ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - شكايت گنجشك پيش خدا از خراب شدن خانه اش
با تو مىگويم اى دل
چرا اين سو و آن سو؟
مىگويم: اى دل!
چرا اينقدر آوارهاى و بيچاره؟
آوارهاى، چون از دلدار جدا شدهاى.
- دلدار؟
- بله، امام زمان (عج) و امان زمين/ آنكه خود «دل خدا»[١] است و از خدا دل برده است[٢] و از هر سالك الى الله و انسان فرزانهاى.
امّا تو چرا به او پيوند نخوردهاى و غافلانه و نابخردانه به هرچه بيغوله و ويرانهاى سر مىزنى؛ با هر چيز ناچيزى سرگرم مىشوى، جز با او؟
مگر خدا در «قرآن» نفرموده است: «خود را با او پيوند دهيد.»[٣] پس چرا اين سو و آن سو، آوارهاى؟
اين نتيجه غفلت و فراموشى نسبت به آن عزيز خداست؛ همان كه كانون همه خوبىها، ارجمندىها و منزلتهاست. كسى كه او را فراموش كند، همچون فراموشى خدا، گرفتار زندگى سخت و تباه مىشود. خدا هم فرمود: «ومن أعرض عد ذكرى فإنًّ له معيشةً ضنكاً».[٤]
آيا بيچارگى و آوارگى جز اين نيست؟
پىنوشتها:
______________________________
(١). اميرالمؤمنين، على (ع) فرمود: «انا قلب الله»، كتاب «التوحيد» شيخ صدوق، باب ٢٢، ص ١٦٤.
(٢). «لاحبيب الّا هو و اهله؛ هيچ محبوبى در عالم، جز محمّد و آل محّمد (ص) نيست.»، فرازى از زيارت آل ياسين.
(٣). اشاره به آيه آخر سوره آل عمران.
(٤). سوره طه، آيه ١٢٤.
شكايت گنجشك پيش خدا از خراب شدن خانهاش
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اينگونه مىگفت: مىآيد، من تنها گوشى هستم كه غصّههايش را مىشنود و يگانه قلبىام كه دردهايش را در خود نگه مىدارد و سرانجام گنجشك روى شاخهاى از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند. گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: «با من بگو از آنچه سنگينى سينه توست.»
گنجشك گفت: لانه كوچكى داشتم. آرامگاه خستگىهايم بود و سرپناه بىكسىام. تو همان را هم از من گرفتى. اين طوفان بىموقع چه بود؟ چه مىخواستى از لانه محقّرم؟ كجاى دنيا را گرفته بود؟ و سنگينى بغضى راه بر كلامش بست. سكوتى در عرش طنينانداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: «مارى در راه لانهات بود. خواب بودى. باد را گفتم تا لانهات را واژگونكند. آنگاه تو از كمين مار پرگشودى.»
گنجشك خيره در خدايى خدا مانده بود.
خدا گفت: «وچه بسيار بلاها كه به واسطه محبّتم، از تو دور كردم و تو ندانسته، به دشمنىام برخاستى.»
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزى در درونش فرو ريخت. هاى هاى گريههايش ملكوت خدا را پر كرد.