ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٠ - \* فائز گشتن غانم هندى پس از شيعه شدن به لقاى امام (ع)
برويد و محله و خانهاى را براى ما مشخص كرد و گفت: وقتى داخل خانه شديد، بر در آن خادمى سياه را خواهيد يافت، پس به داخل خانه هجوم بريد و هر كس را ديديد سرش را برايم بياوريد.
وارد سامرا شديم و آنجا را مطابق آنچه توصيف كرده بود، يافتيم. در دالان خانه، خادمى سياه، مشغول بافتن چيزى كه در دست داشت، بود؛ من از او راجع به خانه و اين كه چه كسى در آن است پرسيدم. اما به خدا، توجهى به ما نكرد و به حضور ما اهميتى نداد، سپس همان طور كه مأموريت داشتيم، به داخل خانه هجوم برديم، و خانهاى را مانند كاخ يافتيم كه مقابل آن، پردهاى آويخته بود و من مجللتر از آن را نديده بودم. گويا در آن وقت كسى درون خانه نبود. پرده را كنار زديم، خانهاى بزرگ بود كه گويا دريايى در وسط آن قرار داشت و در دورترين نقطه خانه حصيرى بود كه دانستيم بر روى آب قرار دارد و بر روى آن مردى با نيكوترين منظر در حال نماز گزاردن بود، كه به ما و هيچ يك از وسايلمان، توجهى نكرد.
احمد بن عبدالله جلو رفت تا پاى به درون خانه بگذارد، اما به درون آب افتاد و شروع به دست و پا زدن كرد تا آنكه دستم را به سويش دراز كردم و او را نجات دادم، و از هوش رفت و ساعتى چنان بود. پس از او همراه ديگر من آن عمل را تكرار كرد و مثل همان بلا به سر او در آمد و من مبهوت شدم.
به صاحب خانه گفتم: از خداوند و از شما عذر مىخواهم، به خدا سوگند ندانستم كه چه خبر است و من به سوى چه كسى آمدهام و به سوى خدا توبه مىكنم، و او به چيزى از آنچه گفتم، توجهى نكرد و ما بازگشتيم؛ در حالى كه معتضد در انتظارمان بود و به نگهبانان دستور داده بود كه هر وقت رسيديم، وارد شويم.
پاسى از شب گذشته، بر او وارد شديم. از ما راجع به آن موضوع سؤال كرد و آنچه را مشاهده كرده بوديم به او بازگفتيم، پس گفت: واى بر شما، آيا با كسى قبل از من، برخورد كرديد؟ گفتيم: نه. سوگند محكمى ياد كرد كه اگر خبر اين ماجرا [خارج از جمع ما] منتشر شود، گردنهايمان را بزند. و ما جرئت بيان آن را تا پس از مرگ وى نداشتيم.[١]
\* ريگهايى كه به عنايت امام (ع) طلا شد
شخصى از اهل مدائن مىگويد: به همراه رفيقم به حج رفته بودم، چون به موقف عرفات رسيديم، جوانى را ديدم كه نشسته، لنگ و روپوشى در بر و نعلين زردى به پا دارد. لنگ و روپوش او به نظر من ١٥٠ دينار ارزش داشت، و اثر سفر در او نبود. گدايى نزد ما آمد، و ما او را رد كرديم، سپس نزد آن جوان رفت و درخواست كرد، جوان چيزى از زمين برداشت و به او داد. گدا او را دعا كرد، سپس جوان برخاست و از نظر ما پنهان شد.
ما نزد آن گدا رفتيم و به او گفتيم، او به تو چه عطا كرد؟ گدا ريگ طلايى دندانهدارى را نشان داد كه قريب به بيست مثقال بود. من به رفيقم گفتم: آن حضرت مولاى ما بود ولى ما ندانستيم، آنگاه به جستجويش برخاستيم و تمام موقف را گردش كرديم ولى ردّى از امام (ع) به دست نياورديم. آنگاه از گروهى كه اهل مكه و مدينه بودند، راجع به ايشان پرسيديم، گفتند: جوانى است علوى كه هر سال پياده به حج مىآيد.[٢]
\* فائز گشتن غانم هندى پس از شيعه شدن به لقاى امام (ع)
ابوسعيد غانم هندى مىگويد: من در يكى از شهرهاى هندوستان كه به «كشمير داخله» معروف است ساكن بودم و رفقايى داشتم كه كرسىنشين دست راست سلطان بودند. آنها ٤٠ مرد بودند و همگى چهار كتاب معروف: تورات، انجيل، زبور و صحف را مطالعه مىكردند. من و آنها بين مردم قضاوت مىكرديم و مسائل دينيشان را به آنها تعليم، و راجع به حلال و حرامشان فتوى مىداديم و خود سلطان و مردم ديگر، در اين امور به ما روى مىآوردند. روزى، نام رسول خدا را مطرح كرديم و گفتيم: ما از وضع اين پيامبر كه نامش در كتاب هايمان آمده است اطلاعى نداريم، و لازم است در اين باره جستجو كنيم و به دنبالش برويم. همگى رأى دادند و توافق كردند كه من خارج شوم و در جستجوى اين امر باشم، لذا از كشمير بيرون آمدم و پول بسيارى همراه داشتم. ١٢ ماه راه رفتم تا نزديك كابل رسيدم. مردمى ترك، راه را بر من گرفتند و پولم را ردند و جراحات سختى به من وارد ساخته، مرا به شهر كابل بردند. سلطان آنجا چون گزارش مرا شنيد، مرا به شهر بلخ فرستاد و سلطان بلخ در آن زمان، «داود بن عباس بن ابى اسود» بود. درباره من به او خبر دادند كه من از هندوستان، به جستجوى دين، بيرون آمده و زبان فارسى را آموختهام و با فقها و متكلمين مباحثه كردهام.
داود ابن عباس به دنبالم فرستاد و مرا در