ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٦ - حاكميت اصول گرايى پروتستان بر سياست آمريكا
گرايش پروتستانى آنقدر قوى بود كه مى توان گفت، پروتستان ها نه تنها با آغوش باز آنرا پذيرفتند، بلكه تمام تلاش خويش را بر لزوم احياى ملت يهود متمركز نمودند و در اين زمينه با اصول و مبادى جنبش صهيونيسم در يك نقطه تلاقى نمودند.
كشيش ژوزف اسميت، بنيان گذار كليساى «مورمون ها»، نظريه برانگيختگى يهود در فلسطين را پذيرفته، گروهى از ستارگان تابناك لاهوتى هاى انجيلى مانند: سيروس اسكوفيلد، و كشيش ديليلم بلاكستون، كه شهرك هايى براى يهود ايجاد كردند، را به دنبال خود كشاند. به طور مثال: و. گريسون، شهركى زراعى- يهودى ساخت تا در آنجا به مهاجران يهود مسائل و امور زراعى و توليد زراعى را آموزش دهد. پس از آن مورخان از تحول مهم ديگرى سخن مى گويند كه عبارت از: گذشتن از مرحله عشق و علاقه وجدانى و روحى و توجيه لاهوتى و پاى گذاشتن به مرحله فشار سياسى براى تحقق اين هدف روحى- سياسى است كه در برپايى وطنى يهودى نمود پيدا مى كند. به همين دليل ملاحظه مى كنيم، كشيش بلاكستون سازمانى به نام «هيئت عبرى براى اسرائيل»[١] را تأسيس مى كند كه همچنان به فعاليت خويش با نامى جديد ادامه مى دهد و اين بار با نام «انجمن آمريكايى در انتظار مسيح»[٢] كه قلب تپنده دستگاه فشار صهيونيستى در ايالات متحده به شمار مى آيد. اولين اقدام به ثبت رسيده در اين سازمان، اقدام بلاكستون در جمع آورى امضا در تأييد تأسيس وطنى صهيونيستى در فلسطين و ارسال درخواست آن به رئيس جمهور وقت آمريكا بود. مدت كوتاهى پس از اين اقدام، كنگره آمريكا (هم مجلس سنا و هم نمايندگان) با «قرارداد بالفور» موافقت كرد و حمايت هاى رسمى سياسى و ملى با شكل گيرى و تشكيل سازمان ها و انجمن هاى مختلف دوام يافت و تمام اين سازمان ها و انجمن ها به عنوان اهرم فشار عليه دولت آمريكا عمل مى كردند.
به اين ترتيب مذهب با سياست و لاهوت با تاريخ درآميخت و رابطه اى بى همتا ميان پروتستانيسم و يهوديت به طور عام و ميان اصولگرايى پروتستانتيستى و صهيونيسم يهودى، به طور خاص، ايجاد گرديد و آنقدر گسترش يافت كه «صهيونيسم مسيحى» پاى به عرصه وجود گذاشت. «صهيونيسم مسيحى» پيش از تأسيس اسرائيل به بازگشت يهود به عنوان يك ملت به سرزمين موعودش در فلسطين و تأسيس مملكت هزار ساله آن در جهان بود. پس از برپايى اسرائيل «صهيونيسم مسيحى» به اسرائيل به عنوان حادثه اى مى نگريست كه بر درستى اعتقاداتش تأكيد داشت.
از جهت ديگر، پروتستان ها از مهاجرت كاتوليك هاى جديد به آمريكا نگران بودند، چون اگر ايشان نيز مانند پروتستان ها خواهان تحقق اهداف و خواسته هاى خويش و گرفتن امتيازات و حضور در دستگاه هاى مذهبى و دولت بودند، رو در روى پروتستان ها قرار مى گرفتند، اين باعث شد تا پروتستان ها خواهان تطبيق اصل تئوريك جدايى دين از حكومت شدند. اين خواسته پروتستان ها نيز برآورده و مقرر گرديد، اصل جدايى دين از سياست در قانون اساسى آمريكا، كه براى اولين اصلاحات قانونى در سال ١٧٨٩ آماده مى شد، گنجانده شد. در اين ماده قانونى مى خوانيم:
كنگره آمريكا هيچ قانونى در زمينه حاكميت يك مذهب يا جلوگيرى از درآمدن به آن آيين وضع نمى كند.
و جفرسون، رئيس جمهور وقت آمريكا، با ارسال نامه اى به جمعيت مردان مذهبى يكى از كليساهاى ايالت كانيتكت در سال ١٨٠٢ ضمن تفسير اين ماده قانونى، در نامه خويش تاكيد كرد:
هدف از اولين اصلاح در قانون اساسى ايجاد ديوارى حايل ميان كليسا و دولت است.
اين بدان معنا بود كه كنگره از وضع قوانينى كه مذهبى را بر كشور حاكم مى گرداند يا مانع آزادى بيان مذهبى يا واداشتن پيروان آيينى خاص به انجام كارى يا منع از انجام كارى به هر طريقه و وسيله، يا كمك به دولت در اين زمينه، چه در بعد مادى و چه بعد معنوى، منع مى گرديد. به همان اندازه كه اين ماده قانونى دولت را از حمايت از آيينى خاص منع مى كرد، به همان اندازه ماده قانونى ديگرى به آن منضم شد كه حق آزادى بيان مذهبى به تمام اديان كشور را مى داد.
به نظر مى رسد، اين ماده قانونى چندان مورد توجه نيروهاى جامعه واقع نشده و اهميتى به اجرا يا