ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - عروس باغ سيب
مادر پيرم در آن زندگى مى كنند. تنها فرزند و نان آورشان منم و كار در مزرعه هم سخت و دشوار است. هر روز صبح براى كار در مزرعه بايد چند فرسخ تا اينجا پياده بيايم و غروب هم خسته به روستايم برگردم ...
فكر كرد با اين حرفها مى تواند دل سيد را به رحم آورد و رضايت او را جلب كند. اما سيد با همان نگاه نافذ كه دل محمد را مى لرزاند گفت: با اين همه من راضى نيستم!
محمد درمانده گفت: بگوييد چه كنم كه راضى شويد.
سيد لبخند شيرينى زد و گفت: اينطور كه پيداست ازدواج نكرده اى.
محمد جاخورد: ازدواج؟! نه ...
- بسيار خوب! شرط حلال بودن آن سيب سرخ اين است كه تو دختر مرا به همسرى بپذيرى!
رنگ محمد سرخ شد. سرش را تا مى توانست به زير انداخت. انتظار داشت سيد بگويد بدون مزد برايم كار كن اما انتظار شنيدن اين حرف را نداشت. سيد حال و روز محمد را كه ديد گفت: خب نظرت چيست؟
محمد سر بلند كرد و گفت: دختر سيد بزرگوارى چون شما عزيز و محترم است. من هم جوان فقير و كشاورزى هستم و برايم باعث افتخار است ... اما فكر نمى كردم شرط حلال بودن سيب باغ شما، ازدواج با دخترتان باشد ...
سيد سرش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: خدا خودش مى داند كه چقدر اين دختر برايم عزيز است و تنها فرزند و وارث من است. مادرش را در كودكى از دست داده و من به خاطر آسايش خاطر او، دوباره همسرى اختيار نكرده ام. در زندگى هيچ چيز كم ندارد جز يك همسر باايمان و پاكدامن و فكر مى كنم اين همسر خوب تويى. چرا كه به خاطر شبهه در سيبى كه آب به مزرعه ات آورده، اينگونه مضطرب و پريشان شده اى و حلاليت مى طلبى. پيداست كه حلال و حرام خدا را محترم مى شمارى و همين براى من بسيار ارزش دارد. پس تو با ازدواج با دختر من موافقى؟
محمد با شرم و شادمانى، دستهايش را كه مى لرزيدند، در هم حلقه كرد تا سيد لرزش آنها را نبيند و زيرلب آهسته گفت: وصلت با دختر شما براى جوان فقير و غريبى چون من افتخار بزرگى است.
سيد دست روى دستان محمد گذاشت و گفت: بسيار خوب! آن سيب سرخ به شرط ازدواج تو با دخترم بر تو حلال است. راضى شدى؟
محمد ناباورانه گفت: عجب سيب پربركتى!
سيد نفس عميقى كشيد و گفت: ولى يك مساله ناگفته هم هست.
دل محمد فرو ريخت: اگر در برابر اين همه ثروت كه دختر شما دارد،