ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٨ - عهد گرفته شده
آواز بلند، تو را نزد خود، خوانده بود و تو رفتى و آنقدر به او نزديك شدى كه فاصله ميانتان تنها پلهاى بود كه تو را پايينتر قرار مىداد و او وقتى دست تو را بلند كرد فرمود:
- خليفه و مولا و اميد بعد از من، اين مرد، يعنى پسرعم و داماد من است.
و قبل از آن هم فرموده بود:
- به دليل آنكه مؤمن يك دل كم است، دفعات قبل در ابلاغ پيامبر خداوند، عذر آورده بودم، تا اينكه اين آيه، براى سومين بار، بر من نازل شد:
اى پيامبر! آنچه از پروردگارت به تو نائل شد، تبليغ كن كه اگر ابلاغ نكنى رسالت خداوندى را به انجام نرساندهاى؛ خداوند تو را از مردم حفظ مىكند.[١]
پيامبر (ص) راست مىگفت كه برخى منافقند و مؤمن حقيقى كم است و آن روز كه به خانه آمدى و جريان را تعريف كردى، موضوع را به خوبى درنيافتم؛ اما حال، چرا، سخن جدمان به خوبى در لايه لايههاى گوشتم و قطره قطرههاى خونم نفوذ يافته ... اول غضب حق خلافت تو، پس از آن، امر باطنى را با حق پوشاندند و به بهانه واهى خدمت به مسلمين، آنچه حق مسلم مادر بود را از او باز پس گرفتند و پس از فدك و ماجراى شهادت مادر، اينك تو كه در بستر شهادت آرميدهاى ....
- چطور آن همه سفارش به يكباره فراموش شد؟
اما صبر كن پدر! بگذار تا دست تو را كه رسول (ص) همچنان برافراشته نگاه داشته تا دورترين مردمى كه در ساحل جمعيت خروشان ايستادهاند، ببينند. من هم منشور آسمانى ولايت را بخوانم؛
- هر كه من مولاى اويم؛ اين على مولاى اوست. خداوندا! دوستى كن با آنكه على را دوست و پيرو باشد. دشمن بدار هر كه را كه على را دشمن بدارد. يارى كن هر كس ياريش كند. يارى مكن كسى را كه بىياريش گذارد ....
پدر جان! آيا باور كنم كسى در ميان جمعيت بوده، اما نشنيده، يا دست تو را كه چون پرچمى براى حق بودنت رو به آسمان برافراشته شده بود، را نديده. يا صداى رساى رسول مكرم (ص) را نشنيده.
هيچ يك را نمىتوان پذيرفت، خصوصاً كه آن حضرت (ص) سفارش فرمود؛
- هان! هر حاضرى به غايبان ابلاغ كند.
- مرا ببخش! شايد اين صحبتها حال كه در بستر عزيمت به سوى پروردگار، آرميدهاى، مناسب نباشد. اما چه چاره كه خواستم تا فرصت هست، موضوع غدير را كه حول محور تو مىچرخد، از زبان خودت بشنوم؛ گرچه تو بيشتر شنونده بودى و من گوينده.
تنها اجازه بده از پايان مراسم كه جمعيت، چون درياى خروشان به غرش درآمد و موجها را به صخرههاى كناره مىكوبيد، حرفى زده باشم. آنجا كه «طلحه» و «زبير بن عوام» و «عمر بن خطاب» و «ابوبكر» و ديگر سران مهاجرين و انصار، براى عرض تبريك، دستت را فشردند و به تو شادباش گفتند:
- بخٍّ بخٍّ، يابن أبى طالب! تهنيت باد تو را كه مولاى ما و مولاى هر زن و مرد مؤمن شدى ....
آنجا كه حضرت (ص) با نشاط و شادمانى و در وقت پايين آمدن از منبر، پيامى را كه همان دم بر وى نازل شده بود را قرائت كرد:
- امروز دينتان را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را برگزيدم تا آيين شما باشد.[٢]
پس فرمود:
- الله اكبر؛ دين كامل گشت، نعمت خداوند اتمام پذيرفت، و پروردگار به رسالت من و امامت على (ع) پس از من خشنود شد ....
- اينك اما خستهام پدر جان، خسته از بيان خاطراتى سروربخش كه بيتالاحزان را به دنبال داشت. من قبل از اين با زبان كودكى، گاهى از مادر، غدير را پرسيده بودم، و هميشه اين سؤال برايم مطرح بود كه چرا مادر، كه چون تو داراى علم و عصمت و صاحب عنايت بود به شهادت كشيده شد و اينك تو را كه چون مادر، بنده حقيقى و مطيع خداوند هستى، به اين روز در آوردهاند. اما اكنون جوابم را دريافتهام كه:
- چه جاى تعجب زينب!
چشمانى كه به تاريكى خو گرفته باشند، نه مىخواهند و نه مىتوانند، نور را ببينند.
پىنوشتها:
[١]. سوره مائده (٥)، آيه ٦٧.
[٢]. سوره مائده (٥)، آيه ٣.