ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧ - مرد صابونى بصره
مرد صابونى بصره
شخص عطّارى از اهل بصره مىگويد: روزى در مغازه عطاريم نشسته بودم كه دو نفر براى خريدن سدر و كافور به دكان من وارد شدند.
وقتى به طرز صحبت كردن و چهرههايشان دقّت كردم، متوجّه شدم كه اهل بصره و بلكه از مردم معمولى نيستند به همين جهت از شهر و ديارشان پرسيدم، ولى جوابى ندادند.
من اصرار مىكردم، ولى جوابى نمىدادند.
به هر حال من التماس نمودم، تا آنكه آنها را به رسول مختار (ص) و آل اطهار آن حضرت قسم دادم.
مطلب كه به اين جا رسيد، اظهار كردند: ما از ملازمان درگاه حضرت حجّت (ع) هستيم.
يكى از جمع ما كه در خدمت مولايمان بود، وفات كرده است، لذا حضرت ما را مأمور فرمودهاند كه سدر و كافورش را از تو بخريم.
همين كه اين مطلب را شنيدم، دامان ايشان را رها نكردم و تضرّع و اصرار زيادى نمودم كه مرا هم با خود ببريد.
گفتند: اين كار بسته به اجازه آن بزرگوار است و چون اجازه نفرمودهاند، جرئت اين جسارت را نداريم.
گفتم: مرا به محضر حضرتش برسانيد، بعد همان جا، طلب رخصت كنيد اگر اجازه فرمودند، شرفياب مىشوم وگرنه از همان جا برمىگردم و در اين صورت، همين كه درخواست مرا اجابت كردهايد خداى تعالى به شما اجر و پاداش خواهد داد، ولى باز هم امتناع كردند.
بالاخره وقتى تضرع و اصرار را از حد گذراندم، به حال من ترحّم نموده و منّت گذاشتند و قبول كردند.
من هم با عجله تمام سدر و كافور را تحويل دادم و دكّان را بستم و با ايشان به راه افتادم، تا آنكه به ساحل دريا رسيديم.
آنها بدون اين كه لازم باشد به كشتى سوار شوند، بر روى آب راه افتادند، ولى من ايستادم.
متوجّه من شدند و گفتند: نترس، خدا را به حق حضرت حجّت (ع) قسم بده كه تو را حفظ كند.
بسم اللّه بگو و روانه شو.
اين جمله را كه شنيدم، خداى متعال را به حق حضرت حجّت- ارواحنا فداه- قسم دادم و برروى آب مانند زمين خشك به دنبالشان به راه افتادم تا آنكه به وسط دريا رسيديم.
ناگاه ابرها به هم پيوستند و باران شروع به باريدن كرد.
اتّفاقاً من در وقت خروج از بصره، صابونى پخته و آن را براى خشك شدن در آفتاب، بر پشت بام گذاشته بودم.
وقتى باران را ديدم، به ياد صابونها افتادم و خاطرم پريشان شد.
به محض اين خطور ذهنى، پاهايم در آب فرو رفت، لذا مجبور به شنا كردن شدم تا خود را از غرق شدن، حفظ كنم، ولى با همه اين احوال از همراهان دور مىماندم.
آنها وقتى متوجّه من شدند و مرا به آن حالت ديدند، برگشتند و دست مرا گرفتند و از آب بيرون كشيدند و گفتند: از آن خطور ذهنى كه به فكرت رسيد، توبه كن و مجدّداً خداى تعالى را به حضرت حجت (ع) قسم بده.
من هم توبه كردم و دوباره خدا را به حق حضرت حجّت (ع) قسم دادم و بر روى آب راهى شدم.
بالاخره به ساحل دريا رسيديم و از آنجا هم به طرف مقصد، مسير را ادامه داديم.
مقدارى كه رفتيم در دامنه بيابان، چادرى به چشم مىخورد كه نور آن، فضا را روشن نموده بود.
همراهان گفتند: تمام مقصود در اين خيمه است و با آنها تا نزديك چادر رفتم و همان جا توقّف كرديم.
يك نفر از ايشان براى اجازه گرفتن وارد شد و درباره آوردن من با حضرت صحبت كرد، به طورى كه سخن مولايم را شنيدم، ولى ايشان را چون داخل چادر بودند، نمىديدم حضرت فرمودند: «او را به جاى خود برگردانيد؛ زيرا او مردى است صابونى».
اين جمله حضرت، اشاره به خطور ذهنى من در مورد صابون بود، يعنى هنوز دل را از وابستگىهاى دنيوى خالى نكرده است تا محبّت محبوب واقعى را در آن جاى دهد و شايستگى همنشينى با دوستان خدا را ندارد.
اين سخن را كه شنيدم و آن را بر طبق برهان عقلى و شرعى ديدم، دندان اين طمع را كنده و چشم از اين آرزو پوشيدم و دانستم تا زمانى كه آينه دل، به تيرگىهاى دنيوى آلوده است، چهره محبوب در آن منعكس نمىشود و صورتى مطلوب، در آن ديده نخواهد شد چه رسد به اين كه در خدمت و ملازمت آن حضرت باشد.[١]
پىنوشت:
[١]. العبقرى الحسان، ج ٢، ص ١٣٤، س ٤٢.