ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٠ - من هرچه دارم از اوست
خواندن كتابهاى داستان مرا آرام مىكرد. حس مىكردم ديگر تنها ماندن در خانه و مدرسه رفتن بچهها، مثل گذشته آزارم نمىدهد. چون تمام تنهايىام با خواندن و نوشتن داستان پر مىشد. در همين دوران پدر و مادرم با سفرهاى پىدرپى به تهران كار معالجه نسبى مرا آغاز كردند و در تابستان ٥٧، بعد از آنكه بارها تحت عمل جرّاحى قرار گرفتم، براى اولينبار در زندگى بعد از دوازده سال، نشستم، ايستادم، راه رفتم و از خوشحالى گريه كردم. همه گريه كردند. استفاده از «بريس» و عصا اگرچه بسيار دردناك بود و مرا با سرعت و اجتماع آشتى نداد و هنوز خانهنشين بودم، امّا مقدمه حضورم در جامعه شد. در سال ٦٣ بود كه مربيان كانون متوجه شدند سه عضو خواهر و برادر دبستانى كتابهاى فنى داستاننويسى و رمان و داستانهاى طولانى به امانت مىگيرند و دريافتند كه اين سه عضو، خواهر معلولى در خانه دارند كه داستان مى نويسد. مرا به كانون دعوت كردند و در پاييز همان سال، نمونه آثارم را خواستند و براى مسابقه بينالمللى ادبى فرستادند و من برگزيده شدم و فتح باب آشنايى من با كانون بود و در آنجا بود كه اتفاق بزرگ زندگىام رخ داد. مربى ادبى كانون خانم جلال كمالى بود كه كارهاى مرا مى خواند و من داستاننويسى را به طور جدى در كنار او دنبال كردم و در تابستان ٦٦ در حالى كه مدرك تحصيلى نداشتم، كانون مرا پذيرفت و ابتدا به عنوان انجام امور بايگانى و بعدها به عنوان مربى ادبى مشغول به كار شدم.
دعاهاى پدر و مادرم كه نگران آينده من بودند، مستجاب شده و من سرانجام بعد از ٢١ سال خانهنشينى به اجتماع راه يافتم. با تشويق مربىام از سال ٦٩ به صورت متفرقه و شبانه درس خواندم و طعم شيرين درس و مدرسه، نمره ٢٠ و شاگرد اول شدن را هم چشيدم و بالاخره ديپلم گرفتم.
شما از من پرسيديد كه داستاننويسى در زندگىام اتفاقى بود يا ... و گفتم كه مقدمهاى نياز دارد. مرا ببخشيد كه مقدمهام طولانى شد، امب خواستم بگويم كه داستاننويسى من محصول چنين گذشته و با چنين زمينهاى بود. فصلى در زندگى من در حال آغاز بود كه سالها بعد به بركت امام عصر (ع)، سبزترين فصل زندگىام شد. بله من گمشدهام را در آن يافته بودم.
\* در منظومه فكرى شما، هنر داستان نويسى چه معنا و مفهومى دارد؟ به بيان ديگر در برخورد اول چه معنا و مفهومى را از اين هنر استنباط مىكنيد؟
همانطور كه اشاره كردم روح آزرده و آسيبديده من از درد معلوليت، به دنبال آرامشى مىگشت كه آن را در داستاننويسى پيدا كرد. خداى مهربان به من خيلى لطف داشته و دارد و بزرگترين لطف او به من اين بود كه خلاء سلامتى مرا با روى آوردن به وادى نوشتن پر كرد. داستان براى من آيينه زندگى است و منعكسكننده دردها، درمانها، نيازها، آرزوها و انديشهها و آرمانهاى اوست و اگر داستان نتواند اميد، انگيزه و شوق و عشق به تداوم زندگى و در يك كلام لطف حضور خدا را به دل مخاطب هديه كند، اصلًا كارى نكرده است. بزرگترين معنا و مفهومش هم انتقال يك حس عظيم به نام اميد است و ما اميد را در يك نقطه متجلّى مىدانيم و آن هم راهى است كه به خيمه حضور اما عصر (ع) منتهى مىشود. داستان يعنى اميد بخشيدن به انسان سرگشته و تنهاى معاصر و اميد يعنى امام زمان (ع) ... حالا قرار هم نيست همه نويسندگان مستقيم به سراغ اين موضوع بروند، همينكه در آثارشان بگويند اميد هست، كافى است.
\* خوانندگان آثار شما را بيشتر به قصهها و مجموعه