ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٩ - من هرچه دارم از اوست
هنر و ادبيات ايثار.
٦- ٢. ياد ديدار يار، مجله موعود، شماره ٢٨، مهر و آبان ٨٠.
٧- ٢. همسفر با خورشيد، مجله موعود، شماره ٣٠، بهمن و اسفند ٨٠.
٨- ٢. حنظل شيرين، مجله موعود، شماره ٣١، فروردين و ارديبهشت ٨١.
٩- ٢. ردپاى ناپيدا، مجله موعود، شماره ٣٢، تيرماه ٨٢.
١٠- ٢. آن بيست ليره، مجلهموعود، شماره ٣٤، آبان و آذر ٨١.
١١- ٢. ديدار آسمانى، مجله موعود، شماره ٣٥، دى و بهمن ٨١.
٣. آثار در دست چاپ
١- ٣. سفر به سرزمين عشق، ناشر: كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان.
٢- ٣. مجموعه داستان جديد موعود كه شامل داستانهايى است كه در مجله موعود چاپ شدهاند. ماشر: نشر موعود.
٤. جوايز و آثار برگزيده:
٥. مريم ضمانتىيار در «دومين جشنواره برترينهاى فرهنگ مهدويت؛ ويژه مطبوعات» كه در خرداد سال ٨١ از سوى ستاد احيا و گسترش مهدويت برگزار شد، به عنوان نويسندهاى كه در بيست سال گذشته بيشترين داستان مهدوى از مطبوعات ايران منتشر شده مورد تقدير قرار گرفت. داستانهاى او همچنين در دو دوره مسابقه داستاننويسى بنياد جانبازان برگزيده شده است.
\* چند سال است كه داستان مىنويسيد؟
داستاننويسى را از سال ٦١ يا ٦٢ شروع كردم.
\* داستاننويسى اتفاقى بود يا گمشدهتان را در آن يافتيد؟
سؤال بسيار زيبايى است. اميدوارم جوابى كه تقديمتان مىكنم شايسته اين سؤال زيبا و عميق باشد. قبل از پاسخ دادن به اين سؤال، مقدمهاى لازم است كه تا به حال كمتر به آن پرداختهام. كودكى من به خاطر بروز معلوليت در يك سالگى، دوران بسيار سختى بود. در پاييز سال ٤٦، وقتى كه من يك ساله بودم، ويروس فلج اطفال شايع شد و فقط در محله ما، هشت كودك از تب شديد حاصل از آن، از بين رفتند و من كه ماندم، هرگز به راه نيفتادم. راستش را بخواهيد، طعم تلخ جا ماندن آن هم در دوران كودكى، يك گوشه نشستن و به نشاط و بازى بچهها نگاه كردن، شايد رنجآورترين حادثه در دوران زندگى يك انسان باشد و اين حادثه در دوران زندگى به هر تقدير در زندگى من رخ داد و من هنوز راه نيفتاده، زمينگير شدم. شايد واژه خوبى نباشد، امّا يك دنيا درد در آن پنهان است. من هرگز طعم راه رفتن، دويدن و بازى كردن را نچشيدم و اين رنج بزرگى بود كه در كنار عكسالعملها، نگاههاى ترحمآميز، گريههاى بىامان مادر و سفيدشدن موى پدر و نگرانى عمسق آنها از آينده مبهم من و بىقرارىهاى شديد خودم، كودكىام را شكل داد. همه اينها را به محروميت از مدرسه رفتن اضافه كنيد تا بدانيد شخصيت من در سالهاى اول زندگىام چگونه شكل گرفت و روح ناآرام و سركشى در من پديد آورد كه كه بلد نبود با موقعيت و شرايطى كه دارد، كنار بيايد و به دنبال چاره باشد. پىدرپى شكست مىخوردم و هر شكست مرا عاصىتر مىكرد. ما در خانه شش خواهر و برادر بوديم، د خواهر و سه برادرم همه به مدرسه مىرفتند و من كه در آن زمان هنوز نه ويلچرى داشتم و نه كفش طبّى و عصايى، در خانه بودم؛ چرا كه مدرسهها مرا نمىپذيرفتند. مثل امروز امكاناتى نبود و كودك معلول، جايى جز خانه نداشت.
امّا گويى خداوند تقدير ديگرى برايم رقم زده بود. برادر بزرگم در آن سالها كه فاصله سالهاى ٥٣ تا ٥٥ بود، به دبيرستان مىرفت. وقتى هر پنج نفرشان دور هم مىنشستند تا به درس و مشقشان برسند، من كه مىفهميدم چيز بزرگى كم دارم، مانع درسخواندنشان مىشدم و برادرم كه متوجّه خلاء درونى من شده بود، قلم و كاغذى به دستم مىداد و سرمشقى و ...
به اين ترتيب به من در خانه، خواندن و نوشتن ياد داد. برادر كوچكم كه يك سال از من بزرگتر بود و به كلاس اول رفته بود، كتاب و دفترش را به من مىداد و من پابه پاى او كلاس اوّل را در خانه طى كردم، امّا بدون اينكه امتحانى بدهم و مدركى بگيرم. فقط عطش من رفع شده بود و اين برايم كافى بود. به سرعت از بقيه جلو زدم و كتاب هاى دبيرستانى برادرم را مىخواندم. امّآ اينها مرا قانع نمىكرد. بچهها عضو كانون پرورش فكرى نزديك خانهمان بودند و هر هفته برايم كتاب مىآوردند.