ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٧ - عروس باغ سيب
محمد دردمندانه آهى كشيد و گفت: اين ثروت به چه درد من مى خورد، وقتى كه همسرم يك عمر با من سخن نگويد، راه نرود و مرا نبيند ... نه ... قبول كن سيد كه شرط سنگينى گذاشتى. سنگين تر از جرم و گناه من ... سيد آمرانه گفت: حرف همين، اگر رضايت مرا به خاطر حلال بودن آن سيب مى خواهى، همين است و به راه افتاد و از محمد دور شد و او را با پريشانى و ترديدش تنها گذاشت. كارگران كه ناهارشان را خورده بودند، دست به كار شدند و سيد بى توجه به حال محمد، به ميان آنها رفت و با امر و نهى خودش را مشغول نشان داد. محمد ناچار بلند شد تا از باغ بيرون برود. در تمام عمرش لقمه اى حرام نخورده بود. پدرش تا سرپا و سالم بود در زير آفتاب داغ مزرعه عرق ريخته بود، دستهايش پينه بسته و كمرش خميده شده بود و او هم از وقتى به ياد داشت كار كرده بود و حالا ...
به راه افتاد. ترديد و دودلى به دلش چنگ انداخته بود و حرام بودن سيبى كه خورده بود مثل يك حبه آتش درونش را مى سوزاند. تصور زندگى با دخترى عليل و ناتوان هم برايش دردناك بود. او اميدوار بود بتواند همسرى جوان و سالم به خانه بياورد تا در سالهاى پيرى يار و مددرسان مادر و پدر پيرش باشد نه اينكه ... آهسته باغ را طى كرد. ديگر آن همه زيبايى در نگاهش هيچ جلوه اى نداشت. نگاه پرسشگر و سنگين كارگران باغ آزارش مى داد و بخصوص نگاه غريب سيد كه او را تا جلوى در دنبال مى كرد، برايش قابل تحمل نبود. با شتاب از باغ بيرون رفت و در را پشت سرش بست. به مزرعه خودش كه رسيد بيل را برداشت تا مشغول كار شود. اما حس مى كرد اصلا توان بلند كردن آن را ندارد. بيلى كه صبح آنقدر تند و سريع در خاك نرم مزرعه فرو مى رفت، انگار ميله اى سنگين و فولادى بود كه در دل سنگ اثر نمى كرد. بيل را به كنارى انداخت و زير سايه درخت نشست و بى آنكه ست خودش باشد اشك از چشمانش سرازير شد و زيرلب زمزمه كرد:
خدايا اگر محمد تنها و بى پناهت را با سيب آب آورده اى امتحان مى كنى، كمكش كن كه سربلند از اين امتحان بگذرد. تو مى دانى هرگز حرام نخورده ام و ديگر هم نمى خواهم بخورم. تو خودت از دلم خبر دارى و مى دانى كه ازدواج با آن دختر عليل هم جوانمردى اى مى خواهد كه مى ترسم نداشته باشم. او گناهى نكرده كه به اين روز افتاده اما اگر مى خواهى عمرى را با او سركنم به من جوانمردى و گذشت عطا كن و اگر تقدير من به اين ازدواج نيست، به دل سيد بينداز كه از اين شرط بگذرد و آن سيب را بر من حلال كند تا من به دنبال سرنوشتم بروم ...
سر بلند كرد و با ديدگانى اشكبار به آبى آسمان چشم دوخت و به آنچه كه سيد گفته بود انديشيد ...
\*\*\*
غروب، درهم و آشفته، پياده، راهى روستا شد و تمام راه با خدا حرف زد و اشك ريخت. حس مى كرد در برابر دشوارترين امتحان زندگى اش قرار گرفته؛ بر سر دوراهى ترديد: اگر با آن دختر ازدواج مى كرد يك عمر رنج به دنبال داشت و اگر به او پشت مى كرد با مال حرامى كه خورده بود، غضب خدا را به جان خريده بود.
پا به حياط خانه گذاشت مادر