ماهنامه موعود
(١)
شماره شصتم
١ ص
(٢)
فهرست
١ ص
(٣)
آن روز كه
٢ ص
(٤)
از ميان خبرها
٤ ص
(٥)
اسرائيل از نظر مذهبى نامشروع است
٤ ص
(٦)
بحران هاى فراگير زمينه ساز حكومت امام عصر (ع)
٤ ص
(٧)
لائيسيسم فرانسه و بحران حجاب
٤ ص
(٨)
امامان جماعت و جمعه اروپا وبحران سخنرانى هاى دينى
٤ ص
(٩)
ترجمه دقيق ترين كتاب درباره امر به معروف در آمريكا
٤ ص
(١٠)
تأسيس اولين دادگاه جهانى عدل اسلامى
٥ ص
(١١)
موج استعفاى مقامات رده بالاى موساد
٥ ص
(١٢)
اسارت بيست درصد فلسطينى ها توسط اسرائيل
٥ ص
(١٣)
شعر و ادب
٦ ص
(١٤)
گل هميشه بهارم
٦ ص
(١٥)
صهباى غدير
٦ ص
(١٦)
مادر درياها
٦ ص
(١٧)
در غدير بود كه
٧ ص
(١٨)
پرده آخر
٧ ص
(١٩)
غديريه
٧ ص
(٢٠)
انس
٧ ص
(٢١)
جام ولا (1)
٧ ص
(٢٢)
جام ولا (2)
٧ ص
(٢٣)
دلنواز
٧ ص
(٢٤)
على، جمع اضداد
٧ ص
(٢٥)
دانستنى هايى از ولايت آل محمد
٨ ص
(٢٦)
معيار شناخت حقيقى از ولايت اهل بيت (ع)
٨ ص
(٢٧)
دليلى بر اختلاف عقايد مردم درباره شئون وجودى آل محمد (ص)
١٠ ص
(٢٨)
ضرورت و آثار معرفت
١٢ ص
(٢٩)
مقدمه
١٢ ص
(٣٠)
1 ضرورت معرفت امام
١٢ ص
(٣١)
2 آثار معرفت امام
١٣ ص
(٣٢)
3 معرفت به نورانيت و مراتب آن
١٥ ص
(٣٣)
كيفيت حصول معرفت به نورانيت
١٨ ص
(٣٤)
معناى تسليم و نتيجه آن
١٩ ص
(٣٥)
معناى تصديق و نتيجه آن
٢٠ ص
(٣٦)
جاذبه هاى تشيّع
٢١ ص
(٣٧)
مبدأ و مقصد حكمت
٢٤ ص
(٣٨)
اطاعت از حق و شناخت امام
٢٤ ص
(٣٩)
جرعه نوشان خم غدير
٢٨ ص
(٤٠)
گفت وگو با خانم زينب لانتسل اهل اتريش
٢٨ ص
(٤١)
گفت وگو با خانم نرگس شهرابى (اودوليامونيس) اهل آمريكا
٢٩ ص
(٤٢)
گفت وگو با خانم زهرا زرنوش (آتانوس رنالان)
٣٠ ص
(٤٣)
گلبانگ
٣٢ ص
(٤٤)
فصل سكوت
٣٢ ص
(٤٥)
سلام بر نگاه تو
٣٢ ص
(٤٦)
آشنا
٣٢ ص
(٤٧)
آيت شكوفايى
٣٢ ص
(٤٨)
گلدسته هاى انتظار
٣٣ ص
(٤٩)
بى تو
٣٣ ص
(٥٠)
سپيده موعود
٣٣ ص
(٥١)
زمزمه
٣٣ ص
(٥٢)
آدينه موعود
٣٣ ص
(٥٣)
سينماى ما در حوزه فرهنگ مهدوى فقير است
٣٤ ص
(٥٤)
عهد گرفته شده
٣٦ ص
(٥٥)
چالشهاى فراروى جهان
٣٩ ص
(٥٦)
آيا ما مى توانيم زمين را نجات دهيم؟
٤٠ ص
(٥٧)
نگاهى به چالش هاى فراروى جهان
٤٠ ص
(٥٨)
روابط انرژى در ميان كشورها
٤١ ص
(٥٩)
ايمان به آينده
٤١ ص
(٦٠)
زمانى براى تغيير شرايط
٤١ ص
(٦١)
جنگ يهود با اسلام
٤٢ ص
(٦٢)
حلقه اى از جنگ هاى بين حق و باطل
٤٢ ص
(٦٣)
جنگ يهود با پيامبر اسلام (ص)
٤٢ ص
(٦٤)
دلايل عداوت يهود با مسلمانان، به ويژه با پيامبر اكرم (ص)
٤٣ ص
(٦٥)
انجيل برنابا
٤٤ ص
(٦٦)
معرفى برنابا، صاحب انجيل
٤٥ ص
(٦٧)
انجيل برنابا در حال حاضر موجود است؟
٤٥ ص
(٦٨)
دستيابى به نسخه اى از انجيل برنابا
٤٥ ص
(٦٩)
بهائيت جديد
٤٦ ص
(٧٠)
معجزات امام زمان (عج) قسمت پنجم
٤٨ ص
(٧١)
\* ورود امام (ع) به خانه و عدم رؤيت
٤٨ ص
(٧٢)
\* اقامه نماز توسط امام (ع) و خبر دادن از درون هميان
٤٨ ص
(٧٣)
\* شكست كيد فرستادگان خليفه و رعب آنان
٤٩ ص
(٧٤)
\* ريگ هايى كه به عنايت امام (ع) طلا شد
٥٠ ص
(٧٥)
\* فائز گشتن غانم هندى پس از شيعه شدن به لقاى امام (ع)
٥٠ ص
(٧٦)
\* صدور توقيع غيبى به حسن بن نضر و رسيدن اموال شيعيان به دست امام (ع)
٥٢ ص
(٧٧)
\* زايل شدن ترديد و انتصاب مهزيار به نمايندگى امام (ع)
٥٢ ص
(٧٨)
پرسش شما، پاسخ موعود
٥٤ ص
(٧٩)
حقيقت حج
٥٧ ص
(٨٠)
غرب و آخرالزمان
٥٩ ص
(٨١)
موضوع اولين نشست
٥٩ ص
(٨٢)
اجراء برنامه
٥٩ ص
(٨٣)
برنامه دومين نشست
٦٠ ص
(٨٤)
تبيان
٦١ ص
(٨٥)
معرفى كتاب
٦٢ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٢ - \* زايل شدن ترديد و انتصاب مهزيار به نمايندگى امام (ع)

خوش آمدى، فلانى. حالت چطور است؟ و فلانى‌ها كه از آنها جدا شدى چگونه بودند؟

و تا چهل نفر از اسم هاى آنان را برشمردند و از يك يك آنها احوال پرسى نمودند، سپس از آنچه در ميان ما گذاشته بود، خبر دادند و تمام اين سخنان به لغت هندى بود. آنگاه فرمودند:

مى‌خواستى با اهل قم حج گزارى؟

عرض كردم: آرى، سرورم.

فرمودند:

امسال برگرد و با آنها حج مگزار و سال آينده حج بگزار.

سپس كيسه پولى را كه مقابلشان بود، به من دادند و فرمودند:

اين را خرج كن، و در بغداد، نزد فلانى- كه نامش را بردند- مرو، و به او هيچ مگو.

عامرى مى‌گويد، او سپس نزد ما، به قم، آمد و پس از اين فوز عظيم (نائل گشتن به ديدار امام (ع)) به ما خبر داد كه رفقاى ما از عقبه برگشته‌اند، و غانم به طرف خراسان رفته است. چون سال آينده شد، به حج رفت و هديه‌اى از خراسان براى ما فرستاد و مدتى در آنجا بود و سپس وفات يافت. خدايش او را بيامرزاد.[١]

\* صدور توقيع غيبى به حسن بن نضر و رسيدن اموال شيعيان به دست امام (ع)

حسن بن نضر و ابو صدام و جماعتى ديگر بعد از وفات حضرت امام عسكرى (ع) درباره وجوه آن حضرت، كه در دست وكلايشان قرار داشت، با يكديگر سخن مى‌گفتند [كه آنها را چه بايد كرد؟] و از راه چاره جستجو مى كردند. [تا وصى آن حضرت را بيابند.]

حسن بن نضر نزد ابى صدام آمد و گفت: من مى‌خواهم حج گزارم. ابو صدام گفت: امسال آن را به تأخير انداز. حسن گفت: از خواب هاى [آشفته اى‌] كه مى بينم، مى‌ترسم، و ناچار بايد بروم. سپس (درباره امور شخصى و مسائل مربوط به خانواده‌اش) به حمد بن على وصيت كرد و پولى را هم براى ناحيه مقدسه امام (ع) وصيت كرد و دستور داد كه آن را جز با دست خودش، به دست ايشان [يعنى صاحب‌الزمان (ع)] نرساند.

حسن مى‌گويد: چون به بغداد رسيدم، منزلى را اجاره كردم و در آن ساكن شدم، شخصى از نوّاب امام (ع) نزد من آمد و مقدارى جامه و پول نزد من گذاشت. به او گفتم: اينها چيست؟ گفت: همين است كه مى‌بينى. بعد از او شخص ديگرى آمد و همانند او اموال و پول هايى را آورد تا آنكه خانه پر شد. سپس احمد بن اسحاق هم هرچه نزدش بود را آورد، و من به فكر فرو رفته بودم، كه ناگاه توقيع مباركى از جانب امام عصر (ع) به من رسيد كه:

وقتى فلان مقدار از روز گذشت، آنچه را نزدتو مى باشد بياور.

و من هر چه را داشتم، برداشتم و رهسپار شدم.

در ميان راه به راهزنى كه ٦٠ نفر همراهش بودند، برخوردم، ولى به سلامت گذشتم و خدا مرا از شر او نگهدارى نمود تا به سامرا رسيدم. توقيع مبارك ديگرى به دستم رسيد كه:

آنچه را همراه دارى، بياور.

آنچه را داشتم، درون سبدى در دار مانند باربرها نهادم، و چون به دهليز خانه رسيدم، مرد سياه پوستى را ديدم كه آنجا ايستاده است، و به من گفت: حسن بن نضر توهستى؟ گفتم: آرى. گفت: داخل شو. وارد منزل شدم و به اتاقى رفتم و سبد را خالى كردم. در گوشه اتاق نان بسيارى ديدم، به هر يك از باربرها دو گرده نان داد و آنها را بيرون كرد، آنگاه شنييدم ازاتاقى كه پرده‌اى بر آن آويخته بود، كسى مرا صدا زد و گفت:

اى حسن بن نضر، براى منتى كه خدا برتو نهاد [كه امام خود را شناختى و حقش را به او رسانيدى‌] او را شكر كن و شك منما، شيطان دوست مى‌دارد كه تو شك كنى.[٢]

و دو جامه به من عطيه نمودند و فرمودند:

اينها را بگير كه محتاجش خواهى شد.[٣]

آنها را گرفتم و بيرون آمدم.

سعد مى‌گويد: حسن بن نضر برگشت و در ماه رمضان در گذشت و در همان دو جامه كفن شد.[٤]

\* زايل شدن ترديد و انتصاب مهزيار به نمايندگى امام (ع)

محمد بن ابراهيم بن مهزيار مى‌گويد: پس از وفات حضرت ابا محمد، امام عسكرى (ع) (درباره جانشين آن امام) به شك افتادم و نزد پدرم اموال بسيارى (متعلق به امام (ع)) گرد آمده بود كه وى آنها را برداشت و به كشتى نشست، من هم دنبال او رفتم، او را تب سختى گرفت و گفت: پسر جان! مرا بازگردان كه اين بيمارى مرگ است. آنگاه گفت: درباره اين اموال از خدا بترس و به من وصيت نمود و سپس وفات پيدا كرد.