قلمرو دل - محدثى، جواد - الصفحة ١٢٢
«ترس از مرگ كه در مردم هست
و همى پندارند،
مرگ را غول هراس انگيزى
روى اين علّت هست
كه ندارند اميدى روشن
به پس از مردنِخويش
زين جهت ترسانند.»[١]
راستى هم اگر مرگ، نقطه پايان همه چيز باشد، فكر آن وحشتانگيز و اضطراب آور است. اما اگر آن را دريچهاى به روشنايىهاى ابدى بشناسيم و رهتوشه آن راه را هم فراهم ساخته باشيم، چه هراسى از مرگ؟
برخى هم «بدبين» به ديگرانند، همه را در حال توطئه و نقشه كشيدن و دشمنى كردن با خويش مىپندارند. اين هم آرامش را از آنان مىگيرد و بر اضطرابشان مىافزايد.
بعضى هم چنان دلبسته و وابسته به داشتههاى خويشند كه تصور از دست دادن آنها و جدا شدن از آنچه دارند، به وحشتشان مىاندازد. از اين رو، هر حادثه، از جمله مرگ را چون قيچى جدا كننده آنان از داشتهها و محبوبهايشان مىبينند، برنگرانى آنان مىافزايد و ثبات روحى را از آنان سلب مىكند.
ريشههاى ديگرى هم براى نگرانى انسان مىتوان بر شمرد.
چه كنيم؟
[١] - اسير آزادى بخش، ص ٤٦