ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - بار بستگان شب هاى تار به شوق روشنى سراى دلدار
نماز حاجت خواندم و با اين كه يقين داشتم كه مولاى من حضرت ولىّ عصر (عج) بوده است كه به دكان من تشريف آورده، خواستم اطمينان خاطر پبدا كنم. در قلبم خطور دادم كه اگر آن آقا، ولى عصر (عج) بوده است. اين عصا را بر روى اين مريض مى كشم تا وقتى از روى او رد شد، بلافاصله شفا براى او حاصل و جراحات بدنش به كلّى رفع شود؛ لذا عصا را از سر تا پايش كشيدم. فى الفور شفا يافت و به كلّى جراحات بدن او برطرف شد و زير عصا گوشت تازه روييد.
آن مريض از شوق، يك ليره جلوى دكان من گذاشت؛ ولى من قبول نكردم. او گمان كرد آن وجه كم است كه قبول نمى كنم. از دكان به پايين جست و از شوق بناى رفتن گذاشت. به دنبال او دويدم و گفتم: من پول نمى خواهم و او گمان مى كرد كه مى گويم كم است. تا به او رسيدم و پول را رد كرده و به دكان برگشتم و اشك مى ريختم كه آن حضرت را زيارت كردم و نشناختم.
وقتى به دكان برگشتم، ديدم عصا نيست. از كثرت هموم و غمومى كه از نشتاختن آن حضرت و نبودن عصا به من رو داد فرياد زدم: اى مردم هركس مولايم حضرت ولى عصر (ع) را دوست دارد، بيايد و تصدّق سر آن حضرت هرچه مى خواهد از دكان من ببرد.
مردم مى گفتند: باز ديوانه شده اى؟
گفتم: اگر نياييد ببريد، هرجه هست در بازار مى ريزم.
فقط بيست و چهار اشرفى را كه قبلًا جمع كرده بودم، برداشتم و دكان را رها كردم و به خانه آمدم. عيال و اولاد را جمع كرده و گفتم: من عازم مشهد مقدّس هستم. هركه از شما ميل دارد، با من بيايد. همه همراه من آمدند مگر پسر بزرگم محمد امين كه نيامد.
به عتبه بوسى (آستان بوسى) حضرت رضا (ع) مشرّف شدم و قدرى از آن اشرفى ها كه مانده بود، سرمايه كردم و روى سكوى درِ صحن مقدس به تسبيح و مهر فروشى مشغول شدم.
هر سيّدى كه مى گذشت و از چهره او خوشم مى آمد، مى نشاندم. به او سيگار مى دادم و برايش چاى مى آوردم. وقتى چاى مى آوردم، در ضمن دامنم را به دامن او گره مى زدم و او را به حضرت رضا (ع) قسم مى دادم كه آيا شما امام زمان (ع) نيستى؟
خجالت مى كشيد و مى گفت: من خاك قدم ايشان هم نيستم.
تا اين كه روزى به حرم، مشرّف شدم و ديدم كه سيدى به ضريح مقدس چسبيده و بسيار مى گريد. دست به شانه اش زدم و گفتم: آقاجان، براى چه گريه مى كنيد؟
گفت: چطور گريه نكنم و حال آن كه حتى يك درهم براى خرجى در جيبم نيست.
گفتم: فعلًا اين پنج قران را بگير و اموراتت را اداره كن، بعد برگرد اين جا؛ چون قصد معامله اى با تو دارم. سيد اصرار كرد چه معامله اى مى خواهى با من انجام دهى؟ من كه چيزى ندارم؟
گفتم: عقيده من اين است كه هرسيدى يك خانه در بهشت دارد. آيا آن خانه اى كه در بهشت دارى به من مى فروشى؟
گفت: بلى، مى فروشم؛ ولى من كه خانه اى براى خود در بهشت نمى شناسم؛ امّا چون مى خواهيد بخريد، مى فروشم.
ضمناً من چهل و يك اشرفى جمع كرده بودم كه براى اهل بيتم يك خانه بخرم. همين وجه را آوردم و از سيّد خانه را براى آخرتم خريدم.
سيد رفت و برگشت و كاغذ و دوات و قلم آورد و نوشت كه در حضور شاهد عادل، حضرت رضا (ع) خانه اى را كه اين شخص عقيده دارد من در بهشت دارم، به مبلغ چهل و يك اشرفى كه از پول هاى دنيا است فروختم و پول را تحويل گرفتم.
به سيد گفتم: بگو بِعتُ (فروختم). گفت: بِعتُ.
گفتم: أشَتَريتُ (خريدم)، و وجه را تسليم كردم.
سيد وجه را گرفت و پى كار خود رفت و من هم ورقه را گرفتم و به خانه صبيّه ام مراجعت كردم.
دخترم گفت: پدرجان چه كردى؟
گفتم: خانه اى براى شما خريدارى كردم كه آب هاى جارى و درخت هاى سبز و خرّم دارد و همه نوع ميوه جات در آن باغ موجود است.
خيال كردند كه چنين خانه اى در دنيا برايشان خريده ام. خيلى مسرور شدند. دخترم گفت: شما كه اين خانه را خريديد، مى بايست ما را ببريد كه اول آن را ببينيم و بدانيم كه همسايه هاى اين خانه چه كسانى هستند.
گفتم: خواهيد آمد و خواهيد ديد. بعد گفتم: يك طرف اين خانه به خانه حضرت خاتم النبيين (ص) و يك طرف خانه به خانه اميرالمؤمنين (ع) و يك طرف به خانه حضرت امام حسن (ع) و يك طرف به خانه حضرت سيدالشهداء (ع) محدود است. اين است حدود چهارگانه اين خانه. آن وقت فهميدند كه من چه كرده ام.
گفتند: شيخ چه كرده اى؟
گفتم: خانه اى خريده ام كه هرگز خراب نمى شود.
از اين قضيّه مدتى گذشت. روزى با خانواده ام نشسته بودم، ديدم كه در روبه رويمان آقاى موقّرى تشريف آوردند.
من سلام كردم.
ايشان جواب دادند. بعد مرا به اسم خطاب نمودند و فرمودند: شيخ حسن، مولاى تو امام زمان (ع) مى فرمايند: چرا اين قدر فرزند پيغمبر را اذيّت مى كنى و ايشان را خجالت مى دهى؟ به امام زمان (ع) چه حاجتى دارى و از آن حضرت چه مى خواهى؟
به دامن ايشان چسبيدم و عرض كردم: قربانتان شوم آيا شما خودتان امام زمان (ع) هستيد؟
فرمودند: من امام زمان نيستم، بلكه فرستاده ايشان مى باشم. مى خواهم ببينم چه حاجتى دارى؟ و دستم را گرفته و به گوشه صحن مطهّر بردند و براى اطمينان قلب من چند علامت و نشانى كه كسى اطلاع نداشت، براى من بيان نمودند. از جمله فرمودند: شيخ حسن تو آن كس نيستى كه در دجله روى قفّه (جاى نسبتاً بلند) نشسته بودى. همان وقت كشتى رسيد و آب را حركت داد و غرق شدى. در آن موقع متوسّل به چه كسى شدى؟ و كى تو را نجات داد؟
من متمّسك به ايشان شدم و عرض كردم: آقاجان شما خودتان هستيد.
فرمودند: نه، من نيستم. اينها علامت هايى است كه مولاى تو براى من بيان نموده است. بعد فرمودند: تو آن كس نيستى كه در كاظمين دكان عطارى داشتى؟ و قضيّه عصا (كه گذشت) را نقل فرمودند و گفتند: آورنده عصا و برنده آن را شناختى؟ ايشان مولاى تو امام عصر (ع) بود. حال چه حاجتى دارى؟ حوائجت را بگو.
من عرض كردم: حوائجم بيش از سه حاجت نيست؛ اول اين كه مى خواهم بدانم با ايمان از دنيا خواهم رفت؟