ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٠ - مثنوى بلند شيعه
مثنوى بلند شيعه
|
ساقى امشب باده از بالا بريز |
باده از خم خانه مولا بريز |
|
|
باده اى بى رنگ و آتشگون بده |
زان كه دوش ام داده اى افزون بده |
|
|
اى انيس خلوت شب هاى من |
مى چكد نام تو از لب هاى من |
|
|
محو كن در باده ات جام مرا |
كربلايى كن سرانجام مرا |
|
|
يا على! درويش و صوفى نيستم |
فاش مى گويم كه كوفى نيستم |
|
|
ليك مى دانم كه جز دندان تو |
هيچ دندان لب نزد بر نان جو |
|
|
يا على! لعل عقيقى جز تو نيست |
هيچ درويشى حقيقى جز تو نيست |
|
|
لنگ لنگان طريقت را ببين |
مردم دور از حقيقت را ببين |
|
|
مست ميناى ولايت نيستند |
سرخوش از شهد ولايت نيستند |
|
|
خيل درويشان، دكان آراستند |
كام خود را تحت نامت خواستند |
|
|
خلق را در اشتباه انداختند |
يوسف ما را به چاه انداختند |
|
|
كيستند اينان؟ رفيق نيمه راه |
وقت جان بازى به كنج خانقاه |
|
|
فصل جنگ آمد، تماشاگر شدند |
صلح آمد، لاله پرپر شدند |
|
|
دل به كشكول و تبر زين بسته اند |
بهر قتلت، تيغ زرين بسته اند |
|
|
موج ها از بس تلاطم كرده اند، |
راه اقيانوس را گم كرده اند |
|
|
موج ها را مى شناسى مو به مو |
شرحى از زلف پريشانت بگو |
|
|
باز كن ديباچه توحيد را |
تا بجويد ذره اى خورشيد را |
|
|
يا على! بار دگر اعجاز كن |
مشت هاى كوفيان را باز كن |
|
|
باز كن چشمان نازآلوده را |
بنگر اين چشم نيازآلوده را |
|
|
باز گو، شعب ابى طالب كجاست؟ |
آن بيابان عطش غالب كجاست؟ |
|
|
تا ز جور پيروان بوالحكم |
سنگ طاقت را ببندم بر شكم |
|
|
تشنگى در ساغرم لبريز شد |
زخم تنهايى فسادانگيز شد |
|
|
آتشى انداخت در جان و تنم |
كاين چنين بر آب و آتش مى زنم |
|
|
تاول ناسور را مرهم كجاست؟ |
مرهم زخم بنى آدم كجاست؟ |
|
|
مرهم ما جز تولاى تو نيست |
يوسفى؛ اما زليخاى تو كيست؟ |
|
|
شاهد اقبال در آغوش كيست؟ |
كيسه نان و رطب بر دوش كيست؟ |
|
|
كيست آن كس كز على يادى كند؟ |
بريتيمان من امدادى كند؟ |
|
|
دست گيرد كودكان درد را |
گرم سازد خانه هاى سرد را |
|
|
اى جوانمردان! جوانمردى چه شد؟ |
شيوه رندى و شب گردى چه شد؟ |
|
|
بندگى تنها نماز و روزه نيست |
آب تنها در ميان كوزه نيست |
|
|
كوزه را پر كن ز آب معرفت |
تا در او جوشد شراب معرفت |
|
|
حرف حق را از محقق گوش كن |
وز لب قرآن ناطق گوش كن |
|
|
بعداز آن بشنو ز «نظم أمركم» |
تا شوى آگاه بر اسرار خم |
|
|
خم تو را سرشار مستى مى كند |
بى نياز از هرچه هستى مى كند |
|
|
هرچه هستى، جان مولا مرد باش |
گر قلندر نيستى، شب گرد باش |
|
|
سير كن در كوچه هاى بى كسى |
دور كن از بى كسان دلواپسى |
|
|
اى خروس بى محل! آواز كن |
چشم خود بربند و بالى باز كن |
|
|
شد زمين لبريز مسكين و يتيم |
ما گرفتار كدامين هيأتيم؟ |
|
|
با يتيمان، چاره «لاتقهر» بود |
پاسخ سائل، «ولاتنهر» بود |
|
|
دست بردار از تكبر وز خطا |
شيعه يعنى جود و احسان و عطا |
|
|
باده «ممّا رزقناهم» بنوش |
«ينفقون» بنيوش و در انفاق كوش |
|
|
هم بنوش و هم بنوشان زين سبو |
«لن تنالوا البرّ حتّى تنفقوا» |
|
|
يا على امروز تنها مانده ايم |
در هجوم اهرمن ها مانده ايم |
|
|
يا على شام غريبان را ببين |
مردم سر در گريبان را ببين |
|
|
گردش گردونه را برهم بزن |
زخم هاى كهنه را مرهم بزن |
|
|
مشك ها در راه، سنگين مى روند |
اشك ها از ديده رنگين مى روند |
|
|
مشك هاى خسته را بردوش گير |
اشك ها را گرم در آغوش گير |
|
|
حيدرا! يك جلوه محتاج توام |
دار برپا كن كه حلاج توام |
|
|
جلوه اى كن تا كه موسايى كنم |
يا به رقص آيم مسيحايى كنم |
|
|
يك دو گام از خويشتن بيرون زنم |
گام ديگر بر سر گردون زنم |
|
|
گام بردارم؛ ولى با ياد تو |
سر نهم بر دامن اولاد تو |
|
|
شيعه يعنى شرح منظوم طلب |
از حجاز و كوفه تا شام و حلب |
|
|
شيعه يعنى يك بيابان بى كسى |
غربت صدساله، بى دلواپسى |
|
|
شيعه يعنى صد بيابان جستجو |
شيعه يعنى هجرت از من تا به او |
|
|
شيعه يعنى دست بيعت با غدير |
بارش ابر كرامت بر كوير |
|
|
شيعه يعنى عدل و احسان و وقار |
شيعه يعنى انحناى ذوالفقار |
|
|
از عدالت گر تو مى خواهى دليل |
ياد كن از آتش و دست عقيل |
|
|
جان مولا حرف حق را گوش كن |
شمع بيت المال را خاموش كن |
|
|
اين تجمل ها كه بر خوان شماست |
زنگ مرگ و قاتل جان شماست |