ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٠ - رفع حوائج و تولد فرزند با دعاى حضرت
كنار در، به انتظار نشستم؛ پس از لحظه اى بيرون آمد. برخاستم و به او سلام گفتم. دست مرا گرفت و به خانه اش برد و دليل آمدنم را پرسيد، به او گفتم كه مالى را از منطقه كوهستانى با خود آورده ام و مى خواهم آن را به امام زمان (ع) تقديم نمايم. گفت: باشد، و سپس طعامى برايم آورد و به من گفت: از اين غذا بخور و استراحت كن كه خسته هستى و تا وقت نماز فرصتى هست، و من (نيز) آنچه را مى خواهى برايت خواهم آورد.
احمد بن دينورى مى گويد: غذا را خوردم و خوابيدم. هنگام نماز برخاستم و نمازگزاردم سپس به حمام رفتم و شست وشويى كردم، و به خانه آن مرد بازگشتم و صبر كردم، تا آنكه ربع شب سپرى شد. در آن وقت در حالى كه همراه خود نامه اى داشت، به نزد من آمد. درون نامه آمده بود:
به نام خداوند بخشنده مهربان، احمد بن محمد دينورى آمده و با خود ١٦٠٠٠ دينار در فلان و فلان كيسه ها آورده است. از آن جمله كيسه اى از فلان شخص داراى فلان مقدار دينار و كيسه اى از ديگرى (با ذكر نام) داراى فلان مقدار دينار است. تا آنكه كيسه ها به آخر رسيد و كيسه اى متعلق به فلان ذراع كه محتوى شانزده دينار است.
مى گويد: شيطان مرا وسوسه كرد كه آقايم از من به اين (اموال) آگاه تر بودند و آن اسامى را تا پايانش خواندم، سپس فرموده بودند:
و در ميان آن، از قرميسين، از برادر پشم فروشم احمد بن حسن ما درايى، كيسه اى است كه در آن ١٠٠٠ دينار و فلان تعداد لباس است، از آن جمله فلان لباس و لباسى به فلان رنگ تا آنكه تمام لباس ها را با ذكر صاحب و رنگ هاى آن برشمردند.
مى گويد: خداوند را سپاس گفتم، و او را به سبب منّتى كه بر من نهاد و شك من را برطرف كرد، شكر نمودم. آنگاه (نماينده امام (ع) دستور داد تا همه آنچه را آورده ام، برادرم و مطابق گفته اباجعفر عمرى عمل كنم.
به بغداد و نزد اباجعفر رفتم. رفت و آمدم، سه روز به طول انجاميد. همين كه نگاه اباجعفر به من افتاد، گفت: چرا به سامرا نرفتى؟
عرض كردم: آقاى من، از سامرا مى آيم.
احمد مى گويد: مشغول گفت و گو با اباجعفر بودم كه نامه اى از جانب مولايمان حضرت امام زمان (ع) به او رسيد و در آن مطالبى مانند آنچه همراه من بود در مورد بيان صورت اموال و لباس ها درج گرديده بود، و فرموده بودند كه وى، همه آنها را به محمّد بن قّطان قمى تقديم كند. لذا اباجعفر لباسش را پوشيد و به من گفت: آنچه را آورده اى، بردار و به منزل محمد بن قطان بياور.
مى گويد: اموال و لباس ها را به منزل محمد بن قطّان برده، تقديم او كردم و به قصد حجّ بيرون آمدم.
پس از آنكه به دينور بازگشتم، مردم گرد من جمع شدند، و من توقيعى را كه نماينده مولايمان، عليه السلام به من داده بود، را بيرون آوردم و براى آنان خواندم، همين كه به ذكر كيسه منسوب به ذراع رسيد، غش كرد و افتاد. مراقب او بوديم كه به هوش آمد، همين كه به هوش آمد به سجده افتاد و خداوند را شكر كرد و سپس گفت: سپاس خداوندى را است كه بر ما به هدايت منت نهاد، اكنون دانستم كه زمين از حجّت حق تهى نمى ماند؛ به خدا اين كيسه را اين ذراع به من داده بود و هيچ كس جز خداوند از آن آگاه نبود.
مى گويد: بيرون آمدم و روزى از روزها، بعد از آن، اباالحسن مادرايى را ديدم و آن ماجرا را برايش بازگفتم و آن توقيع را برايش خواندم. گفت: سبحان اللّه! در چيزى شك نكردم، هرگز ترديد مكن كه خداوند عزوجل، زمين را از حجت تهى نمى گرداند.[١]
رفع حوائج و تولد فرزند با دعاى حضرت
قاسم بن علا مى گويد: به صاحب الزمان (ع) سه عريضه، پيرامون حوائجى كه داشتم، نوشتم و نيز عرض نمودم كه مردى سالمند هستم و فرزندى ندارم. آن حضرت (ع) به مطالبم پاسخ گفتند، اما در مورد فرزند چيزى نفرمودند.
براى بار چهارم، نامه اى نوشتم و از ايشان خواستم كه برايم دعا كنند تا خداوند فرزندى به من عطا نمايد، پس اجابت فرمودند و مرقوم نمودند:
خداوندا، به او فرزند پسرى عطا كن كه چشمش به واسطه آن روشن گردد و او را وارث وى قرار ده.
مى گويد: توقيع مبارك حضرت (ع) رسيد، و من مى دانستم كه همسرم حامله است. نزد او رفتم و از آن پرسيدم، به من خبر داد كه مريضى اش برطرف گرديده و نوزاد پسرى به دنيا آورده است.[٢]