ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٢ - \* زايل شدن ترديد و انتصاب مهزيار به نمايندگى امام (ع)
خوش آمدى، فلانى. حالت چطور است؟ و فلانىها كه از آنها جدا شدى چگونه بودند؟
و تا چهل نفر از اسم هاى آنان را برشمردند و از يك يك آنها احوال پرسى نمودند، سپس از آنچه در ميان ما گذاشته بود، خبر دادند و تمام اين سخنان به لغت هندى بود. آنگاه فرمودند:
مىخواستى با اهل قم حج گزارى؟
عرض كردم: آرى، سرورم.
فرمودند:
امسال برگرد و با آنها حج مگزار و سال آينده حج بگزار.
سپس كيسه پولى را كه مقابلشان بود، به من دادند و فرمودند:
اين را خرج كن، و در بغداد، نزد فلانى- كه نامش را بردند- مرو، و به او هيچ مگو.
عامرى مىگويد، او سپس نزد ما، به قم، آمد و پس از اين فوز عظيم (نائل گشتن به ديدار امام (ع)) به ما خبر داد كه رفقاى ما از عقبه برگشتهاند، و غانم به طرف خراسان رفته است. چون سال آينده شد، به حج رفت و هديهاى از خراسان براى ما فرستاد و مدتى در آنجا بود و سپس وفات يافت. خدايش او را بيامرزاد.[١]
\* صدور توقيع غيبى به حسن بن نضر و رسيدن اموال شيعيان به دست امام (ع)
حسن بن نضر و ابو صدام و جماعتى ديگر بعد از وفات حضرت امام عسكرى (ع) درباره وجوه آن حضرت، كه در دست وكلايشان قرار داشت، با يكديگر سخن مىگفتند [كه آنها را چه بايد كرد؟] و از راه چاره جستجو مى كردند. [تا وصى آن حضرت را بيابند.]
حسن بن نضر نزد ابى صدام آمد و گفت: من مىخواهم حج گزارم. ابو صدام گفت: امسال آن را به تأخير انداز. حسن گفت: از خواب هاى [آشفته اى] كه مى بينم، مىترسم، و ناچار بايد بروم. سپس (درباره امور شخصى و مسائل مربوط به خانوادهاش) به حمد بن على وصيت كرد و پولى را هم براى ناحيه مقدسه امام (ع) وصيت كرد و دستور داد كه آن را جز با دست خودش، به دست ايشان [يعنى صاحبالزمان (ع)] نرساند.
حسن مىگويد: چون به بغداد رسيدم، منزلى را اجاره كردم و در آن ساكن شدم، شخصى از نوّاب امام (ع) نزد من آمد و مقدارى جامه و پول نزد من گذاشت. به او گفتم: اينها چيست؟ گفت: همين است كه مىبينى. بعد از او شخص ديگرى آمد و همانند او اموال و پول هايى را آورد تا آنكه خانه پر شد. سپس احمد بن اسحاق هم هرچه نزدش بود را آورد، و من به فكر فرو رفته بودم، كه ناگاه توقيع مباركى از جانب امام عصر (ع) به من رسيد كه:
وقتى فلان مقدار از روز گذشت، آنچه را نزدتو مى باشد بياور.
و من هر چه را داشتم، برداشتم و رهسپار شدم.
در ميان راه به راهزنى كه ٦٠ نفر همراهش بودند، برخوردم، ولى به سلامت گذشتم و خدا مرا از شر او نگهدارى نمود تا به سامرا رسيدم. توقيع مبارك ديگرى به دستم رسيد كه:
آنچه را همراه دارى، بياور.
آنچه را داشتم، درون سبدى در دار مانند باربرها نهادم، و چون به دهليز خانه رسيدم، مرد سياه پوستى را ديدم كه آنجا ايستاده است، و به من گفت: حسن بن نضر توهستى؟ گفتم: آرى. گفت: داخل شو. وارد منزل شدم و به اتاقى رفتم و سبد را خالى كردم. در گوشه اتاق نان بسيارى ديدم، به هر يك از باربرها دو گرده نان داد و آنها را بيرون كرد، آنگاه شنييدم ازاتاقى كه پردهاى بر آن آويخته بود، كسى مرا صدا زد و گفت:
اى حسن بن نضر، براى منتى كه خدا برتو نهاد [كه امام خود را شناختى و حقش را به او رسانيدى] او را شكر كن و شك منما، شيطان دوست مىدارد كه تو شك كنى.[٢]
و دو جامه به من عطيه نمودند و فرمودند:
اينها را بگير كه محتاجش خواهى شد.[٣]
آنها را گرفتم و بيرون آمدم.
سعد مىگويد: حسن بن نضر برگشت و در ماه رمضان در گذشت و در همان دو جامه كفن شد.[٤]
\* زايل شدن ترديد و انتصاب مهزيار به نمايندگى امام (ع)
محمد بن ابراهيم بن مهزيار مىگويد: پس از وفات حضرت ابا محمد، امام عسكرى (ع) (درباره جانشين آن امام) به شك افتادم و نزد پدرم اموال بسيارى (متعلق به امام (ع)) گرد آمده بود كه وى آنها را برداشت و به كشتى نشست، من هم دنبال او رفتم، او را تب سختى گرفت و گفت: پسر جان! مرا بازگردان كه اين بيمارى مرگ است. آنگاه گفت: درباره اين اموال از خدا بترس و به من وصيت نمود و سپس وفات پيدا كرد.