ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٣ - در انتظار مهدى (عج)
و كسى هم نمىتواند كه شيطان را و زنده بودنش را تا الآن منكر شود پس بخشى از زندگى شيطان اين مقدار است و كسى هم ايراد نمىكند پس چه ايراد دارد كه حضرت بقيةاللَّه، ملاذ و ملجاء عالم وجود عمر شريفشان ١١٦٧ سال باشد.
گذشته از آن به شهادت قرآن حضرت عيسى (ع) در آسمان چهارم زنده است و هنگامى كه حضرت بقيةاللَّه ظهور مىكنند، ايشان از آسمان نازل مىشود و با حضرت بيعت مىكند، پشت سر حضرت نماز مىخواند و جهاد عجيبى مىكند و به امر حضرت كسانى را كه بايد به درك بفرستد مىفرستد. حضرت خضر هم زنده است و در همين عالم ماده است و همينطور حضرت الياس و عمرشان چندين برابر عمر حضرت بقيةاللَّه است. درختهايى در عالم هستند كه عمرشان ٦٤٠٠ سال است. حيواناتى بودهاند كه ٣٠٠٠ سال عمر كردهاند. اينها مورد ندارد و فقط اشكال به حضرت بقيةاللَّه مىكنيد كه ١١٦٧ سال عمر دارند؟
شتر حضرت صالح (ع) كه از كوه بيرون آمد، ٣٧ متر پهناى كمرش بود (چون دهانه كوهى كه از آن بيرون آمد ٣٧ متر بوده است) و فوراً هم وضع حمل كرد و بچه بزرگى هم به دنيا آورد و آب يك شهر را مىخورد كه خداوند فرموده بود كه يك روز اين شتر آب بخورد و يك روز هم مردم شهر، آيا اين جز به قدرت خداوند بود؟ حضرت ابراهيم (ع) را در درياى آتشى انداختند كه يك فرسخ مانده به آن كسى نمىتوانست جلو برود و اين آتش گلستان شد، آيا اين جز به قدرت الهى بود؟ و حضرت موسى كه دريا را خشك كرد جز به قدرت خداوند بود؟ رد شمس بر اميرالمؤمنين (ع)- كه برخى مىگويند ٣٦ مرتبه برايشان رد شمس شده است- و شقّالقمر حضرت رسولاكرم (ص) كه يكى از معجزات ايشان بوده است، جز به قدرت خداوند صورت گرفته است؟
خدايى كه اين قدرتها را دارد، اين قدرت را نيز دارد كه خليفه، نماينده و حجتش را زنده نگه دارد. پس طول عمر حضرت (ع) قابل هيچ بحثى نيست. ملاذ و ملجاء عالم وجود- نه فقط منظومه شمسى كه در برخى منظومهها ٤٠ خورشيد طلوع و ٤٠ ماه غروب مىكند- ملاذ و ملجاء و پناه همه حضرت بقيةاللَّه است.
خدا رحمت كند آقا شيخ محمد كوفى را، ٥٧ سال قبل در نجف اشرف با پدر من آشنا بود. پيرمردى كوتاه قد با حدود ٧٥- ٨٠ سال سن. ايشان با امام زمان (عج) ارتباط داشتند و توقيع امام زمان (عج) به سيد ابوالحسن (اصفهانى) توسط ايشان به سيد ابوالحسن رسيد[١] و برخى از دوستان ما آن نامه را نزد سيد ابوالحسن ديده بودند. من آن موقع ١٦ سال بيشتر نداشتم. آقا شيخ محمد كوفى در كوفه بودند. شبهاى جمعه مىآمدند نجف براى زيارت. به حجره پدر من هم مىآمدند و بعضى اوقات داستانهاشان را براى پدرم نقل مىكردند.
يك شب ايشان آمدند حجره پدر من. از صداى عصاى ايشان متوجه آمدن ايشان شدم. سلام كردم و گفتم: «بفرماييد». گفتند: «پدرت كجاست؟» گفتم: «رفته است ايران». گفتند: «كى؟» گفتند: «دو سه روز است.» ايشان را به حجره بردم و پذيرايى كردم. شب را در حجره ما بودند و صبح هم صبحانه خوردند و خواستند بروند. من شنيده بودم كه مكرر خدمت حضرت (ع) رسيدهاند از ايشان پرسيدم: «مىخواهم خدمت حضرت (ع) برسم. چه كنم؟» فرمودند: «واجبات را به جا بياور محرمات را ترك كن مستحبات را انجام بده و مكروهات را ترك كن.» گفتم: «آقا اين خيلى سخت است». گفت: «فرزندم، نماز شب بخوان».[٢] ايشان براى پدرم نقل مىكرد: «شب ٢١ يا ٢٣ ماه رمضان، من كوفه بودم. گفتم شب قدر را به مسجد كوفه مىروم براى خلوت و اعمال شب قدر. مقدارى افطار و سحرى با خود برداشتم و به مسجد