قلمرو دل - محدثى، جواد - الصفحة ١٢١
به شاخههاى زندگى،
نسيم عشق و شور جان نمىوزد ...»[١]
ريشهها
راستى چرا چنين است و اين همه افسردگى و بى نشاطى و اضطراب و نگرانى از كجا سرچشمه مىگيرد؟ بعضى احساس «بىپناهى» مىكنند.
از اين و آن دورنگى و بى صداقتى مىبينند، به هر جا دست مىاندازند، دستشان بند نمىشود، به هر جا پا مىگذارند، در حفره و گودالى مىافتند. چون همدم موافق و يار يكرنگ و همراه صادق نمىيابند، به همه چيز و همه كس بدبين مىشوند. اين «بدبينى»، در عملكرد روزانه و ارتباطاتشان هم تأثير منفى مىگذارد و فلجشان مىكند.
بعضى شناخت روشنى از «فلسفه حيات» ندارند و پاسخى براى اين سؤال كه «زكجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟ به كجا مىروم آخر؟ ...» نيافتهاند. پيامد اين حالت، رسيدن به پوچى و بى هدفى است و زندگى را تكرار لحظههاى بىمعنى مىدانند.
بعضى از آينده بيمناكاند، چه آينده همين دنيايشان، چه آينده آخرتشان. مىترسند روزى پير و فرتوت و از كار افتاده شوند و از چشمها و دلها بيفتند و مورد بىمهرى ديگران قرار بگيرند، يا دستخوش عوارض پيرى و انزواها و تنهايىهاى آخر عمر شوند. يا اين كه از مرگ وحشت دارند، چون از مرحله پس از مرگ، يابىخبرند، يا مىدانند كه وضعيّت خوبى نخواهند داشت.
[١] - قبله اين قبيله، ص ٦٢