ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٩ - بيان دقيق مقدار اموال و صاحبان آن توسط حضرت
پاسخ حضرت و رفع اختلاف درباره امامت
حسن بن عيسى مى گويد: چون امام عسكرى (ع) درگذشتند، مردى از اهل مصر، در حالى كه مالى متعلق به امام زمان (ع) همراه داشت، به مكه آمد و درباره جانشين امام (ع) اختلاف شده بود. بعضى از مردم مى گفتند: امام عسكرى (ع) بدون فرزند درگذشته اند و جانشين ايشان همان جعفر (كذاب) است. و برخى ديگر مى گفتند: آن حضرت (ع) داراى فرزند بوده اند.
حسن بن عيسى، مردى را، كه كنيه اش ابوطالب بود، همراه با نامه اى به سامرا فرستاد، [تا كسب خبر كند.] او نزد جعفر آمد و از او دليل و برهان خواست، و جعفر گفت: الان حاضر نيست. مرد به در خانه آمد و نامه را به [يكى از اصحاب ما (شيعيان) داد، پاسخ آمد كه:
خدا درباره رفيقت (حسن بن عيسى) به تو اجر دهد، او مرد و نسبت به مالى كه همراه داشت، به فرد امينى وصيت كرد كه هرگونه لازم است عمل كند. و نامه او، پاسخ داده شد.
چون به مكه باز گشت، [اوضاع] همانطور بود كه حضرت فرموده بودند.[١]
پيشگويى حضرت درباره وفات اسحاق بن يعقوب
طبرى مى گويد: احمد بن اسحاق قمى، نماينده حضرت امام عسكرى (ع) بود و پس از آنكه آن حضرت (ع)، رحلت نمودند، امر نمايندگى مولايمان حضرت صاحب الزمان (ع) را پذيرفت، و نامه ها و اموال امام را از نمايندگان آن حضرت در مناطق ديگر دريافت مى كرد و به ايشان مى رساند. روزى اجازه خواست تا به قم برود، و به او اجازه داده شد و امام (ع) فرمودند:
او به قم نمى رسد و در راه مريض خواهد شد و از دنيا خواهد رفت.
او در شهر حلُوان[٢] مريض شد و درگذشت و به خاك سپرده شد. خدايش رحمت كند.
و مولاى ما (ع)، پس از درگذشت احمد بن اسحاق، مدتى در سامرا اقامت داشتند ولى پس از آن، از انظار غايب گرديدند؛ همانطور كه در روايات ائمه (ع) اين مطلب بيان شده بود. بعضى از افراد آن حضرت را در برخى از اماكن شريف، رؤيت نموده اند و دلايلى، نيز، مبنى بر درستى اين رؤيت وجود دارد.[٣]
بيان دقيق مقدار اموال و صاحبان آن توسط حضرت
ابوعباس دينورى سراج، ملقب به آستاره مى گويد: يك يا دو سال پس از رحلت حضرت امام عسكرى (ع) براى رفتن به حج، از اردبيل به دينور[٤] آمدم، در حالى كه مردم (در مورد امام پس از آن حضرت) در حيرت بودند. اهل دينور، خبر آمدنم را پخش كردند و شيعيان، دورم جمع شدند و گفتند: شانزده هزار دينار از اموال متعلق به امام (ع) نزد ما جمع شده و مى خواهيم آنها را با تو بفرستيم تا به هركس كه بايد، تسليم كنى.
به آنان گفتم: اكنون، در شرايط حيرت هستيم و امامى را كه اموال را بايد به آن حضرت تقديم كنيم، نمى شناسيم.
و آنان گفتند: ما با توجه به آنچه از اعتماد و كرامتى كه دارى، آنرا ببر و جز با وجود دليل و نشانه آن را به كسى نده.
ابوعباس مى گويد: هر مالى با اسم صاحب آن در كيسه اى قرار داده شد و من آن را برداشتم و بيرون آمدم. وقتى به قرميسين[٥]، كه محل سكونت احمد بن حسن بود، رسيدم، نزد او رفتم و سلام كردم. همين كه مرا ديد، بشارت داد و هزار دينار را همراه كيسه اى كه ندانستم داخل آن چيست، و پارچه اى رنگارنگ، را به من داد و گفت: اين را به خود ببر و غير از امام، كسى آنرا از دستت خارج نسازد.
مى گويد: مال و پارچه را به همراه آنچه داخل آن بود، از او گرفتم.
وارد بغداد شدم، و هدفى جز يافتن كسى كه نماينده امام (ع) باشد، نداشتم. به من گفتند كه اينجا سه شخص، معروف به باقطانى و اسحاق أحمر و اباجعفر عمرى هستند كه ادّعاى نمايندگى امام زمان (ع) را دارند. او مى گويد: از باقطانى شروع كردم و نزدش رفتم و او را ديدم. شيخى بود با دليرى آشكار و اسب هاى عربى و غلامان بسيار كه مردم گرد او جمع شده بودند و گفت و گو مى كردند. بر او وارد شدم و سلام گفتم؛ به من خوش آمد گفت و نزديك خويش برد و گرامى داشت و با من به گفت و گو نشست.
نشستن خود را طولانى كردم تا آن كه بيشتر مردم بيرون رفتند. سپس از خواسته ام پرسيد، برايش توضيح دادم كه من فردى از اهل دينور هستم و همراه خود اموالى آورده ام كه مى خواهم آنرا تقديم كنم.
گفت: آنرا بگذار، و من گفتم: امام (ع) را مى جويم. گفت: فردا نزد من بيا. فردا نزد او بازگشتم، اما نشانى از امام (ع) نبود. روز سوم نيز رفتم ولى باز هم خبرى از امام (ع) برايم نياورده بود.
احمد بن دينورى مى گويد: نزد اسحاق احمر رفتم. و او را جوانى پاكيزه يافتم كه منزلش از منزل باقطانى بزرگتر، و اسب ها و البسه و دليرى و غلامانش از او بيشتر بود، و افراد بيشترى پيرامونش حلقه زده بودند.
مى گويد: داخل رفتم و سلام گفتم، به من خوش آمد گفت و مرا نزديك خويش برد. صبر كردم تا از جمعيت كاسته شود؛ و از حاجتم سؤال كرد. آنچه را به باقطانى گفته بودم، به او گفتم، و سه روز نزدش رفتم اما [نشانى از] امام (ع) نياورد.
احمد مى گويد: لذا، نزد ابا جعفر عمرى رفتم و او را شيخى متواضع، بر آسترى سفيدرنگ. در خانه اى كوچك كه غلام و كنيز و اسبى مانند دو نفر ديگر، نداشت نشسته بروى پشم، يافتم. سلام گفتم و جوابم داد و مرا نزديك خويش برد و سنگينى بار و شرمندگى ام را زدود، سپس از حالم پرسيد، به او گفتم كه حامل اموالى هستم. گفت: اگر دوست دارى كه اين اموال به شخصى كه بايد، برسد بايد به سامرا، به خانه ابن الرضا (امام جواد) (ع) بروى و فلان نماينده امام زمان (ع) را بجويى، كه آنچه مى خواهى را آنجا خواهى يافت.
مى گويد: از نزد او بيرون آمدم و راه سامرا را در پيش گرفتم و به خانه امام عسكرى (ع) رفتم و از آن نماينده جستجو كردم، دربان گفت كه هم اكنون مشغول كارى است و به زودى بيرون خواهد آمد.