ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٤ - رتبه قبولى
رتبه قبولى
رضا اميرخانى
هيچ كس پيرمرد را درست نمى شناخت هنوز هم او را درست نمى شناسند. هرروز صبح با همان قيافه منظم بيرون مى زد. موهاى جوگندمى، ريش بلند و مرتب مشكى، كت بلند، كه بيشتر به سردارى مى زد و آن تسبيح سفيد. تسبيح آقا خيلى كوچك بود. انگار قالب دستش بود. قالب آن انگشتان بلند و ظريف. آن را كه به دور انگشتانش مى انداخت. اگر كمى انگشتانش را باز مى كرد تسبيح كيپ دستش مى شد.
وقتى با كسى حرف مى زد، تسبيح را دور انگشت هايش مى انداخت. حرفش كه تمام مى شد دوباره تسبيح را از دانه اول مى گرفت و شروع مى كرد به شمردن و تسبيح انداختن. نمى دانيم چه چيزى را مى شمرد و يا چه ذكرى را مى گفت، اما معلوم بود كه با تسبيح فقط نمى شمرد، وگرنه وقتى حرف مى زد، شماره اش را نگه مى داشت.
خانه آقا ته كوچه وزير نظام بود. درست نمى دانستيم در كدام خانه زندگى مى كند.
صبح ها او را مى ديديم كه از كوچه بيرون