ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٩ - \* شكست كيد فرستادگان خليفه و رعب آنان
اينجا نخواهى بود و روز پانزدهم كه وارد سامرا شوى، از سراى من صداى واويلا خواهى شنيد و مرا در مغتسل خواهى يافت.[١]
عرضه داشتم:
سرورم، وقتى كه اين امر واقع شود، امام و جانشين پس از شما چه كسى خواهد بود؟ آن حضرت (ع) فرمودند:
هر كس پاسخ نامههاى مرا از تو مطالبه كند، او قائم پس از من خواهد بود.[٢]
عرض كردم: ديگر چه؟
فرمودند:
كسى كه بر من اقامه نماز كند، او قائم پس از من خواهد بود.[٣]
عرض كردم: ديگر چه؟
فرمودند:
كسى كه خبر دهد در آن هميان چيست او قائم پس از من خواهد بود.[٤]
و هيبتشان مانع آن شد كه بپرسم در آن هميان چيست؟
نامهها را به مدائن بردم و جواب آنها را بازگرفتم و همان طور كه فرموده بودند روز پانزدهم وارد سامرا شدم، و به ناگاه بانگ شيون را از منزل امام (ع) شنيدم و آن حضرت را بر مغتسل يافتم و برادرشان جعفر بن على را داخل منزل ديدم كه شيعيان، وى را بر مرگ برادر، تسليت و بر امامت تبريك مىگفتند؛ پس با خود گفتم: اگر اين شخص امام است كه امامت باطل خواهد بود، زيرا مىدانستم كه او شراب مىنوشد و درون كاخ، قمار مىكند و تار مىزند. پيش رفتم و تبريك و تسليت گفتم، ولى او چيزى از من نپرسيد. سپس «عقيد» يكى از خدمتكاران، بيرون آمد و گفت: سرورم، برادرت كفن شده است، برخيز و بر وى نماز گزار. جعفر داخل شد و برخى از شيعيان مانند «سمان» و «حسنبن على»- كه به دست معتصم به شهادت رسيد و معروف به «سلمه» بود- در اطراف وى بودند.
همين كه وارد منزل شديم، امام عسكرى (ع) را كفن شده در تابوت ديدم و جعفر پيش رفت تا بر برادرش نماز گزارد، اما چون خواست تكبير بگويد، كودكى گندمگون با گيسوانى مجعد و دندانهايى پيوسته، بيرون آمد و رداى جعفر را گرفت و گفت:
اى عمو! كنار برو كه من بر نماز گزاردن بر پدرم سزاوارترم.[٥]
جعفر با چهرهاى رنگ پريده و زرد، عقب رفت. آن كودك، پيش آمد و بر امام (ع) نماز گزارد و آن حضرت كنار آرامگاه پدرشان به خاك سپرده شدند؛ سپس به من فرمود:
اى بصرى، جواب آن نامههايى را كه همراه توست بياور.[٦]
آنها را به او دادم و با خود گفتم اين دو نشانه، باقى مىماند هميان. سپس نزد جعفر رفتم و در حالى كه آه مىكشيد «حاجز وشا» به او گفت: سرورم، آن كودك كيست تا او را به دربار معرفى كنيم، جعفر گفت: به خدا سوگند، نه هرگز او را ديدهام و نه مىشناسم.
ما نشسته بوديم كه گروهى از اهالى قم آمدند و از حال امام عسكرى (ع) پرسش كردند و فهميدند كه درگذشتهاند آنگاه پرسيدند: به چه كسى بايد تسليت بگوييم؟ مردم به جعفر اشاره كردند. پس آنان بر او سلام كردند و تسليت و تبريك دادند، و گفتند: همراه ما نامهها و اموالى است، بگو آن نامهها متعلق به چه كسانى است، و اموال چقدر است؟ جعفر در حالى كه جامههايش را مىتكاند، برخاست و گفت: آيا از ما علم غيب مىخواهيد؟
راوى مىگويد، خادمى از خانه بيرون آمد و گفت: نامههاى فلانى و فلانى و هميانى با هزار دينار، كه نقش ده دينار آن محو شده همراه شماست. آنها نامهها و اموال را به او دادند و گفتند: آنكه تو را براى گرفتن اينها فرستاده همو امام مى باشد. جعفر نزد معتمد عباسى رفت و ماجراى آن كودك را گزارش داد، و خليفه مأموران خود را فرستاد و «صقيل» (نرجس خاتون) را گرفتند و از وى مطالبه آن كودك را كردند؛ صقيل منكر شد و مدعى شد كه باردار است تا به اين وسيله كودك را از نظر آنها مخفى سازد. او را به «ابن الشوارب» قاضى سپردند و به دليل مرگ ناگهانى «عبيدالله بن يحيى بن خاقان» و نيز شورش «صاحب زنج» در بصره، از او غافل شدند و او توانست از دست آنها بگريزد.[٧]
\* شكست كيد فرستادگان خليفه و رعب آنان
رشيق صاحب مادراى مىگويد: معتضد عباسى شخصى را به سوى ما، كه سه نفر بوديم، فرستاد و به ما فرمان داد كه هر يك از ما بر اسبى نشسته و اسبى ديگر را همراه خود ببريم، و به آرامى خارج شويم و چيزى غير از قاليچهاى كه بر زين اسب مىگذاريم، همراهمان نباشد و به ما گفت به سامرا