ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٨ - تاريخ مدرنيته
پيش از اين عصر جديد، مدرنيته به معناى شناختهشده در قرن ١٩ و ٢٠ م. تجربه نشده بود. چنانكه عرض كردم، اين اتّفاق، ابتدا در خانه جان انسان غربى و سپس در هيئت تمدّنى ظهور يافته است.
بىدليل نيست كه مبلّغان وطنى و دانشآموخته علوم اجتماعى و سياسى، براى دستيافتن به توسعه و پيشرفت اقتصادى، توسعه انسانى را مقدّم و پيششرط آن ملاحظه مىكنند. از آنجا كه ساكنان شرق، مدرنيته را در چارچوب محصولات تكنولوژيك و منفكّ از بنيادها و زمينههاى نظرى و فلسفى نهفته در آن مىشناسند، آنهمه را ممدوح، لازم و سرانجام، لازمه بودن و زيستن تعريف مىكنند و برآنند تا آنهمه را در خدمت بگيرند.
مدرنيته، به طور خلاصه، نحوى خاص از ديدن هستى است. اين نحوه ديدار هستى و جهانشناسى، تا قبل از قرن ١٦ م. در هيچكجا شناخته و تجربه نشده و پيش از غربيان، كسانى آن را دريافت نكرده بودند.
اين جهانشناسى عصر جديد، طى قرون ١٦ و ١٧ ميلادى، سبب تربيت و شكلگيرى انسانى شد كه مىتوانست در حوزه تمدّنى، موجد جهان تكنولوژيك باشد. به واقع، ماشين، به معنى خاصّ خود، يعنى تكنيك و تكنولوژى، محصول دست چنين انسانى است.
غلبه نگاه رياضى و كمّى بر وجود آدمى در عصر جديد، مقدّمه تجربه تجدّد و تولّد انسان متجدّد بود. در اين دوره، ابتدا انسانى پا به عرصه گذاشت كه مدرنيته، به مثابه يك جهانشناسى خاص، بر جانش غالب آمده بود؛ مبتنى بر نگرش مدرن به هستى مىنگريست و بر آن بود تا با اين شيوه، در زمين سير كند و مطابق تمايلات نفسانى خود، زمين را تغيير دهد و سرانجام بهشت موعود را بر پايههاى آن بنا سازد. از اينجا، محصول دست او نيز در تمدّن مدرن، ماشين شد.
اصالتيافتن جهان مادّى نزد انسان غربى و اقبال او به دنيا، به مثابه مقصد غايى و سرزمين هميشگىاش، به مثابه شرط لازم ورود او به حوزه و ساحت فرهنگى مدرن بود. از اينجا، عالم ظاهر (دنيا) در نزد او جلوهاى خاصّ كرد و بدان اقبال نشان داد.
نزد بشر عصر مدرن، اقبال به عالَم ظاهر و ظاهر عالَم، همزمان با ادبار و پشتكردن به عالم باطن و باطن عالم، اتّفاق افتاده است.
ادبار به معنى رويگردانى و پشت كردن است.
از آن زمان كه بشر غربى به تمامى از آسمان و عوالم باطنى و غيبى، همانكه منظور نظر اديان آسمانى و توحيدى بود، روى برگرداند و دنيا را خانه امن و هميشگى خود پنداشت و با اصالت بخشيدن به دنيا، همه همّ خود را مصروف تصرّف و تغيير آن ساخت، مدرنيته متولّد شد.
حال با اين توصيفات، برگرديد و دريافتهاى فلسفى حمايتكننده از مدرنيته را در قرن شانزدهم ميلادى مطالعه كنيد تا دريابيد به حقيقت، معلّمان مدرنيته كيانند و اين جهانشناسى از كجا پاى به عرصه گذاشته است.
آنكه مؤمنانه و متكّى به دريافتهاى دينى و توحيدى، به هستى مىنگرد، مىداند كه هستى، ظاهرى دارد و باطنى. او مىداند كه جهان مادّى، برخاسته و متّكى به عوالم باطنى و معنوى، همه حيثيت و هستى خويش را از باطن هستى و غيب عالم و عالم غيبى اخذ مىكند و بى آن، هيچ و هيچ است. از اينرو، نزد انسان مؤمن به اديان الهى، عوالم باطنى اصالتيافته و عالم ظاهر و ظاهر عالم، جز قشر و پوستهاى نيست.
در پى اين اتّفاق و رويكرد در غرب، به تدريج در حوزه فرهنگى و در ميان همه مناسبات و معاملات تمدّنى مردم نيز ادبى، ادبياتى، سبكى و نحوه بودن و زيستنى اتّفاق افتاد كه همه توان و حيثيت خودش را از هستىشناسى مدرن اخذ مىكرد. در مقابل، ساكنان شرق به تدريج با جهان مدرن آشنا و با آن مأنوس شدند. شايان ذكر است كه شرقيان، مسير تجربه مدرنيته را معكوس و ناقص طى كردهاند.
بهرغم غرب كه مدرنيته را از تجربه و دريافت هستىشناسانه و نظرى راآغاز كرده و به زندگى تكنولوژيك رسيده، ساكنان شرق ابتدا با