ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٩ - آگاه تر
آگاه است. فراموش نمىكنم، سالها پيش كه تازه به كربلا رفته بودم و نُه ماه از رفتنم مىگذشت، در مسجد محلّه نماز مىخواندم تا آنكه شب ميلاد حضرت (عج) بعد از نماز، براى مردم از ظهور صحبت كردم و گفتم: اينكه آقا ظهور نمىكند از لطفهاى خداوند است. چون ما توان فرمانبردارى از ايشان را نداريم .... با اين صحبتها، مردم نسبت به من بدبين شدند. به خانه رفتم. ديدم در مىزنند. ديدم همان بنده خدايى كه هر شب سجادهام را پهن مىكند، سجاده را وسط حيات پرتاب كرد و مرا مرتد خواند و رفت ... نيمه شب كه فرا رسيد، ديدم باز در مىزنند. البته با شدت. وحشت زده درب را گشودم، ديدم همان است. بسيار گريه مىكرد. گفت: خواب مولا را ديده ....
فتونى كه كتابها را روى طاقچه مىچيد و براى خواب آماده مىشد، گفت:
- چه ديده بود؟
- او در خواب ديده بود كه حضرت ظهور كرده و خطاب به او فرموده بود، لباسهايت غصبى است. آنها را به صاحبانش بده ... و يا براى امتحان، اينكه، همسرت بر تو حلال نيست. يا فرزندت را به قتل برسان ... و چند نمونه براى آزمايش مىفرمايد. تا اينكه او عصبانى مىشود و مىگويد: از كجا معلوم تو به راستى همان مهدى موعود باشى؟ و از خواب بيدار مىشود و تازه متوجه مىشود كه واقعاً هنوز آماده فرمانبردارى محض از آن حضرت نيست ...
فتونى همانطور كه فتيله چراغ را پايين مىكشيد، گفت:
- بله، بى شك آقايمان ... به بحث امشب ما نيز آگاه است و خوب مىداند، حق با چه كسى است؟ ...
؟؟؟ مرد دست به سينه گذاشت و زير لب گفت:
السلام عليك يا علىبن ابيطالب، و نگاهش را از گنبد طلايى كه چون خورشيدى در دل آسمان تاريك و روشن نجف مىدرخشيد، بريد و راه خانه شيخ مهدى فتونى را پيش گرفت. از حرم تا خانه او خيلى راه نبود. اما شوقى كه براى تعريف خوابش داشت، او را وادار مىكرد تا سريعتر قدم بردارد. شب، رفته رفته پس مىنشست و چادر سياهش را از سر كوچههاى خواب آلود شهر بر مىداشت. مرد مقابل درب چوبى خانهاى ايستاد و كوبه درب را به صدا درآورد. پس از مدتى، صداى ضعيف پيرمرد شنيده شد:
- ... آمدم ... آمدم ...
- درب نالهاى زد و نرم و آهسته خود را كنار كشيد. چشمان كمسوى پيرمرد به مقابل خيره شد.
- سلام، پدر جان! محمد باقر هزارجريبى هستم. به آقاى فتونى بفرماييد كه ...
- سلام عليكم. آقا نماز صبح مىخواند. بفرماييد تو تا به ايشان اطلاع دهم ... و قدمهايش را سمت اتاق روانه كرد. درب هنوز نيمه باز بود و شيخ باقر و آقاى فتونى سر به سجده، بر سجاده نشسته بودند.
- آقا! مهمان داريد. آقا باقر هزارجريبى تشريف آوردهاند.
- اين وقت صبح؛ بگو داخل شود.
دقايقى از آمدن مهمان گذشته بود كه رو به آقاى فتونى گفت:
- مرا ببخشيد كه مزاحمتان شدم. پيغام مهمى براى شما آوردهام.
آقاى فتونى تسبيح را كنار مهر گذاشت و گفت:
- پيغام مهم! از طرف چه كسى؟
- آقا باقر نگاهش را به زمين دوخت و گفت: از طرف مولايى كه جذبه نگاهش مرا وادار كرد تا به اين سرعت خود را به شما برسانم ... و رو به حاضرين پرسيد:
- ببينم؛ آيا شما سر مسألهاى با هم اختلاف نظر داريد؟
نگاهها در هم گره خورد. آقاى فتونى، با تعجّب گفت:
- يك اختلاف نظرى، ديشب پيش آمد كه البته فقط ما دو نفر مىدانيم و قرار است كه جواب قطعى را كس ديگرى بدهد.
شانههاى آقاى باقر شروع كرد به لرزيدن. دانههاى اشك چون سيلى خروشان روى صورتش جريان يافت و در لابلاى ريش انبوهش ناپديد شدند. سر بلند كرد و ناليد كه:
- همان كه منتظرش بوديد، جوابتان را داد.
تسبيح از دست شيخ باقر افتاد، قلبش به شدت تپيد. فكرش را هم نمىكرد كه حضرت صاحب الزمان (ع) به اين زودى جواب آنها را بدهد. به فتونى كه او هم به گريه افتاده بود، نگريست و شنيد كه:
- ديشب بىخبر از بحث شما در خانه خواب بودم كه حضرت را در عالم رؤيا مشاهده نمودم. حال خوشى داشتم. دلم مىخواست، هيچگاه از خواب برنمىخواستم. و آن لحظات معنوى، عبور نمىكرد. مرا كه ديد، مجذوب نگاهش شدم. چهرهاى دلربا، بويى خوش، و لباسى كه از آن سبزى به چشم مىخورد. نگاه از رُخَش بر نمىداشتم. نواى دلنشين صدايش در تار و پودم وجودم طنين انداخت و فرمود:
يا باقر! قُل لِلْفتونى، الحقّ فى المسأله مَعَ الباقر.
اى باقر! به فتونى بگو، در آن مسأله، حق با باقر است.
چشمههاى اشك از چشمان شيخ محمد باقر بهبهانى و شيخ مهدى فتونى، فوران كرد. آقا باقر هزار جريبى مازندارانى در حالى كه گريه، مجال صحبت را از او گرفته بود، گفت:
- زودتر آمدم، چرا كه مىدانم، او به پيغام رساندن من نيز آگاه است ....
پىنوشت
بازنويسى شده براساس كتاب ديدار يا ابرار (ويژه محمدباقر بهبهانى).