ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٣ - نامه اى به موعود
نامه اى به موعود
سلام اى مهدى موعود! سلام. مى دانى، مى دانى به چه مى مانم؟ به كبوترى زخم خورده كه درد هجران بيتابش كرده امّا آهنگ وصال نمى كند.
پس بگذرار از غبار تن بكوچك و خود را در زلال اشك بشويم و از تو بگويم.
مهدى جان! در اين آرزوييم كه حضورت را با تمام هستى درك كنيم و از وجودت لبريز شويم. ما به انتظارت مىنشينيم تا از انتهاى جاده خلوص بيايى و برايمان هديهاى از گلشن رضوان بياورى. كه تنها در تو يك باغ عاطفه را ميتوان ديد و يك آغوش اطلسى و ياس كه ما را به فراخناى آفرينش مىبرد.
اى واى كه انتظار و بردبارى ما را وسعتى است از هابيل تا كنون و تا برخاستن فرياد جبرئيل در زمين و آسمان و آوردن مژده ظهور تو ...
آرى آن زمان هستى حيات خواهد يافت و عشق پر و بال خواهد گشود و در رگهاى خشكيده عالم، خون تازه خواهد دميد. مى خواهيم برايت بگرييم مى خواهيم زار بزنيم. باور كن دلمان بيشتر از هميشه گرفته است. دير زمانى است كه تو را كم داريم ...
تو را كه با يادت زندگى ميكنيم، تو را مى خواهيم. تو را كه روحمان به ياد قامت سبزت تطهير مىشود، تو را كه اگر بيايى هيچ نخواهيم گفت از آنچه كه بر ما گذشت، تو را مىطلبيم، تو را كه زخمها را خوب مىفهمى.
بگو در كدامين سپيده دم متولد شدى كه روح پاكت از ظلمت و سياهى خاليست؟ تو در صخره كدام دماوند باشكوه ايستاده اى و بر بال كدامين البرز سربلند تكيه كرده اى كه آفتاب در حضور تو فانوسى است در انتهاى درياهاى آبىرنگ؟
مىدانى مى خواهم بر بلنداى معراج آسمانىات استخاره عشق بگيرم، مى خواهم سجاده ام را در انتهاى نامنتهاى انديشهات در آن دور دستهاى سبز پهن كنم پس، بيا، بيا اى عشق! تا ديده بانىمان را به وسعت شانههايت تقديم كنيم.
بيا اى مولاى ما، اى سرفصل دفتر عشق، اى آخرين گل از بوستان محمدى مهدى فاطمه! بيا، بيا كه جهان در انتظار توست و بغض در گلوى عاشقان آماده شكستن است.
انتظار آمدن تو باز هم قلب مرده مرا به تپش وامىدارد و شوق ديدارت چشمانم را بر بىنهايت مى دوزد. به من بگو عاقبت از كدام منتهاى افق، از كدام صبح راستين خواهى دميد؟ عاقبت از پيچ كدام كوچه خواهى گذشت؟ تويى كه روح انتظار را در من دميدى و وعده دادى كه روزى خواهى آمد؟ ار بيايى چشمهايم را سنگفرش راهت خواهم كرد. من مىدانم كه تو خواهى آمد و در هر قدم، شاخهاى از عاطفه خواهى كاشت و قاصدگى را آزاد خواهى كرد. تو مىآيى و روى هر درخت پر شكوفه، لانهاى از اميد براى كبوتران غريب، مىسازى. صداى تو بغض فضا را مى شكافد، فضاى مهآلودى كه قلب چكاوكها را از هر شاخه درختش آويزان كردهاند.
تو با دستهايت بر قلبهاى شقايقها رنگ سبز اميد خواهى زد و يا رنگ پرمعناى دريا خواهى نوشت به نام خداى اميدها!
تو مىآيى در حالى كه دستهايت پر از گلهاى نرگس است.
تو دل سرد يكايك ما را با نواهاى گرمت آفتابى و كعبه عشق را در آنها بنا مىكنى.
دست نوازش بر سر ميخكهايى خواهى كشيد كه باد كمرشان را خم كرده است.
تو حتى بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهربانى خواهى زد. تو مىآيى و با آمدنت خون طراوت و زندگى در رگهاى صبح جريان پيدا خواهد كرد ...
به اميد آن روز ...