛ جارى بر جانهاى پاك و انديشههاى تابناك.
غدير، تجلى خواست خالق، روح آفرينش، برانگيزاننده ستايش و دستهاى بلندى است كه انسان خاكى را به افلاك مىكشاند.
غدير، ريزش باران الطاف رحمانى بر گلزار جانهاى تشنه است.
غدير، بركت همه احساسهاى معنوى و درياى جارى خيرات نبوى است.
در غدير بود كه تيرگىها فرارى شدند و نورانيت محض، خودنمايى كرد.
در غدير بود كه قيافه ايمان، تماشايى شد و شاخههاى عشق، بر تن ايمان روييد.
در غدير بود كه درخت هستى، به كمال رسيد.
در غدير بود كه قرابت انسان با خدا آشكار شد.
در غدير بود كه نيلوفر عشق، بر گرد محور زمين پيچيد.
در غدير بود كه جوانه جاودانه ولايت، عاشقانه سر بر كشيد.
پرده آخر
خديجه پنجى
|
صحنه تاريخ، آماده؛ شروع داستان |
تكتكِ نقشآفرينانش عزيز و مهربان |
|
|
يك نمايشنامه زيبا و جالب، خواندنى |
كارگردان توانايش، خداى مهربان |
|
|
پرده اول: صداى مبهم يك قافله |
مىشكافد سينه خشك كويرى ناتوان |
|
|
بوى باران، بوى ناب اتفاقى بىنظير |
عطر آواز ملايك در سكوت كاروان |
|
|
منبرى بسيار ساده، پله پله تا خدا |
ايستاده قلب عالم بر بلنداى جهان |
|
|
چشمها خاموش، سرشار از سؤالاتى شگفت |
هان! چه مىخواهد بگويد خاتم پيغمبران |
|
|
مىگشايد لب، به بسم الله رحمن الرحيم |
مىبرد بالاى سر، دست ولايت ناگهان ... |
|
|
پرده دوم: صداى همهمه، باران نور |
رقص و آواز و شميم هلهله در آسمان |
|
|
روزگار از شوق فرياد «على» سر مىدهد |
با ولايت بيعتى جاويد مىبندد زمان |
|
|
پرده آخر؛ كسى از نسل تاريخ غدير |
مىرسد با ذوالفقارى، انتهاى داستان |