اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٦٢ - مقاله دوم فلسفه و سفسطه(١)يا ره آليسم و ايده آليسم
و در تاريخچه زندگيشان تامل كنيم- خواهيم ديد كه هيچكدام از آنان- با سفسطه از مادر نزائيده- و زبان با سفسطه باز نكرده- و فطرت ادراك و اراده انسانى را گم نكرده- هيچ نشده كه در جاى خنده بگريد- و در جاى گريه بخندد- و يا يكبار براى احساس مسموعات- حس باصره را استعمال كند و بالعكس- و يا در مورد خوردن بخوابد و بالعكس- و يا براى سخن گفتن لب ببندد يا سخن پريشان بگويد- بلكه آنان نيز عينا مانند ما ره آليست- با نظام مخصوصى كه در زندگانى انسانى هست- زندگى مىكنند و چنانكه با ما در زندگى نوعى شركت دارند- در انجام دادن افعال نوعى و افعال ارادى- نيز شركت دارند و از همين جا مىفهميم كه- اينان در حقيقتى كه در آغاز سخن تذكر داديم- و در همه و خود پرستى در افراد در مىآيد- و اين خود خواهىها با يكديگر معارضه مىكنند- و نزاع و كشمكش و شر و فساد برمىخيزد- .
مىگويد لذت امر عدمى و الم امر وجودى است- و عشق دو جنس مخالف مرد و زن- با يكديگر مايه بدبختى است- و حقيقتش اداره زندگى است- كه مىخواهد نسل را امتداد بدهد- منتها براى آنكه افراد مصائب- و ناملائمات آن را متحمل شوند طبيعت افراد را مىفريبد- و دلشان را بلذات فريبنده خوش مىكند- .
مىگويد فلسفه اينكه عاشق و معشوق مىكوشند- حركات خود را از ديده اغيار مستور بدارند- و نگاهها با هزاران احتياط و نگرانى- بين آنها رد و بدل مىشود- اينست كه زندگى سراسر بدبختى است- و عاشق و معشوق مىخواهند- اين بدبختى را با ادامه نسل ادامه دهند- و به اين وسيله جنايت فجيعى را مرتكب شوند- و بديهى است اگر عشق آنها نبود دنيا به پايان مىرسيد- و مصائب جهان نابود مىگشت- .
شوپنهاور به فلسفه بودا اعتقاد تامى داشته- و مايه سعادت حقيقى را در رياضت نفس- و خفه كردن اراده زندگى و مخصوصا ترك آميزش زنان كه- موجب انقطاع نسل و راحتى نوع است مىداند