ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٥ - رتبه قبولى
مى آمد، آرام قدم مى زد و تسبيح مى انداخت. سرش پايين بود. اگرچه همه، كوچك و بزرگ به آقا سلام مى كردند اما او با كسى سلام و عليك نداشت. همه وقت آمدن و رفتنش را مى دانستند. چند دقيقه بعداز اين كه آفتاب مى زد از خانه بيرون مى آمد. آقا رضاى بقال از پنجره كوچك بقالى سرك مى كشيد تا ببيند آفتاب زده يا نه. تابستان ها قبل از توزيع شير كوپنى و زمستان ها بعداز توزيع. بعد به بهانه اى مثل جاروزدن و آب پاشى از مغازه بيرون مى آمد و زير چشمى به سركوچه وزير نظام نگاه مى كرد. آقا كه از كوچه بيرون مى آمد، آقا رضا دست به سينه مى ايستاد تا آقا بيايد و به او سلام كند. خودش سال ها بعد مى گفت روزهايى كه به آقا سلام نمى كرده، بركت از كارش مى رفته است. بعد، آقا توى پياده رو به سمت خيابان «خيام» قدم مى زدند. بسته به اين كه بهار باشد يا پاييز و آفتاب چه ساعتى بيرون زده باشد، آقا را در جايى در خيابان مى ديدى. همراه او مى آمديم سينه به سينه آقا. هميشه از همين راه مى آمد. ما هم براى اينكه آقا را ببينيم راهمان را عوض نمى كرديم. اصل قضيه هم از همين جا شروع شد.
قبلًا ديده بوديم كه همه كسبه و اهل محل به آقا سلام مى كنند اما نمى دانستيم او كيست. بعداً فهميديم كه اهل محل هم نمى دانند. كم كم كنجكاوى مان بيشتر شد و تصميم گرفتيم يك روز به آقا سلام كنيم. يكى گفت بهتر است آقا را تعقيب كنيم و ببينيم كجا مى رود. اما به خاطر اين كه سال چهارمى بوديم و كنكور داشتيم، فرصت نبود كه دنبال آقا راه بيفتيم. ما معمولًا سه تا بوديم كه با هم به دبيرستان مى رفتيم. من و كوروش و على. آقا را هر روز صبح در پياده رو مى ديديم. مجبور بوديم راه بدهيم تا آقا بروند.
آقا هميشه مى ايستادند تا ما راه بدهيم.
يادم مى آيد يك صبح سرد پاييز بود كه آقا را ديديم، سلام كرديم.
- سلام حاج آقا.
- سلام. گمان نمى كنم من حاجى باشم.
مانده بوديم. چه بگوييم. لهجه اش عربى بود. «حاء» حاجى آقا را از ته حنجره گفت. هيچ حرفى براى گفتن نداشتيم. از همان جواب اولش معلوم بود كه حوصله حرف زدن ندارد. امّا به ما نگاه كرد و سه انگشت دستش را باز كرد.
- ثلاثه ... هميشه سه تا بوديد. كجاست ثالث؟
ما به تته پته افتاديم. كوروش را از كجا مى شناخت؟ به هر حال جوابى داديم و به دبيرستان رفتيم. تا مدرسه هيچ كس با ديگرى حرف نزد. فردا وقتى به كوروش جريان را گفتيم از تعجب خشكش زده بود.
- من اصلًا همچى كسى را نمى شناسم.
- چرا مى شناسيش، فكر كنى يادت مى آد.
- آره، فكر مى كنم عرب باشه. خيلى هم غليظ حرف مى زنه.
- كت بلند مى پوشه. موهاى جوگندمى داره. تسبيح سفيد.
كوروش گفت:
- حتماً ديده كه من هم ديدمش. با خود شماها ديدمش. صبح ها كه مى رفتيم مدرسه. امّا بيشتر از اين نمى شناسمش. من هم مثل شماها ...
- پس از كجا مى دانست؟
- من چه مى دانم؟
از آن به بعد هر روز سعى مى كرديم به آقا سلام كنيم. سه تايى با هم سلام مى كرديم. آقا چون سرش پايين بود ما را نمى ديد، وگرنه شايد اول او سلام مى كرد. بعد، منتظر مى مانديم با آن لهجه غليظ و آن «حا» گفتن عجيب و غريبش با ما حال و احول كند.
كوروش رفته بود و از آقا رضاى بقال در مورد آقا پرس وجو كرده بود. يعنى خود من از كوروش خواسته بودم تا از آقا رضا بپرسد.
- آقا رضا مى گفت: آقا، هر روز صبح، تابستان و زمستان هم نداره، بعداز زدن آفتاب از خانه بيرون مى زنه ....
- اين را كه همه مى دانيم، چيز جديد چى گفت؟
- صبر كن تا بگم. وقتى مى پرى وسط حرفم، من چه جورى بگم؟
- حالا شما ببخشين آقا كوروش، ديگه چى گفت؟
- گفت: آقا، خانه اش ته كوچه وزير نظامه.
- اى بابا، تو هم مثل اين كه نمى خواى چيزى بگى ....
- گفت: آقا خانه اش ته كوچه وزيرنظامه، يك خانه كوچولو داره. بعد من پرسيدم كه آقا عربه؟ نبايد اهل اين محل باشه، آقا رضا گفت كه نه، اهل اين محل نيست. بعداز جنگ اومده، از معاندين عراقى يه، معانده.
- بى سواد! معاند نه، معاود. از «عودت» مى ياد. يعنى: بازگشته، رانده شده.
- من چه مى دونم، آقا رضاى بقال اين جورى گفت ...
- آقا رضا بگه، آقا رضا كه ادبيات برايش ضريب چهار نداره.
- حالا كه نمى خواين بقيه اش را بگم، خب نمى گم.
- حالا شما دوباره ببخشين آقا كوروش، اصلًا همان معاند، هر چى شما بگين، ديگه چى گفت؟
- ديگه چيزى نگفت من پرسيدم كه آقا چى كاره اس؟ آقا رضا گفت: نمى دونم.
- همين! يعنى نمى دونست آقا چى كاره اس؟
- نه، نمى دونست.
همه دوست داشتيم بدانيم آقا چه كاره است، در ايران آشنا دارد يا نه، ولى هيچ راهى نداشتيم تا اين ها را بفهميم. با اين همه هرروز صبح آقا را مى ديديم. بچه ها مى گفتند از خود آقا بپرسيم اما راستش خجالت مى كشيديم.
با اينكه گرفتار كنكور بوديم، امّا بالاخره على يك روز سر خود رفت و آقا را تعقيب كرد. يك روز صبح بود كه ما مثل هميشه به مدرسه مى رفتيم. آقا را از دور ديديم. هنوز به ما نرسيده بود كه يكهو يك ماشين شيك زد روى ترمز. چند مترى دنده عقب رفت و نزديك آقا ايستاد. آقا هم به ماشين نگاه كرد. دو نفر جوان با لباس هاى مرتب و ريش هاى بلند از ماشين پايين آمدند و به طرف آقا دويدند. اوّلش كمى ترسيديم ما هم شروع كرديم به دويدن. امّا آقا دو دستش را باز كرد تا جوان ها را در آغوش بگيرد. جوان ها آقا را در آغوش نگرفتند. بلكه دست آقا را گرفتند و بوسيدند.
ما جا خورده بوديم حالا برايمان مهم تر شده بود كه بدانيم آقا چه كاره اند. جوان ها به عربى با آقا حرف مى زدند. چيزى مثل التماس دعا مى گفتند. يكى از آن ها بلند گريه مى كرد و اشك روى صورتش راه افتاده بود. آقا يك دفترچه يادداشت از جيبش درآورد، انگار اسم يكى از آن ها را داخل دفترچه نوشت.
دفترچه را با دقّت بست، آن را بوسيد و داخل جيبش گذاشت. ما مبهوت آقا را نگاه مى كرديم كه يك دفعه آقا متوجه ما شد به آن جوان ها به عربى چيزى گفت. بعد به ما گفت:
- به اين ها گفتم كه شما رفقاى من هستيد. ما هر روز مى بينيم همديگر را. ما هم سر تكان داديم. جوان ها ناباورانه به ما نگاه مى كردند. بعد با تعجب و شايد هم بى ميلى با هر سه تاى ما دست دادند. آن وقت آقا به ما گفت:
- شما برويد، دير مى شود مدرسه تان.
ما هم خداحافظى كرديم و با تعجب از آقا دور شديم. هرچند وقت يك بار برمى گشتيم و آقا را مى ديديم كه با چه اشتياقى براى جوان ها حرف مى زد.
- آقا بايد خيلى مهم باشه. ديدى چه طور دستش را بوسيدن؟