ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - عروس باغ سيب
چيزى از من مى خواهيد من دستم تهى است.
سيد نگاهش را از محمد گرفت و به درختان پر از سيب دوخت و گفت: نه، من چيزى جز خوشبختى دخترم از تو نمى خواهم. من همه چيز دارم و بهترين مجلس عروسى را براى تو و دخترم برپا مى كنم. اگر همه اهالى «نيار» هم به اينجا بيايند، من در پذيرايى از آنها كوتاهى نمى كنم. چرا كه دختر من، يگانه دختر من، لايق بيش از اينهاست و اينها همه به پاس نعمت وجود تو جوان باايمان و خداترس است. اما ... اما مساله چيز ديگرى است.
محمد نگران به دهان سيد چشم دوخت. سيد دستى به محاسن سفيدش كشيد و سكوت كرد.
محمد سكوت طولانى سيد را كه ديد گفت: نمى دانم چه سرنوشتى در انتظار من است كه برداشتن سيبى از آب، دنياى تازه اى را به روى من گشوده است. حال از شما عاجزانه مى خواهم بيش از اين مرا در دلهره و اضطراب نگذاريد و بگوييد مسئله چيست.
سيد انگار كه براى اولين بار پرده از رازى برمى دارد، گفت: محمد! دختر يگانه و نازنين من، از نعمت سلامتى كاملا بى بهره است!!
محمد چشمانش را به چشمان روشن و نورانى سيد دوخت و سيد ادامه داد: او نه مى بيند، نه مى شنود، نه حرف مى زند و نه راه مى رود ...
محمد حس كرد گر گرفته است. پوست صورتش از شدت هيجان داغ شده بود. نفس در سينه اش مانده بود و بالا نمى آمد. يك لحظه تصور دخترى عليل و نابينا او را بر زمين ميخكوب كرد. سيد او را به حال خودش رها كرد و بلند شد. محمد حتى توان اينكه با نگاهش عكس العملى نشان دهد نداشت. شرط سيد در برابر حلال شمردن آن سيب، سنگين تر از آن بود كه فكرش را مى كرد. سيد ابتدا آن همه از ثروت و مكنت دخترش گفته بود تا او را آماده پذيرش اين واقعيت سنگين بكند و بعد چنين حقيقت تلخى را بر زبان آورده بود.
محمد با خود انديشيد: به خانه برگردم و به مادر پيرم بگويم به خاطر خوردن يك سيب حرام، كارم به اينجا رسيد كه يك عمر پرستار دخترى كور و كر و فلج باشم! ... واقعا اگر طرف حساب اين معامله خدا بود همين قدر سخت مى گرفت؟! نه ... خدا اين همه سختگير نيست. بخشنده و مهربان است.
سيد كه ديد محمد سخت به فكر فرو رفته و هيچ حرفى نمى زند جلو آمد و گفت: جوان خيلى توى فكرى ...
محمد سر بلند كرد. دهانش خشك و تلخ شده بود. مزه شيرين آن سيب سرخ به تلخ ترين زهرها بدل شده بود. پشيمانى و ندامت از خوردن آن سيب بر جانش پنجه مى كشيد. دهانش را باز كرد، اما تلخى و خشكى دهان، توان حرف زدن را از او گرفته بود.
سيد كه او را سخت مردد و نگران ديد گفت: با آنكه تو جوان باايمانى هستى و دخترم را نيز بسيار دوست دارم اما اصرار نمى كنم. اگر راضى به اين وصلت نيستى، حرفى نيست. فقط بدان كه آن سيب را حلالت نمى كنم. همين!
محمد دست دراز كرد و سيب سرخى را از توى ظرف پيش روى سيد برداشت و گفت: تو خودت را جاى من بگذار. خوردن يك سيب آب آورده، چنين تاوانى دارد؟ مى گويى كه دخترت نه مى بيند، نه مى شنود، نه راه مى رود. من چگونه يك عمر با كسى زندگى كنم كه هرگز مرا نخواهد ديد، صدايم را نخواهد شنيد و در فراز و فرود زندگى، همگام من نخواهد بود ... تو بگو جاى من بودى مى پذيرفتى؟ ...
سيد آخرين تيرى كه در تركش داشت رها كرد: ولى او صاحب ثروت هنگفتى است. مى دانى اين باغ سيب چقدر ارزش دارد؟ تو بدون زحمت صاحب همه اينها خواهى شد. من وصيت نامه ام را نوشته ام و تمام زندگى ام را براى دختر و داماد آينده ام به ارث گذاشته ام.