ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٤ - سوده همدانى معاويه را تهديد مى كند
خاطر پيدا مى كنند و مى گويند باكمان نيست آقا هم مثل ما زندگى مى كند. حال اگر ما هم به رنگ اغنياء درآييم، آن يگانه مسكّن آلام روحى را هم از دست آن بينوايان گرفته ايم؛ كه نمى توانيم وضع موجود را دگرگون كنيم پس حداقل اين مقدار هم دردى با ضعيفان را داشته باشيم و خود را همرنگ با اغنيا نسازيم!
آرى او و امثال او هستند كه حقّ دارند بگويند:
ألحمدلله الّذى جعلنا من المتمسّكين بولاية أميرالمؤمنين و الائمة؛
وگرنه تمسّك به ولايت اميرالمؤمنين تنها با گفتن اين جمله حاصل نمى شود! مكتب فضيلت پرور اميرالمؤمنين (ع) در دامن خود انسان هايى از مردان و زنان مى پروراند كه راستى عظمت و جلالت و حريّت و آزادگى روحيشان دل ها را مى لرزاند و چشم ها را خيره مى سازد. به عنوان نمونه از گروه زنان در تاريخ تشيّع، نام سوده، بنت عماره به چشم مى خورد. اين زن از قبيله هَمْدان بوده و قلبش از حبّ امام اميرالمؤمنين (ع) موج مى زده است. اساساً قبيله همدان كه تيره اى از مردم يمن بودند از آن جهت كه به دست اميرالمؤمنين (ع) مسلمان شده بودند؛ زن و مردشان از شيعيان با اخلاص و فداييان حقيقى آن حضرت بودند از اين لحاظ سوابق درخشان در تاريخ اسلام و تشيع دارند.
سوده كه ذوق شعرى هم داشته است در جنگ صفيّن با سرودن چند شعر مهيّج و آتش بار كه به وسيله سربازان مجاهد در ميدان جنگ خوانده مى شد؛ احساسات سپاهيان اميرالمؤمنين (ع) را تحريك كرد و به آنها نيروى ثبات و استقامت بخشيد آن چنان كه حمله سختى به لشگر معاويه بردند و نزديك شد كه شيرازه لشگر از هم پاشيده شود و معاويه شكست قطعى بخورد و ... لذا اين اشعار آن روز معاويه را چنان آتشى كرد كه كينه آن زن شيردل را در دل گرفت و دنبال فرصتى مى گشت كه انتقام آن روز را از وى بگيرد.
معاويه در مقام انتقام از سوده همدانى
اين جريان گذشت و اميرالمؤمنين (ع) به شهادت رسيد و معاويه حاكم مطلق بر امّت اسلامى شد و بُسْربن ارْطاه را كه آدمى بى رحم و خونخوار بود و بغض و عداوت شديد نسبت به اميرالمؤمنين (ع) داشت حاكم و فرماندار بر قبيله همدان كرد. او چون مى دانست آن قبيله از دوستان اميرالمؤمنين (ع) هستند؛ بناى اذيّت و آزار بر آنها گذاشت؛ ماليات هاى سنگين بر آنها بست و هركس لب به اعتراض مى گشود اموالش را مصادره مى كرد و سپس گردن مى زد! مردم بيچاره هم كه مى دانستند او تمام اين اختيارات را از شخص معاويه گرفته است از هرگونه اقدام و چاره انديشى مأيوس بودند و جز سوختن و ساختن چاره اى نمى ديدند.
سوده كه دادخواهى ها و انسان دوستى ها و عدالت پرورى هاى على (ع) را ديده بود. از مشاهده آن همه مظالم و بيدادگرى هاى فرماندار معاويه به ستوه آمد. از طرفى هم مى ديد مردان و جوانان قبيله چنان مرعوب بيدادگرى هاى او شده اند كه انتظار هيچ گونه اقدامى از آنها نمى رود! ناچار به فكر افتاد كه شخصاً چاره اى بينديشد. روى همين فكر با عزمى راسخ مردانه سوار شتر شد و راه طولانى حجاز تا شام را در پيش گرفت و يك راست به دربار معاويه وارد شد و از دربان خواست براى ورود او اجازه بگيرد. گفت: به معاويه بگو: سوده بنت عماره است و قصد ملاقات دارد همين كه معاويه اسم سوده را شنيد او را شناخت كه همان زن با شهامتى است كه در صفين دلش را به درد آورده است. او سوده را در آسمان مى جست و اينك او با پاى خود به دربار معاويه آمده است! خيلى خوشحال شد و گفت: بگو: وارد شود. تا چشم معاويه به سوده افتاد گفت: هان اى زن تو همان نيستى كه در صفين با اشعار رزمى خود سپاهيان على را عليه من تشجيع كردى. سوده بدون ترس و وحشت گفت: بله، من همان زنم و آن اشعار را هم آن روز من گفته بودم و امروز هم هيچ معذرت خواهى نمى كنم. اما معاويه، آن روز گذشته و جنگ صفين تمام شده است تو گذشته را ناديده بگير و سخن از حال به ميان آور. معاويه گفت: نه، من كسى نيستم كه گذشته ها را فراموش كرده باشم. سوده گفت: من نگفتم تو فراموش كرده اى. گفتم: گذشته را ناديده بگير. من امروز به منظور ديگرى از حجاز پيش تو آمده ام. معاويه كه آدم زرنگ خونسردى بود گفت: بسيار خوب گذشته را ناديده گرفتم، بگو حال براى چه آمده اى؟ سوده گفت: معاويه! تو امروز زمامدار امت اسلامى شده اى. مقدّرات يك ملت عظيمى را به دست گرفته اى. از خدا بترس. روز قيامت و حسابى در كار است. خداوند قهّار منتقم درباره حقوق از دست رفته مردم از تو بازخواست مى كند. تو مرد خونخوارى را بر ما مسلط كرده اى كه همچون خوشه هاى گندم ما را درو مى كند. از روزى كه ميان ما آمده، مردان ما را مى كشد، اموال ما را تصاحب مى كند، مانند گاو مستى كه در علف زار افتد، حقوق ما را پايمال مى كند و از هستى ساقطمان مى سازد.
سوده همدانى معاويه را تهديد مى كند
اگر ملاحظه فرمانبردارى تو نبود؛ ما خود مى توانستيم دسته جمعى بپاخيزيم و حساب او را يكسره نماييم ولى گفتم بهتر اين است كه مستقيماً به تو مراجعه كنم و شكايت او را نزد تو آورم. حال اگر او را عزل كردى؛ بسى خشنود مى شويم و از تو تشكّر مى كنيم وگرنه خود مى دانيم و عامل تو. معاويه از اين حرف سخت برآشفت و فرياد كشيد: هان اى زن تو چنان گستاخ گشته اى كه در حضور