ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٨ - آگاه تر
آگاهتر
شيداسادات آرامى
- بحث رفته رفته بالا مىگرفت. مردى كه عبا از دوشش افتاده بود، از ميان كتابها سرك كشيد و گفت:
- «آقاى فتونى! من هر چه فكر مىكنم و هر چقدر اين كتابها را بررسى مىكنم، جوابى جز آنچه گفتم نمىيابم».
آقاى فتونى، نيز نگاهش را روى چهره مرد دوخت و گفت:
- بنده هم همينطور، آنقدر به نظر و عقيده خودم اطمينان دارم كه حاضر نيستم، حتى يك درصد از رأيم برگردم ...
در اين وقت درب اتاق آرام باز شده و پيرمردى با قامتى تكيده وارد شد و مؤدّب گوشهاى ايستاد و گفت:
- آقاجان! دير وقت است. اگر اجازه بفرماييد، درب خانه را ببندم.
آقاى فتونى، چشم در چشم او دوخت و با مهربانى گفت: تو چرا نخوابيدهاى. منتظر ما نباش. بحث ما شايد تا صبح طول بكشد. در خانه را كه بستى، برو بخواب.
پيرمرد از اتاق بيرون رفت و درب را نيمه باز كرد. آقاى فتونى تبسّمى كرد و گفت:
- شيخ باقر! مىبينى ما چگونه از ميهمان پذيرايى مىكنيم. شما چند ساعتى بيشتر نيست كه به منزل ما تشريف آوردهايد. اما آنقدر گرم اين موضوع شدهايم كه حتى قيد خواب و استراحت را هم زدهايم.
شيخ باقر چشمانش را ماليد و گفت:
- اين حرفها كدام است؟ من در كربلا هم كلاس درس و بحثم همچنان برگزار مىشود. گذشته از اينها، وقتى انسان اعتقاد دارد به اينكه امام زمانش به اوضاع و احوال زندگىاش آگاه است، پس خستگى معنايى ندارد. من با خود گفتم: چند روزى بيايم نجف. هم زيارتى كنم و هم از محضر بزرگان و استادانى چون شما بهرهمند شوم.
- شما لطف داريد، اما در عوض بحث امشب به ياد ماندنى است و نتيجه هر چه باشد، شيرين خواهد بود.
در اين وقت نفس عميقى كشيد و به دست نوشتههاى كتاب قطورى كه مقابلش بود، چشم دوخت و به دنبال آن سكوتى كشدار و سنگين فضاى اتاق را در خود فرو برد.
زمان به نرمى نسيمى كه از پنجره باز وارد مىشد مىگذشت. خانههاى نجف در سايه شب به خواب فرو رفته بودند و تنها خانه فتونى بود كه زير سوسوى چراغ، خود را بيدار نگه مىداشت. شيخ باقر، كاسه آبى را كه در كنارش بود، برداشت. جرعهاى نوشيد و در حالى كه صفحات آخر كتاب را از زير انگشتانش رد مىكرد، پس از ساعتها، سكوت يكپارچه اتاق را برچيد:
- آقاى فتونى! شما به جواب تازهاى نرسيديد؟
- نه، جواب همان است كه گفتم؛ «اگر كسى قصد كند كه ده روز در شهرى بماند، بايد تنها به قصدش عمل كند و از شهر خارج نشود ...».
شيخ باقر عمامه را از سر برداشت و گفت:
- ببينيد حرف شما درست. اما بستگى دارد اگر حاشيه يا باغات اطراف شهرى، در عُرف جزء همان شهر به حساب بيايد، همان حكم شهر را دارد. و رفت و آمد در آن مدّت ده روز جايز است.
در اين وقت نگاهش را روى چشمان گود افتاده آقاى فتونى نشاند و ادامه داد:
- گويا شما منظور مرا متوجه نشديد. مثلًا همين مردم كه در نجفند، بخشى از مزارع و نخلستانهاى اطراف شهر را هم جزء نجف مىدانند، درست است؟
- بله، همينطور است.
- بسيار خوب، پس چه دليلى دارد كه انسان خود را بى جهت به زحمت بياندازد. آنهم در مسئلهاى كه اسلام به خوبى آن را مشخص و بيان نموده؟
آقاى فتونى، دانههاى درشت عرق را از پيشانىاش پاك كرد و گفت:
- اما من فكر مىكنم، حكم شما خالى از اشكال نباشد. جواب مسئله روشن است. همانطور كه صورت سؤال واضح است. كسى كه قصد كرده در شهر بماند، بايد چنين كند. چه، مسافت زيادى طى كند و چه از شهر خارج و بلافاصله وارد نخلستان كنار شهر شود. آشيخ باقر! با همه احترامى كه براى شما قائلم اما نمىتوانم حرف شما را قبول كنم ...
شيخ باقر بلافاصله گفت:
- بنده هم اجبارى ندارم كه حرفم را تأييد كنيد. من اگر بدانم نظر شما درست است، بى شك خواهم پذيرفت. اما بد نيست به نظر اسلام در مورد عرف توجه كنيد. مثلًا اگر كسى بگويد، سيدم. نمىشود به او خمس داد. مگر به دلايلى و از جمله اينكه بين مردم طورى معروف شده باشد كه انسان يقين كند، سيد است. وقتى اسلام، درباره مسئله خمس تا اين اندازه به عرف اهميت مىدهد، درباره حواشى شهر هم همينطور است.
- خير. شما نبايد مسأله خمس را با سفر و مسافرت، مقايسه كنيد. كسى كه سفر مىكند. نماز و روزهاش در گرو همان سفر، تغيير مىكند. اما شيخ باقر! اينطور كه پيداست، تكليف بحث ما را كس ديگرى بايد معلوم كند. اگر تا صبح هم مباحثه كنيم. رأيمان عوض نمىشود ... و لبخند نرمى روى لبانش نقش بست و با تبسّم ادامه داد:
- گويا حضرت بقيةالله الاعظم، عجلالله تعالى فرجه الشريف، بايد بفرمايد حق با كداممان است.
شيخ باقر، سرى تكان داد و در حالى كه به تصوير ماه درون حوض مىنگريست، گفت:
- حقيقتاً، حضرت، به آنچه مىگوييم،