ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٠ - داستان انار
داستان انار
سيد ابوالحسن مهدوى
علّامه مجلسى در كتاب «بحارالانوار»، داستان محمّدبن عيسى را ذكر كردهاند. در دوران سيطره آشكار انگليسىها بر جزاير خليج فارس، به كمك آنها رژيمى بر بحرين تسلط يافته و مستقر شده بود كه با مذهب اهل بيت (ع) ميانه خوبى نداشت. استعمار اروپا براى آنكه مردم مسلمان را راضى نگه دارد، يك مرد سنى را حاكم آنجا قرار داده بود و چون بيشتر ساكنان بحرين را شيعيان و دوستداران خاندان وحى و رسالت تشكيل مىدادند، نظام حاكم با آنان سازگارى نداشت. امير جزيره فردى سنى مذهب و متعصب بوده و وزيرى داشت كه عنصرى خشن و كينهتوز و نسبت به خاندان وحى و رسالت و دوستداران آنان بسيار بد انديش و بدخواه بود. او همواره در پى نقشهاى بود تا شيعيان را زير فشار قرار دهد و به هر صورت ممكن آنان را از راه و رسم خويش باز گرداند و به راه و رسم خويش درآورد، امّا هرگز در اين كار موفّق نبود و در برابر منطق و استدلال قوى آنان، ضعيف و ناتوان مىماند. از اين رو مدّتها فكر كرد و با يك نقشه حساب شده شيطانى، روزى نزد اميررفت و گفت: قربان! خدا را بنگر و سند حقانيت و درستى مذهب اهل سنّت را. امير ديد، وزير انارى آورده است كه روى آن گويى به طور طبيعى با خط برجسته نوشته شده بود:
«لا اله الا الله محمّد رسول الله و ابوبكر وعمر و عثمان و على خلفاء رسول الله».
حاكم انار را گرفت و خوب به آن نگاه كرد و كاملًا يقين پيدا كرد كه اين نوشتهها طبيعى روى آن نوشته شده است. از اين رو به وزير گفت: اين انار دليل محكمى است بر بطلان مذهب شيعه كه مىگويند على (ع) خليفه بلافصل پيغمبر اكرم (ص) است. به نظر تو ما با آنها چه كنيم. وزير بد انديش و توطئهگر گفت: قربان! شيعيان مردان غيرمنصفى هستند، حتّى دلايل محكم را هم نمىپذيرند. من معتقدم بزرگان آنها را حاضر كن و به آنها اين انار را نشان بده و آنها را مخيركن كه يكى از اين راهها را برگزينند. امير گفت: كدام راهها؟ وزير گفت: يا براى اين دليل استوار و محكم ما پاسخى بياورند كه نخواهند توانست. يا به حكومت جزيه بدهند، يا به مذهب ما درآيند، يا مردانشان را قتلعام و زنانشان را به اسارت گرفته و اموالشان را به غنيمت بگيريم. حاكم كه سخت تحت تأثير او قرار گرفته بود، پذيرفت. از اين رو دستور داد بزرگان شيعه بايد در فلان روز همه در دربار جمع شوند كه مىخواهم موضوع مهمى را با آنها در ميان بگذارم. روز موعود فرا رسيد، بزرگان شيعه همه به دعوت حكومت گرد آمدند. هنگامى كه مجلس آماده شد، حاكم انار را به شيعيان نشان داد و آنگاه تصميم خويش را نيز به اطّلاع حاضران رساند و پيشنهاد وزير را به آنها گفت كه بايد در اسرع وقت جواب را بگويند، وگرنه بايد يكى از سه راه باقىمانده را برگزينيد. بزرگان شيعه وقتى انار را ديدند و تهديد حاكم را شنيدند، دچار اضطراب شديدى شدند، بدنشان لرزيد و حالشان متغير شد، چرا كه پاسخ مناسبى نداشتند. به همين جهت، تنها راهى كه به نظرشان رسيد، اين بود كه سه روز مهلت خواستند، تا تصميم خود را بگيرند. پس از پايان مجلس، شيعيان، خود با ترس و خوف در مجلسى جمع شدند و با يكديگر مشورت كردند تا چارهاى بينديشند.