ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٤ - اگر در خانه كس است، يك حرف بس است
اگر در خانه كس است، يك حرف بس است
مرتضى مهدوى يگانه
پيرمرد فرتوت، عصازنان و به سختى خود را به خانه امام صادق (ع) رسانيده بود. وقتى بر حضرت وارد شد، سلام كرد. آنقدر پير بود كه خميده شده و انگار در حالت ركوع بود. تكيهاش به عصايش بود. فكر مىكردى صد و بيست سالى از عمرش مىگذرد؛ امّا صورتى نورانى و چشمانى نافذ داشت و فرزانگى و عقلانيت در چهرهاش پيدا بود.
امام به گرمى پاسخ سلامش را داد. پيرمرد آهسته جلو آمد. عشق و محبّت او به امام از رفتار و كردارش پيدا بود. عرض كرد: اى فرزند پيامبر! دستت را به من بده تا بر آن بوسه بزنم.
امام دستشن را جلو آورد. پيرمرد در حالى كه نمىتوانست جلوى گريه عاشقانهاش را بگيرد، گلبوسههاى مكرّر خويش را بر دستان امام و مولاى خود فرو مىآورد.
امام صادق (ع) با محبّت پرسيدند: «اى شيخ! چرا گريه مىكنى؟»
پيرمرد با اين سؤال امام، سفره دلش را باز كرد و سخن خود را آغاز كرد. اهل مجلس نيز كنجكاو شده بودند كه غم و غصّه پيرمرد چيست؟ از فقر و ندارى؟ از شكايت دنيا؟ از ضعف و ناتوانى در زندگى؟ يا ...
امّا سخنان عارفانه و عاشقانه پيرمرد آنان را از خيال خام خويش بيرون آورد. گفت: اى فرزند پيامبر، فدايت شوم! صد سال است در انتظار مهدى شما به سر مىبرم. مرتّب به خود مىگويم اين ماه ظهور مىكند، امسال قيام مىكند و ... چشمانم به در زمانه مانده؛ امّا هنوز از مهدى شما خبرى نيست ... ديگر سنّم بالا رفته، استخوانهايم فروريخته و مرگم نزديك شده است؛ امّا در شما آل محمّد، شكوه و جلال و قدرتى را كه خدا برايتان داده، نمىنگرم؛ چون دشمنان، حقّ شما را ربوده و غصب كردهاند. شما اهل بيت (ع) را مىبينم كه به دست دشمنان كشته شده و قطعه قطعه مىشويد و در هر شهر و ديار آوارهايد، امّا دشمنان شما پر و بال درآورده و بر تخت قدرت و سلطنت تكيه زدهاند. قربانت شوم! چگونه با اين وضع گريه نكنم؟
اينجا بود كه سرشك غم از ديدگان امام صادق (ع) نيز فروريخت و فرمودند: «اى پيرمرد! خدا آنقدر به تو عمر دهد كه به ظهور قائم ما برسى و او را ببينى، مطمئن باش با ما در مرتبت فرازين قرب الهى خواهى بود، امّا اگر مرگ تو فرارسيد و از دنيا رفتى، در روز قيامت با ثقل محمّد (ع) محشور مىشوى و ثقل پيامبر (ص)، ما اهل بيت (ع) هستيم كه فرمودند: «اى مردم! من از ميان شما مىروم و دو امانت گرانبها و دو ثقل برايتان به يادگار مىگذارم كه اگر به هر دو متمسّك شويد، هرگز گمراه نخواهيد شد؛ كتاب خدا و عترتم، اهل بيتم.»
وقتى پيرمرد اين سخنان را از امام صادق (ع) شنيد، گويى بال درآورد و از شدّت خوشحالى گفت: ديگر مرا از هيچ چيز باكى نيست؛ چه بمانم و چه بميرم.
آنگاه امام صادق (ع) بعد از سخنانى فرمودند: «اى پيرمرد! به خدا سوگند! اگر روزگار آنقدر طولانى شود كه فقط يك روز ازعمر دنيا باقى بماند، خداوند آن روز را آنقدر طولانى مىگرداند تا قائم ما اهل