ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٦ - رتبه قبولى
- جوان ها هم عرب بودن. ديدى مثل خود آقا حرف مى زدن.
- آقا اسم يكى از آن ها را نوشت.
- نه، اسم نبود. توى قرآن كه چيزى نمى نويسن.
- قرآن؟!
- بله، مگه نديدين چه جورى آن را بوسيد ...
- نه من نزديك بودم. يك دفترچه معمولى بود. توى آن شماره زده بود جلوى آخرين شماره اسم يكى از آن ها را نوشت، قرآن نبود كه.
- احتمالًا اونها هم از معاندها بودن.
- كىِ تو چيز ياد مى گيرى؟ معاود ...
- باشه معاود. معاود بودن.
- آره، ولى معلوم نبود از آقا چى مى خواستن.
- يك چيز مثل التماس دعا مى گفتن.
- نه بابا، مثل اين كه آقا براى انجام كارى به آنها قول داد، دعا را كه براى انجام دادننش قول نمى دن.
- از كجا معلوم؟ شايد همه همان دعا بوده ...
- نمى دونم. من عقلم نمى رسه.
- على تو يك چيزى بگو. چرا آنقدر ساكتى؟
على فقط گوش مى داد، چيزى نمى گفت. همان طور كه مى رفتيم. هرچند قدم برمى گشت و آقا را كه اندازه يك بند انگشت كوچك شده بود، نگاه مى كرد. با سؤال كوروش به خود آمد و گفت:
- من هم نمى دونم. عقلم به جايى نمى رسه. بچه ها من امروز مدرسه نمى يام. به جاى من حاضر بزنين.
هنوز حرفش تمام نشده بود كه برگشت و دويد. تقريباً حدس مى زديم كجا مى رود. على رفته بود دنبال آقا!
- بعدها على براى ما تعريف كرد كه چه طور آقا را تعقيب كرده است. مى گفت دو جوان بعداز اين كه از آقا قول گرفتند كه برايشان دعا كند، دوباره دست آقا را بوسيدند. اونها مى خواستند با آقا همراه شوند و پياده با او بروند، ولى او به آنها اجازه همراهى نداد. آقا با همان قدم هاى مصمم به راه افتاد. انگار جايى قرار ملاقات داشت.
با هر قدم كه برمى داشت، يك دانه تسبيح را جابه جا مى كرد. سرش را پايين انداخته بود. آن قدر پياده راه رفت كه على خسته شد. امّا به هر سختى اى كه بوده، على به دنبالش مى رود. حدود سه ربع ساعت كه راه مى روند، از شهر خارج مى شوند. آقا فقط يك بار مى ايستد و به ميل هاى كوره پزخانه هاى حسين آباد نگاه مى كند.
همان هايى كه يك هفته بعد از اين قضيه شهردارى خرابشان كرد. نيم ساعت هم خارج از شهر مى روند تا مى رسند به قبرستان بهشت زهرا. بعد آقا بيرون بهشت زهرا براى اهل قبور فاتحه مى خواند، از جيبش كتابچه اى در مى آورد و آن را هم آرام مى خواند. على مى گفت: اين كارش حدود يك ساعت طول كشيد. بعد آقا مى رود طرف قطعه شهدا. در قبرستان تسبيح نمى انداخته است. آنجا هم نيم ساعتى معطل مى كند. در قطعه شهدا، دو رديف را رد مى كند و على مى گفت كه يك دفعه ديدم آقا غيب شد.
- آقا غيب شد؟! يعنى چه؟ تو گمش كردى.
- خيالاتى شدى.
- مگه مى شه؟
- صبر كنين. براتون مى گم. من يكهو ديدم آقا گم شدن. براى همين دويدم رفتم طرف جايى كه آقا را براى آخرين بار ديده بودم. همين طور كه داشتم توى اون رديف دنبال آقا مى گشتم، ديدم يك چاله قبر هست كه توش خاليه. نزديك تر كه شدم، موهاى تنم سيخ شد. قلبم تندتند مى زد. نمى تونستم چيزى بگم. ديدم آقا كف قبر دراز كشيدن. دست خودم نبود، از ترس جيغ زدم.
كوروش با لودگى گفت:
- برو بابا. حتماً آقا قبركنه.
كوروش خودش هم فهميد چه شوخى بى مزه اى كرده است. هيچ كس نخنديد. اگر على اين ها را نگفته بود محال بود كه باور كنيم. امّا على از همه ما راستگوتر بود.
كسى تا به حال از او دروغ نشنيده بود. همه ساكت به على نگاه مى كرديم. او با آن قيافه معصومش سرش را پايين انداخته و ايستاده بود، گاه گاهى سرش را به طرف آسمان مى برد. شايد براى اين كه جلوى گريه اش را بگيرد.
- على، تو كه جيغ زدى، آقا تو را نديد؟
سرش را به سمت پايين تكان داد، يعنى بله.
- آقا با تو حرف هم زد؟
- آره، حرف زدن ...
- چى گفت؟
على سرش را برگرداند. مثل ابربهارى گريه مى كرد. به ما چيزى نگفت انگار نمى توانست بگويد. دستش را روى ديوار گذاشته بود و گريه مى كرد. هرچند دقيقه يكبار برمى گشت و با يك نگاه عاقل اندر سفيه ما دو نفر را نگاه مى كرد.
- شايد آقا آخوند باشه.
- خب باشه كوروش، مهم اينه كه توى قبر چه كار مى كرده، تازه اگر آخوند بود، عبا عمامه اش كو؟
- معلوم نيست به على چى گفته.
هيچ وقت نتوانستيم از على در مورد حرف هاى آقا چيزى بپرسيم. على رفتارش عوض شده بود. كوروش كه از من بى حوصله تر بود گاهى به على متلك مى انداخت.
- مثلًا رفته مسئله را حل كنه. مسئله آقا را حل كنه. اون را تعقيب كنه و بفهمه چه كاره س. على آقا، تو فقط صورت مسئله را پيچيده تر كردى. همين و بس.
على جواب نمى داد. از فرداى آن روز ديگر آقا را نديديم. ما هر روز صبح همان ساعت هميشگى به سمت مدرسه مى رفتيم. همه از ته دل مى خواستيم آقا را ببينيم، امّا به هم چيزى نمى گفتيم. روز اول كوروش گفت:
- امروز آقا نيومد. معلوم نيست چرا.
- هيچ كدام از ما به او جوابى نداديم. سرهاى مان را پايين انداخته بوديم و به سمت مدرسه مى رفتيم.
روز بعد كوروش گفت:
- امروز هم آقا نيومد، مثل ديروز. معلوم نيست چرا؟ نكنه خدا نكرده مريض شده باشن؟
هيچ كدام از ما به او جوابى نداديم. مطمئن بوديم آقا مريض نشده است. خودش هم مطئمن بود. سرهاى مان را پايين انداخته بوديم و به سمت مدرسه مى رفتيم. يك هفته كه گذشت كوروش گفت:
- ببينيد بچه ها؟ يك چيزى مى خوام به شماها بگم. فقط به كسى نگين ... من هفته پيش يك گناه كردم. يعنى كارى هم نكردم، با نامحرم حرف زدم، يعنى تقصير خودش بود، اون شروع كرد ... اون تلفن زده بود، من فقط جوابش را دادم، يعنى نمى شد جوابش را نداد ...
بعد ساكت شد. گفتم:
- خب كه چى؟ ... به ما چه؟
- آخه مى دونين، از همون روز ديگه آقا نيومد ...
از همان اول مى دانستم كه كوروش چه مى خواهد بگويد نمى دانم چرا ناگهان تصميم گرفتم با او مخالفت كنم.
- چه ربطى داره؟ چرا نامربوط حرف مى زنى. اين حرف ها امل بازيه. خرافاته. بدبخت! تو تا چند وقت ديگه مى خواى برى دانشگاه ... چقدر پرتى از زندگى.
على حرف نمى زد از همان اول هم كم حرف بود. بعد از ديدن آقا، در قبرستان، مثل لال ها شده بود. مرا ساكت كرد و به كوروش گفت:
- من نمى دونم. شايد هم بى ربط نگى. امّا آقا به خاطر يك چيز ديگه هست كه نمى يان.
- به خاطر چى؟