ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤ - سياه سفيدبخت
سياه سفيدبخت
سهيلا صلاحى اصفهانى
ديگر بس است. يك عمر رنج سياهى را تحمل كردهام، ديگر نميخواهم سياه بمانم.
از وقتى خود را شناختم، بردهاى سياه بودهام، چهرهام، پوستم، خونم همه سياهاند.
اما شما كه ميدانيد به خدا سوگند دلم سياه نيست.
به خدا سوگند نميتوانم تاب بياورم.
نميتوانم سختى شما را ببينم. طاقت ناراحتيتان را ندارم.
يابن رسول الله!
من آنقدر حقناشناس نيستم. در روزگار آسايش بر سر سفره شما نشستهام؛
گرسنگيام را برطرف كردهايد؛
برهنگيام را پوشاندهايد؛
و بيپناهيام را سامان دادهايد.
اكنون كه روى روزگار برگشته چگونه شما را در ميان دشمنان ببينم.
يابن رسول الله!
بارها برايم از بهشت گفتهايد؛
از باغهايى كه زير درختان آن نهرها جارى است؛
از مسكنهاى پاكى كه براى بهشتيان مهيا شدهاند؛
از رضايت خدا، از خشنودى خدا، از نزديكى به او، از رستگارى بزرگ.
اينك كه ميان من و بهشت، قدمى بيشتر فاصله نيست، چرا ميخواهيد مرا از اين نعمت بيپايان محروم كنيد؟
يابن رسول الله!
التماستان ميكنم. به خاطر خدا بگذاريد با شما باشم تا رو سفيد گردم و بويم خوش و نامم درخشان شود.
بگذاريد خون سياه من با خون شما بياميزد، شما را به خدا رخصتى دهيد.
يابن رسول الله!
پيش از آن كه شما را ببينم، حكايت عشق و علاقه پيامبر را به شما شنيده بودم.
ميدانستم براى پيامبر عزيزترين هستيد؛
ميدانستم آغوش پيامبر، بستر كودكيتان بوده است؛
ميدانستم شانه هاى پيامبر، با بدن پاك شما آشناست؛
ميدانستم قلب پيامبر، براى شما ميتپد؛
ميدانستم دستان پيامبر، براى عافيت شما به دعا برخاسته و فرموده:
هر كه شما را دوست ميدارد، خدا دوستش بدارد.
پس چگونه امروز، اين همه را ناديده بگيرم و يكباره از حمايت شما، دوستدارى شما و عشق به شما دست بشويم؟
يابن رسول الله!
نگذاريد سياهى چهرهام، بختم را همچون كوردلانى كه با شما ميجنگند، سياه كند.
يابن رسول الله!
ميدانم امروز در اين صحرا مادر بزرگوارتان به استقبال شهيدان مىآيد.
شما را به خدا ديدار ايشان را از من دريغ مداريد.
\*\*\*
سرانجام به «جون» اجازه رفتن به ميدان داده شد و ساعتى بعد، سر او بود و دامان پر مهر امام و دستان نوازشگر ايشان.
وقتى براى آخرين بار چشمهايش را گشود، در زلال نگاه امام، چهرهاش چون ظهر روز عاشورا ميدرخشيد.